0

وضو با اشک

 
ghkharazi
ghkharazi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1391 
تعداد پست ها : 884
محل سکونت : تهران

وضو با اشک
جمعه 22 فروردین 1393  11:38 AM

وضو با اشک

وضو با اشک

برای انجام کار دانشگاه یه سفر یه روزه به کرمان داشتم. به فرودگاه رفتم. طبق معمول پرواز با تاخیر صورت گرفت. در اتوبوس فرودگاه چهره آشنای سینمای ایران را دیدم. اما مقداری با فیلم هایش تفاوت داشت با یک عصا با کت و شلوار سفید، دور و بر را نگاه کردم اما کسی برایش بلند نشد، بلند شدم تا بنشیند لبخندی زد که پشت آن لبخند غباری از خستگی ،غم ، درد و اشک‌های پنهانی نیمه شب نشسته بود. شاید در آن اتوبوس فقط من آن لبخند را فهمیدم. 

آن لبخند از جنس لبخند‌های مادرم بود، مادری که چشم انتظاری و خستگی روزگار هم نتوانست لبخندش را از او بدوزدد. آن لبخند از جنس لبخندهای من بود، سالها چشم انتظار آمدن پدر، با صدای زنگ خانه به سمت در می دویدم، هرشب سرسجاده ام از خدا پدرم را می خواستم، درختان و گلهای خانه را به عشق او آبیاری می کردم اما سرانجام بعد از سالها چشم انتظاری سهممان چند تکه استخوان و یک پلاک بود که هیچ شباهتی به عکس روی دیوار نداشت.

از پله‌های هواپیما با آن حال آرام آرام بالا می‌رفت و پشت سر او آرامتر که نکند بفهمد کسی غریب اما آشنا مراقبش است.

خدایا مگر چقدر از جنگ گذشت؟ ۱۰ سال ، ۲۰ سال ،۳۰سال هرچه گذشت اما هنوز ما زنده ایم نفس می‌کشیم.کسی برای او بلند نشد تا این جانباز بنشیند. کسی لبخند اورا معنی نکرد. کسی بغض چنگ زده او را نوازش نکرد.کسی نگفت: تو برای ما شکستی ، برای کشور ما ، برای خاک و ناموس ما...

حتما اگر یک سوپر استار یا یک فوتبالیست جوان میلیونر بود همه بلند می‌شدند، اما چون رضا ایرانمنش بود کسی تکانی نخورد.

دانشجوی دوره لیسانس که بودم استادی از جنس ما جامعه شناسی جنگ درس می‌داد. جراحتش از پایش بود اما پای استاد شده بود بهانه خندیدن عده ای. پاهایی که برای دفاع از مشت مشت خاک این سرزمین شکست. نگاهایش سرشار از غم بود، لبخندهایش از جنس لبخند‌های من شاید هم خسته‌تر ، روزی هنگام تدریس روی سکوی کلاس لحظه‌ای پایش لرزید ، انگار همه وجودم یکجا ریخت. 

آنها امانت های دوران جنگ هستند. آنها زندگان تاریخ هستند بزرگتر و فریادشان عمیق‌تر از توپ و تانک‌هایی که در موزه‌های جنگ است اما کسی صدای زنده آنها را نمی شنود. آن روز دانشجوها اورا نفهمیدند و امروز کسی چهره هنری مارا. چرا اینجا کسی کسی را نمی فهمد، انگار وجدانها به خواب رفته اند. تاریخ را ورق می زنیم اما تاریخ زنده مان را ....

اشک در چشمانم سنگینی کرد و آرام آرام صورتم را وضو داد.  

تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها