يک بز و نيم بز
دوشنبه 22 آذر 1389 9:01 AM
|
يک بز و نيم بز
|
| يکى بود. يکى نبود. غير از خدا هيچکس نبود. در دهکدهاى پيرزنى زندگى مىکرد که از مال دنيا فقط سه بز داشت. شبى دزد آمد و سه تا بز پيرزن را برد. پيرزن صبح گريان و نالان نزد داروغه که کدخداى ده هم بود رفت و گفت: |
| |
| 'آقاى داروغه قربون داغ داغکت شم. |
| يک داغ و دو داغ و نيم داغکت شم. |
| يک بز و دو بز و نيم بزى داشتم. |
| يک دزد و دو دزد و نيم دزدى آمد. |
| يک بز و دو بز و نيم بز را برد' . |
|
| |
| داروغه پيرزن را پيش قاضى فرستاد. پيرزن گريهکنان گفت: |
| |
| 'آقاى قاضى قربان قاض قاضکت شم. |
| يک قاض و دو قاض و نيم قاضکت شم. |
| يک بز و دو بز و نيم بزى داشتم. |
| يک دزد و دو دزد و نيم دزدى آمد. |
| يک بز و دو بز و نيم بزم را برد' . |
|
| |
| قاضى مىگويد برو پيش وزير. پيرزن مىرود پيش وزير و در حالىکه گريه مىکند به وزير مىگويد: |
| |
| 'آقاى وزير قربون وَز وَزَکِت شم. |
| يک وَز و دو وَز و نيم وَزَکِت شم. |
| يک بز و دو بز و نيم بزى داشتم. |
| يک دزد و دو دزد و نيم دزدى آمد. |
| يک بز و دو بز و نيم بز را برد' . |
|
| |
| وزير هم او را سراغ پادشاه فرستد. پيرزن گريان و نالان به پادشاه گفت: |
| |
| 'آقاى پادشاه قربان پاد پادَکِت شَم. |
| يک پاد و دو پاد و نيم پادَکِت شم. |
| يک بز و دو بز و نيم بزى داشتم. |
| يک دزد و دو دزد و نيم دزدى آمد. |
| يک بز و دو بز و نيم بزم را برد' . |
|
| |
| پادشاه در جواب پيرزن مىگويد: |
| |
| 'يک راه و دو راه و نيم راهى مىري. |
| يک باغ و دو باغ و نيم باغى مىري. |
| يک چوب و دو چوب و نيم چوبى مىگيري. |
| سر جاده مىايستى بزت را از سه نفر که مىروند مىگيري' . |
| پيرزن يک راه و دو راه و نيم راهى مىره. |
| يک باغ و دو باغ و نيم باغى مىره. |
| يک چوب و دو چوب و نيم چوبى مىگيره. |
|
| |
| مىرود سر جاده مىايستد مىبيند سه نفر بزهاى او را مىبرند. به آنها مىگويد: 'بز مرا برهيد' . و بزش را مىگيرد و خوشحال و خندان به خانه برمىگردد. |
| |
| - يک بز و نيم بز |
| - مَتَلها و افسانههاى ايراني، ص ۱۹۷ |
| - سيد احمد وکيليان |
| - راوى: ابوالفضل اکبرى، اسفند ۱۳۷۴، ساوه |
| - نشر سروش، چاپ اول ۱۳۷۸ |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...