پاسخ به:مبحث پنجاه و سوم طرح صالحین "چه حاصل از اشک ها و لبخند ها"
جمعه 6 تیر 1393 9:43 PM

آرزو دارم زندگی ام، اشکی باشد و لبخندی؛
اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد؛
اشکی که با آن شریک اندوه دل سوختگان گردم و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی ام باشد.
می خواهم در اشتیاق، بمیرم؛ اما با دلمردگی زنده نباشم .
دوست دارم ژرفای وجودم، تشنه ی محبت و زیبایی باشد،
زیرا نظر کردم و دریافتم که کم خواهان دون همت، نگون بخت ترین مردمان اند و از همه به زندان مادیات نزدیک تر
و گوش سپردم و بشنیدم که ناله ی مشتاقان آرزومند، از طنین سه گاه و چهار گاه خوش تر است .
عصرگاهان؛ شکوفه گلبرگ هایش را در هم می کشد ، اشتیاقش را در بر می گیرد و می آرامد؛
و چون سپیده فرا می رسد، لب می گشاید تا بوسه ی خورشد را دریابد .
از این رو زندگی گل ها، همه اشتیاق وصال است و اشک و لبخند.
آب دریا بخار می شود، فرا می رود، گرد می آید، ابری می شود و بر فراز دشت ها و تپه ها به راه می افتد ،
تا آن که خنکای نسیمی را حس کند و گریان ، فرود آید؛
به دشت ها و جویبارها سرازیر شود و به وطن نخستین خویش - دریا- بازگردد.
آری، زندگی ابرها نیز گونه ای جدایی است و دیدار؛ اشک و لبخند.
بدین سان، روح نیز از روح کل جدا می افتد و به عالم ماده می آید، به سان ابری که بر فراز کوه های اندوه
و دشت های شادی به حرکت در می آید و آن گاه که به نسیم مرگ می رسد به جایگاه نخستین باز می گردد؛
●●*^*●●---- به دریای محبت و زیبایی، به سوی خداوند ----●●*^*●●


☆☆ خداوندا، اراده ام را به زمان کودکی بازگردان ☆☆
☆☆ همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما نا امید نمی شدم ☆☆
