0

امداد غیبی

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

امداد غیبی
پنج شنبه 25 آذر 1389  2:41 AM

بعد از آن ماهر عبد الرشید ، رویش را به طرف سرگرد حمدی المطیری کرد و گفت:
- سرگرد حمدی !
- بله ، قربان !
- فرماندهی این تیپ به عهده تو . باید ضد حمله را امشب ادامه دهی .
- بله ، قربان !... حتما قربان !.... گوش به فرمان شما هستم  ، قربان !

بعد از آن ماهر عبد الرشید ، رویش را به طرف سرگرد حمدی المطیری کرد و گفت:


- سرگرد حمدی !


- بله ، قربان !


- فرماندهی این تیپ به عهده تو . باید ضد حمله را امشب ادامه دهی .


- بله ، قربان !... حتما قربان !.... گوش به فرمان شما هستم  ، قربان !


بعد گفت :


- شنیده ام تعدادی از اسرای ایرانی اینجا هستند ، الان کجایند ؟


- همه شان آنجا هستند قربان ! ما داریم ازشون بازجویی می کنیم .


با عصبانیت زیاد گفت :


-احتیاجی به بازجویی نیست . من می خواهم آنان را اعدام کرده، آنجا پشت آن تپه دفنشان کنید .


سرگرد گفت :


- حتما قربان !... من گوش به فرمان شما هستم قربان !


اسیران ایرانی ، پانزده نفر بودند که از سیمایشان نور می بارید . سرگرد به من گفت :


- گوش کن سروان . این کار به عهده تو : اعدام و بعد دفن .


- چشم قربان !


به هر یک از اسیران ایرانی ، یک بیلچه داده شد تا حفره کوچکی را که قبرشان می شد ، ایجاد کنند .


تا این ساعت ؛ حمله ایرانیها هنوز در منطقه تیپ ما ادامه داشت و در حالی که ما به طرف همان تپه مورد نظر برای اعدام اسرا می رفتیم ، صدای ایرانیها را از پشت سر شنیدیم !


الله اکبر .... الله اکبر ... الله اکبر ....


پشت بندش گلوله باران شروع شد .


ناگهان دیدم که اسرای ایرانی با تمام قدرت به نیروهای ما  که مامور اعدامشان بودند ؛ حمله کردند . حمله ترسناکی بود . ایرانیها توانستند با همان بیلچه ها ، به  گردن چند نفر از دوستان ما حمله کنند و با به قتل رساندن دو تن از آنها سلاح ها را بردارند و با رزمندگان اسلام پا به فرار بگذارند .


این عملیات با سرعت عجیبی انجام شد؛ به طوری که شخصا معتقدم برای این مجموعه مظلوم که فاصله بسیار کوتاهی تا اعدام داشتند ، امداد غیبی به حساب می آمد .


به هر حال وجدان من راحت شد . نزدیک بود این کار مرا به جهنم بفرستد .


منطقه که آرام شد ، پای مرا کشیدند به اتاق ویژه تحقیق . به آنها گفتم :


- ما دستور را اجرا کردیم . اما آنچه اتفاق افتاد ، این بود که گروهی از ایرانیها توانستند از خطوط دفاعی خط مقدم ما گذشته ، به آن تپه برسند و ما را در محاصره سختی گرفتار کنند .


بازجوی نظامی که درجه سرهنگ دومی داشت ، سوال کرد :


- چرا نیروها را از حادثه خبر نکردی ؟


- عملیات ، جناب فرمانده ! سریع انجام شد و در هنگام تماس ، همه چیز تمام شده بود .


- چرا سرباران محافظ را به جلو نفرستادی ؟


- فرستادم ؛ اما ایرانیها ناگهان از پشت به ما حمله کردند .


در طی سه روزی که من در بغداد بازجویی می شدم ؛ تیپ ، دوره استراحت و بازسازی را پشت سر می گذاشت . از فرمانده جدید تیپ در مورد چند و چون خسارت پرسیدم . با ناراحتی جواب داد :


سیصد کشته و مجروح دادیم و پانصد مفقود که الان  نمی دانیم کجا هستند . بیشتر آنها یا در برف و سرما مرده اند، یا اسیر شده اند .


و بعد خندید و گفت :


- سروان ! اسم تو را در ليست افرادی که مدال شجاعت دریافت خواهند کرد، نوشتم .


- این لطف بزرگ از آقایی شماست .


مرخصی گرفتم تا با آرزوی گرفتن مدال شجاعت به بغداد بروم . یک هفته از مرخصی ام را در بغداد جدید و در هتل الرشید گذراندم . مدیر هتل ، زمینه عیاشی و هرزگی را برای من فراهم کرده بود . بغداد در آن روزها ، به خوبی و خوشی ، شکوه جاهلی خود را طی می کرد و من نیز از همین خانه بودم ، بهره خود را می بردم !

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها