باور نمی کنم
پنج شنبه 25 آذر 1389 4:23 AM
خبر رحلت امام را با هلهله و شادی به ما دادند . شب هنگام یک سروان به همراه چند سرباز عراقی در حالی که بشکن می زدند و ترانه می خواندند ، پشت پنجره آسایشگاه ما قرار گرفتند . سروان عراقی بلافاصله حسن اصغری نژاد را فرا خواند . حسن ، از بچه های مقاوم بود که زیر شدید ترین شکنجه ها داغ یک آخ را بر دل بعثی ها گذاشته بود . نانجیب برای به اصطلاح شکستن روحیه بچه ها با لحن آکنده از تمسخر و تکبیر از حسن پرسید: اگر خبر مرگ امام خمینی را بدهم، چه حالی پیدا می کنی؟ اسیر ایرانی بلافاصله پاسخ داد: باور نمی کنم .
سروان عراقی این بار اخم هایش را در هم کشید و با لحنی عصبی سوالش را تکرار کرد و همان پاسخ را شنید . آنگاه در یک موضع انفعالی برای اثبات ادعایش اظهار داشت : همین اعلان رادیوی خودتان اعلام کرد ، اما بازم حسن جواب خود را تکرار کرد : باور نمی کنم .
سروان عراقی که حسابی کلافه شده بود با عصبانیت فریاد زد : چرا ؟ و حسن نیز بدون فوت وقت پاسخ داد : « اعوذبالله من شیطان الرجیم ، وان جائکم فاسق بنباء فتبینوا .... »
سروان بعثی بعد از کمی مکث ، با خشم و حیرت سوال کرد : « انا فاسق ؟ » و سپس حسن اصغری نژاد را – که البته به ضرب و شتم عادت داشت – از آسایشگاه خارج کرد و او را به باد کتک گرفت .
اگر چه عراقی ها به علت غیرت دینی و هوشمندی سیاسی بچه ها ، دست خالی به مقر خود باز گشتند ، اما فراق امام عزیز ، امان بچه ها را برید و تمام آسایشگاه یکپارچه در غم و عزا و درد فرو رفت .