آن روز کذایی!
چهارشنبه 6 فروردین 1393 12:38 PM
آن روز کذایی! 
صبح مامان من را با مهرباني عجیبی صدا زد و گفت: «مهناز! دختر گلم! بلند شو عزیزم! ميدوني كه امروز قراره كجا بريم؟» با چشمهاي نیمهباز نگاهش کردم و زیر لب نالیدم: «حالا نمیشه نریم؟» مامان با ملایمت گفت:« نه دیگه! باید حتما بریم! مگه یادت رفته با چه مکافاتی نوبت گرفتیم؟» دوباره گفتم:« حالا نمیشه تو بجای من بری؟» مامان به لپهایش چنگی زد و گفت:« وا! خدا مرگم! چشم بابات روشن! حرفا میزنی تو هم! عوض این هم چونه زدن، بلند شو که دیر میشه ها!»
لحظاتی بعد نشسته بودم سر ميز صبحانه و داشتم با چشمهای نیمه بسته چاي جوشانم را فوت ميكردم كه دیدم مامان ایستاده روبرویم و دارد با چه اشتیاقی نگاهم میکند. بعد هم گفت: «ديگه كمكم شاهين بخت داره مياد روي سرت بشينه.» با نالهاي كشدار گفتم: «آخه مامان! الان مردم توی كرهي مريخ واسه خودشون زمين ميخرن اونوقت تو ميخواي منو ببري پيش دعانویس؟» ابروهاي مامان توی هم گره خورد. بعد گفت: «خريد زمين توی مريخ چه ربطي به باز شدن بخت تو داره؟ تازه تو اگه بخواي مریخ هم زمين بخري بايد اول ازدواج کنی. شنيدم اونجا به آدماي مجرد زمين نميدن!»
فهميدم هيچجوره نمیشود حريف مامان شد. اصلا همهش زیر سر این عالیه خانم بود. از وقتی آمده بود توی محلهی ما و با مامانم رفیق جانجانی شده بود، حرفایش روي او تاثير عجیبی میگذاشت. عالیه خانم، خودش سه تا دختر داشت كه هر سه تایی را تا آمده بودند دست چپ و راستشان را از هم تشخیص بدهند، شوهر داده بود. حالا هم از وقتي مامان من با اين خانم محترم دوست شده بود، فكر ميكرد من با 25سال سن، خیلی زيادتر از کوپنم توی خانه ماندم و باید به هر ضرب و زوری شده، شوهر پیدا کنم! اين تاثيرات بحدي بودكه عالیه خانم از يك دعانویس به قول خودش مقبول، برایم وقت گرفته بود تا با ورد و جادو و هر بامبولی که میداند من را راهی خانهی بخت کند....
داشتم حاضر ميشدم كه زنگ خانه سه بار متوالی پشت سر هم نواخته شد و این به آن معنا بود که کسی جز عالیه خانم، پشت در خانه نیست!
لحظاتی بعد توی آژانس بودیم و به سمت خانهی جناب دعانویس میرفتیم. توی راه، عالیه خانم، بقدری از اين آقا تعريف كرد و از كارهاي معجزهآسايش حرف زد كه راننده هم به زبان آمد و گفت: «ببخشيد! ميشه بگين این آقای دعانویس، يك دعایی هم به ما بده بتونیم اين قارقارک رو بفروشیم و جاش يك اتوبوس بخریم تو خط مشهد تهرون كار كنیم؟ يك دعایی هم بده عيال ما يك كمي باهامون مهربونتر شه. يك دعا هم واسه پسر نااهلمون که اهل شه. يك دعا هم...» عالیه خانم، مثل شیر ژیان غرید که:« چه خبره آقا؟ همینطور گازشو گرفتی و داری واسه خودت میری؟ مگه الكيه؟ من يكماه پیگیری کردم تا آقای دعانویس حاضر شد بهمون نوبت بده اونوقت شما هنوز از راه نیومده میخوای همهی دعاهای دنیا رو ازش بگیری؟ خجالتم خوب چیزیه والله!» درِ گوش مامان گفتم: «میگم آقاهه خیلی گناه داره! میخوای ما نوبتمون رو...» با چشمغرهی مامان بقیهی حرفم را خوردم. راننده هم آهي پر حسرت كشيد و تا رسیدن به مقصد، ساكت شد...
همراه با مامان رفتيم توی اتاق. پيرمرد دعانویس، با دست اشاره كرد روبرویش بنشينيم. ريشهاي بلند پشمكيش تا روی شکم آویزان بود و سبيلهاي شبیه دستهی دوچرخهاش قيافهي مضحكي بهش داده بود. به زور جلوي خندهام را گرفتم. مامان بهم سقلمهاي زد كه حواسم جمع باشد. يك كاسه آب جلویش گذاشته و زل زده بود به آن. بعد، یکدفعه بلند شد و با يكسري حركات ژانگولر و ناموزون و صداهايي شبيه صداي خرس، دور من چرخيد و باز دوباره سر جایش نشست. بعد هم يك شيشهي قهوهاي با يك تكه كاغذ تاشده به دستمان داد و قرار شد من هر شب يك قاشق از آن معجون بخورم و كاغذ را هم بدون اينكه بازش كنم توي بالشم بگذارم...
الان يكماه از آن روز کذایی میگذرد. و عالیه خانم و مامانم هر روز منتظر رسیدن آن شاهزادهاي رویایی هستند. ولي من که امیدی ندارم! فقط هر روز به موهایي نگاه می کنم که دسته دسته روی بالشم می ریزد و چشمایی که دارد کم سوتر می شود. از دلدردهایم برایتان نگفتم که گاهی، اشکم را درمی آورد و البته مامان و عالیه خانم، معتقدند اينها همه از علائم از بين رفتن طلسمي است كه باعث شده بود بخت من باز شود. خدا علامتهای بعدی را به خیر بگذراند!!
شمسی میرمرتضوی