0

ردپا

 
assassin
assassin
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 614
محل سکونت : خراسان شمالی

ردپا
سه شنبه 7 مرداد 1393  6:16 PM

ردپا

پیرزن نگاهش را از حیاط کوچک که کم کم از برف سفیدپوش می‏شد ، گرفت و آهی کشید. بخار کمی روی نایلون پلاستیکی که به جای شیشه شکسته قرار گرفته بود جمع شد . گره چارقدش را سفت کرد و با قدمهای کوتاه به طرف سماور نفتی کوچکی که بالای اتاق قل و قل می‏جوشید رفت و کنار آن بساط جمع و جور نشست. از قوری رنگ و رو رفته روی سماور، توی استکان کمرباریک برای خودش چای یکرنگ ریخت و استکان را رو به روشنایی گرفت تا رنگ آن را بهتر بینند. بعد قوری را سرجایش قرار داد و استکان را مقابل خود گذاشت. شعله سماور را پایین‏تر کشید و با خودش گفت: سرتاسر این کوچه شتر داران تا سر چهار راه ریسمانچی و حتی خود خیابان خراسان را بگردی ، محض رضای خدا یک نفر را توی این برف پیدا نمی‏کنی که بهش سلام کنی، غیر از برف روبها.

صدای گرپ بلندی پیرزن را از فکر بدر آورد. یا حسین گفت و بلند شد و از پشت پنجره نگاهی انداخت در بسته بود. از بام همسایه کپه‏های برف به کوچه انداخته می‏شد. نشست و چای را سر کشید. استکان را زیر شیر سماور آب زد و کنار دو سه استکان دیگر که روی یک تکه پارچه سفید بود گذاشت. نگاهی به کتیبه پارچه‏ای کوچک و رنگ و رو رفته شعر محتشم که روی دیوار روبرو بود انداخت و بعد به چارپایه چوبی که رویش را با پارچه بلند سیاهی پوشانده بود. چهار دست و پا به طرف چارپایه رفت و قسمتی را که از زیر پارچه بیرون زده بود مرتب کرد. نگاهی به نفت چراغ والور انداخت و سرجایش برگشت و باز در فکر فرو رفت.

این برف امروز کارها را خراب کرد. بعیده دسته‏ها راه بیفتد . زمین لیزه و کتل دارها و علم کشها حتما زمین می‏خورند این روز عاشورایی . خدا کنه به حق پنج تن برف بند بیاد، مردم به عزاداریشان برسند. من که، اگر امروز دسته سینه‏زنی نبینم دق می‏کنم ... هی ... خدا بیامرزه اسیران خاک را . حاج دایی، خاله جان، آقام ، خانم جانم ... روحش شاد که توی روضه اشک می‏ریخت و شیرم می‏داد ... همینه که با یه یا حسین اشکم شره می‏کنه . پیرزن قوری را از روی سماور برداشت، در سماور را بلند کرد و طوری که بخار داغ به صورتش نخورد، آب سماور را پایید که کم نشده باشد. دوباره در سماور را گذاشت و قوری را روی آن قرار داد. روی دو زانو بلند شد و از پنجره به در حیاط نگاه کرد. در هنوز نیمه باز بود و کف حیاط دیگر کاملا سفید شده بود. زیر لب گفت: دیر کرد آقا ماشاءالله . همین وقتها می‏اومد هر روز. از اول دهه نشده بود دیر بکنه . سر ساعت می‏آید و ذکر مصیبت می‏کرد و می‏رفت که به مجلس بعدیش برسد. چی شد امروز ؟ نکنه نیاد... یا باب الحوائج! لنگم نگذار این روز عاشورایی ... یا قمر بنی‏هاشم!

تسبیحش را دست گرفت و شروع کرد به صلوات فرستادن. صدای بسته شدن در حیاط آمد و پشت‏بندش کسی با صدایی گرم و محکم گفت: یا الله ، یا الله ... صاحبخانه هستی؟

پیرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت. سید بلند قامت‏خوشرویی را ایستاده میان حیاط دید. گفت: بفرمایید آقا ...سلام .. . فرمایش ؟

سید سربلند کرد و گفت: علیک السلام مادر! من دوست آقا ماشاءاله هستم. امروز نتوانست‏بیاید ، مرا فرستاد. بدقولی حسابش نکن . دلش صاف است .

پیرزن همین‏طور که از جلوی در اتاق کنار می‏رفت ، گفت: قربان جدت آقا... دلواپس شده بودم ... قدمت‏سر چشم ... بفرما داخل، بیرون سرده ، سید وارد اتاق کوچک شد و گوشه‏ای نشست. پیرزن برایش چای ریخت و مقابلش گذاشت.

تازه دمه ، نوش جان کنین .... گرمتون می‏کنه ...

سید با آرامش و طمانینه چای را نوشید . سپس نگاهی به کتیبه روی دیوار کرد. سری تکان داد و گفت: خدا خیرت بدهد مادر . چایت گرمم کرد. روضه بخوانم و بروم . امروز باید به خیلی جاها سر بزنم .

خدا از بزرگی کمتان نکند آقا

سید یاالله گفت وبرخاست روی چهار پایه نشست و آغاز کرد: بسم‏الله‏الرحمن‏الرحیم ... صلی ا... علیک یا اباعبدا...

تو کیستی که گرفتی به هر دلی وطنی که نی در انجمنی نی برون ز انجمنی تو آن حسین غریبی که روز عاشورا جهان مصالحه کردی به کهنه پیرهنی

بغض پیرزن ترکیده بود و بدن نحیفش از شدت گریه تکان می‏خورد. سید به پهنای صورت اشک می‏ریخت و می‏خواند. سید بلند می‏گریست و پیرزن ضجه می‏زد. سید روضه را تمام کرد و ذکر امن یجیب گرفت. دعا کرد و پیرزن آمین گفت. همین که دعای سید پایان یافت، پیرزن دست‏به کار شد و دو چای خوش رنگ ریخت . یکی را به سید که هنوز روی چهارپایه نشسته بود تعارف کرد و دیگری را مقابل خودش گذاشت . سید با همان وقار و آرامش چای را نوشید و بلند شد. مادرجان ، خدا به لطف و کرمش توسلت را قبول بفرماید. من با اجازه می‏روم . به آقا ماشاءاله سلام مرا برسان و از قول من بگو با چنگ و دندان هم که شده باید مجلس امام حسین را دریافت.

پیرزن گفت: چشم آقاجان ... الهی به حق ارباب بی‏کفن، خدا حاجت قلب شما را بدهد! و بعد دست کرد و از گره چارقدش یک ده‏شاهی بیرو ن آورد و گفت: قابل شما نیست ... این پول برای خرج روضه است. قند و چای و خرما و ... بالاخره دیگر! هر روز هم از همین پول به آقا ماشاءاله می‏دهم. امروز که نیامده ، قسمت‏شماست ... دستم را رد نکنید. سید سکه را از پیرزن گرفت: دستت درد نکند مادر. خداوند خیر و برکتت‏بدهد... بیرون نیاکه سرد است. خداحافظ

سید از اتاق خارج شد. پیرزن پشت پنجره ایستاد و نگاهش را زیر پای سید که آرام و موقر گام بر می‏داشت تا دم در حیاط کشید. پیرزن آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. برف داشت‏بند می‏آمد. به اتاق برگشت. هر دو استکان را زیر شیر سماور آب زد و وارونه روی پارچه سفید گذاشت و بعد سماور را خاموش کرد. الهی صد هزار مرتبه شکر ... این هم از روضه عاشورا. تاسال دیگر کی زنده و کی مرده؟ صداهایی از کوچه بلند شد . پیرزن گوش سپرد . صدای هماهنگ دستهایی را که به سینه کوبیده می‏شد، می‏شناخت. سراسیمه چادرش را به سر کشید و به طرف در حیاط رفت. دو سه باری پایش سرید و نزدیک بود روی برفهاء; بیفتد. تازه هوا تاریک شده بود که در زدند. پیرزن از اتاق بیرون آمد و آهسته به سمت در رفت. آقا ماشاءاله بود. سلام علیکم همشیره! سلام علیکم حاجی! خسته نباشی، خدا قبول کند .

بفرما داخل!

آقا ماشاءاله دستهایش را با های دهانش گرم کرد و گفت: مزاحم نمی‏شوم. آمده‏ام عذر خواهی به جهت غیبت امروز .

خدا ببخشه. دل واپس شده بودم.

سلامتی ؟ ...

کجا مانده بودی امروز حاجی ؟ قلهک بودم از دیشب. صبح مجلس روضه‏ای بود که باید می‏خواندم . مجلس که تمام شد و خواستم راه بیفتم طرف شهر ، برفگیر شدم. درشکه و استر هم نمی‏توانست‏حرکت کند. خوف سرما و گرگ بود. لاجرم ماندگار شدم. خیربوده ان شاءالله. باز خوب شد که رفیقت رو فرستادی.

کدام رفیقم باجی ؟

همان آقا سیدی که روانه کردی امروز به عوضت‏بیاد دیگه .

آقا ماشاءاله چشمهایش را ریز و ابروهایش را جمع کرد و گفت: آقاسید ؟ ... کدام آقا سید؟

ای بابا... همان آقاسید قد بلند که صداش هم خوبه

آقا ماشااله ریش سفیدش را در مشت گرفت و اندیشید و گفت: من همچو رفیقی ندارم همشیره ... نکند اشتباه ... پیرزن با دو انگشت ، یک رشته موی نقره‏ای‏اش را که از زیر چارقد بیرون آمده بود، پوشاند و کلام آقا ماشااله را قطع کرد.

نه حاجی ... شما را خوب می‏شناخت ... تعریفتون رو کرد. نعوذبا... هوایی که حرف نمی‏زد سید اولاد پیغمبر ... گفت‏به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده باید به مجلس آقاابی‏عبدا... رسید. آقا ماشااله حیران و مات مانده بود. آهسته و لرزان گفت:

به همین عزای اربابم قسم ... من کسی را نفرستاده بودم.

رنگ به چهره نداشت ، پیشانی‏اش عرق کرده بود، قوت از زانوهایش گریخت و همانجا کنار در نشست . پیرزن با سردرگمی فهمیده و نفهمیده گفت: پس ... پس ... آن آقا سید...

آقا ماشااله سرش را میان دو دستش گرفت و فقط توانست‏بگوید:

خاک بر سرم ... !

پیرزن به در تکیه داد و به سمت‏حیاط روبرگرداند و خیره شد به ردپاهایی که روی برف به جا مانده بود و حالا انگار می‏درخشید.

صفر 1418

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها