0

دو نابينا

 
hojat20
hojat20
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 42154
محل سکونت : بوشهر

دو نابينا
یک شنبه 21 آذر 1389  8:16 AM

دو نابينا
روزى مرد نابينائى در راهى مى‌رفت و پشت سرش مرد بينائى حرکت مى‌کرد. مرد بينا جامه‌دانى در دست داشت که در آن مقدارى لباس و کفش نو براى خانواده‌اش خريده بود. مرد بينا پشت سر نابينا مى‌رفت و فکر مى‌کرد که 'خوب است اين مرد را آزمايش کنم که چگونه آدمى است. شنيده‌ام که مى‌گويند نابينان نادرست‌اند. ببينم راست است يا نه؟'
 
مرد بينا چوبى گرفت و بنا کرد به زمين کوبيدن، و به طرف مرد نابينا آمد و گفت: 'اى برادر جان، من کورم، مرا راهنمائى کن و با خود ببر.'
 
- پناه بر خدا! من خودم کورم، به کجايت برم؟
 
- هر جا که مى‌روى مرا هم همراه خود ببر!
 
مرد بينا از کوره دست بردار نبود و سرانجام با هم به راه افتادند. اندکى که رفتند مرد بينا به کوره گفت: 'اى برادر، اين جامه‌دان مرا نگهدار تا من براى قضاى حاجت به کنار جاده روم. ممکن است يک عابر ديگرى برسد و در حضور او عيب است.' کوره در جواب گفت: 'برو برادر! برو، خاطر جمع باش!'
 
مرد بينا پشت درختى رفت و مراقب کوره بود. ديد کوره در جامه‌دان را باز کرد و توى آن‌را کاويد تا ببيند چيست و بعد جامه‌دان را برداشت و به طرف ديگر جاده رفت و به اصطلاح مخفى شد.
 
مرد بينا از پشت درخت بيرون آمد و به محلى که کوره را جا گذاشته بود آمده و گفت: 'برادر کجائى نمى‌بينمت!' کوره خاموش بود. مرد بينا نق‌نق‌کنان بارى ديگر گفت: 'برادر، من نابينايم، بدبختم، گدائى کردم و براى بچه‌هايم لباسکى خريدم، دلت به حالم نمى‌سوزد؟' از کوره صدا بر نيامد و همچنان خاموش بود. آنگاه مرد بينا سنگى از زمين برداشت و گفت: 'اى خداى بزرگ اين سنگ را بزن به سر برادر کورم!' کوره همچنان خاموش بود. آنگاه مرد بينا از پشت سر به او نزديک شد و سنگ را محکم به پشت او زد. کوره فرياد برآورد که: 'خدا سزاى اين دروغگو را بدهد، مگر آدم کور قادر است چنين ضربه‌اى بزند!'
 
- دو نابينا
- افسانه‌هاى کردى - ص ۳۹
- م. ب. رودنکو - مترجم کريم کشاورز
- انتشارات آگاه - چاپ سوم - ۱۳۵۶
(فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران - جلد پنجم (د)، على اشرف درويشيان، رضا خندان (مهابادي)).

آنروز .. تازه فهمیدم .. 

 در چه بلندایی آشیانه داشتم...  وقتی از چشمهایت افتادم...

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها