خوشبختي
یک شنبه 11 اسفند 1387 9:24 PM
خوشبختي
در روزگار قديم،
پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج
و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور
بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد
.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت
مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت
پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي
کند
.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او
پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟
»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس
احساس خوشبختي نمي کرد
.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد
هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد
و لبخند مي زد
.
مأموران جلو رفتند و گفتند
:«
پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟
»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت
: «
البته که من آدم خوشبختي هستم
.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما
بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم
.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد
.
وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود
بدهد
.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند
.
پادشاه
از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار
خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن
پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم
.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان،
آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد
!! »