روز دهم
پنج شنبه 25 آذر 1389 2:44 AM
یکی از افسران به نام شاکر حنتوش جریان قتل یک سرباز عراقی را به دست فرمانده گروهانش برایم بازگو کرد. جسد سرباز مقتول را به همراه اسم و فامیل او که در داخل یک بطری گذاشته شده بود در محوطه به خاک سپردند .
در حقیقت این بطری نشانه های بارز رژیم حاکم بر عراق در حق مردم عراق می باشد .
در ساعت چهار بعد از ظهر در مقابل ارتفاعات چند سرباز عراقی را مشاهده کردم که یک قاطر پر از بار را به طرف من می راندند .
روی قاطر کیسه های فراوان آب حمل می شد . علیرغم آنکه سربازان از نزدیکی مواضع ایرانیها گذاشتند ، اما آنها به طرف سربازان عراقی شلیک نکردند .
من در همانجا به یاد حضرت امیر المومنین (ع) افتادم . در یکی از نبردها ارتش معاویه آب فرات را بر یاران علی (ع) بست اما دیری نپائید که کنترل آب به دست سربازان علی (ع) افتاد .
در آن هنگام امام علی (ع) لشکر معاویه را از نوشیدن آب فرات منع نکرد .
این عمل زائیده بزرگواری و انسانیت مکتب امام علی (ع) بود .
از این رو من در رفتار سپاهیان ایران آثار اسلام و اهل بیت را به خوبی مشاهده کردم . در واقع من سخت تحت تاثیر رفتار ایرانیها قرار گرفتم . آداب و رسوم جنگ ایرانیها مرا پاک گیج و مبهوت ساخته و در یک بن بست فکری منزوی می کرد . من در میان فشار اندیشه های خوب و بد دست و پا می زدم .
برای من بسیار دشوار بود که این حقیقت را بپذیرم که ما هم اکنون در لشکر شیطان بوده و علیه سربازان خدا در حال جنگ به سر می بردیم .
آری ، پیوسته یک مشت جانی به جان انسانهای مومن می افتند . جنگ عراق علیه ایران تکرار همین داستان غم انگیز تاریخ است .
صدای تک تیر و رگبار روز را با غروب بدرقه کرده و سیاهی شب به طور ناگهانی از هر سو ما را در میان خود گرفت .
آه! چقدر شب های اینجا دلگیر و موحش است. ارتفاعات روبرویم به سیمای زنی اندوهناک و سر پوشیده می مانست که با نگرانی فوق العاده چشم به راه مسافران خود دوخته است . در اینجا هیچ چیزی نیست که مایه خوشی و دلگرمی ما باشد . شب را با بی تفاوتی و زیر بار سنگین اندوه و غم سر کردیم .
روز نهم را با دلسردی شروع کردیم . امروز هم با دیروز هیچ تفاوتی نکرده و برای دلگرمی ما پیوسته از لشکر به ما می گفتند : نیروهای کمکی در بین راه هستند! این مساله به حدی کسالت آور بود که حتی فرمانده ما از پاسخگویی به تماسهای لشکر شانه خالی می کرد .
در این روز دو کشته و سه زخمی داشتیم . من هم به ناچار پست های نگهبانی را کم کردم .
تبادل آتش گاه و بی گاه قطع نمی شد روز نهم را نیز پشت سر گذاشته و وارد روز دهم شدیم .
در این نه روز آفتاب از بالای سرمان سرنوشت ما را نظاره می کرد و گاهی خسته می شد و ما را به ادامه این تماشا و منظره تاسف بار زندگی فرا می خواند.
ما هم به توصیه خورشید خانم؛ که در شب به استراحت پرداخته و از بالا به ما چشم می دوخت عمل کردیم .
در این روز نیز همچون گذشته ناراحتیهای خود را با پناه بردن به چای و سیگار کاستیم .
در حقیقت بقای ما هیچ فایده ای نداشت زیرا ما در محاصره ایرانی ها بودیم . در اینجا روزهایی که درگیری و تبادل آتش در آنها زیاد است ، خیلی طولانی بوده و بر عکس روزهای آرام خیلی کوتاه به نظر می رسد .
اوقات بی کاری در این نواحی طاقت فرسا و کشنده است . در ارتش عراق جان سرباز و افراد بی ارزش بوده و زندگی ما در گرو زندگی افسران ارشد قرار گرفته است .
در روز دهم محاصره ( 8/ 8/ 1983 ) لشکر 38 دست به یک ضد حمله زد . اما این حمله هم ناکام ماند ، زیرا ما در این حمله متحمل خسارات فراوانی شده و تعدادی از پرسنل ما به دست ایرانی ها اسیر شدند . ما در برابر سوالهای مکرر سربازان هیچگونه پاسخی نداشتیم .
در شب هنگام ؛ تبادل آتش به شدت ادامه یافت و من به حالت درازکش در مواضع خودی قرار گرفته بودم . در همان لحظه سربازی به من اطلاع داد که جناب فرمانده مرا خواسته است .
من متفکرانه به چادر فرمانده رفتم .
جناب فرمانده از طرف لشکر به من اطلاع داد که هر چه زودتر از مسیر تعیین شده عقب نشینی کنیم .
همچنین لشکر گفته بود که یک شکافی را در منطقه جهت عقب نشینی باز کرده اند ، اما من هر چه اطرافم را نگاه کردم راه گریزی را نمی دیدم. ایرانیها کاملا بر ما مسلط بودند. من این مساله را به اطلاع فرمانده رساندم و بعد اقدامات لازم را جهت عقب نشینی به عمل آوردیم .
در آن لحظه من ملاحظه کردم که یک سرباز زخمی عراقی در حالیکه از قسمت ران پانسمان شده و نیمه عریان بود از چادر بهداری فریادکنان بیرون آمد . او فریاد می زد : جناب فرمانده تو را به خدا مرا تنها نگذارید! من بچه دارم! من خانواده دارم ...
خواهش می کنم مرا با خود ببرید ! من فوری متوجه شدم که مساله عقب نشینی دروغ است و ما در حال فرار هستیم .
چقدر این شیوه کثیف است که در حال فرار حتی به زخمیهای خود رحم نمی کنیم .
من کوشیدم که به کمک دیگران، سرباز زخمی را با خود ببریم ، اما نتیجه ای نگرفتم . بعد من با عصبانیت به چند سرباز دستور داده که آنها سرباز زخمی را با خود ببرند .
اما آنها از این فرمان سر باز زدند . به ناچار به حالت تهدید تفنگ را به طرف آنها نشانه گرفته و گفتم : شما بایستی سرباز زخمی را با خود حمل کنید!
سربازان با بی میلی زخمی را با خود بردند، سه سرباز مسئول حمل فرد زخمی بودند . در بین راه گاهی استراحت کرده و زمانی با کمک یکدیگر سرباز زخمی را به پیش می بردند .
در همانجا من درباره نحوه رفتار زشت سربازان در قبال همرزم زخمی آنها فکر کردم .
با خود گفتم چنانچه ما بر حق می بودیم به هیچ وجه چنین صحنه های چندش آوری به وجود نمی آمد !