0

خاطرات مادربزرگ

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:خاطرات مادربزرگ
چهارشنبه 6 فروردین 1393  11:25 PM

زیارت 

مامان بزرگ یه روز داشت از تفریحاتشون میگفت. انگار دور و بر سال 1350یا 51 را تعریف میکرد.

"یه روز تصمیم گرفتیم با بچه ها و 2-3 خانواده از اقوام همگی سوار ماشین دربستی بشیم و بریم تفریح. رفتیم شاه عبدالعظیم. راه دور بود و توی راه بهمون خوش گذشت. تهرون مثل این روزا شلوغ نبود. قبل از ظهر رسیدیم. نهار اونجا موندیم و رفتیم توی یکی از کبابی های دور و بر حرم غذا خوردیم. خیلی بهمون چسبید. تا ساعتی بعد از ظهر ماندیم و قبل از غروب رسیدیم خونه. همه از زندگی ساده اما بهمون خیلی خوش گذشت.همه از زندگی ساده اما شادشون راضی بودن."

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها