موضوع انشا: ازدواج خوب است یا بد؟
چهارشنبه 6 فروردین 1393 12:31 PM
موضوع انشا: ازدواج خوب است یا بد؟ 
البته بسی واضح و مبرهن است که ازدواج خیلی چیز خوبی است. اما افراد خانوادهی ما نظرات متفاوتی دارند. بابای ما همیشه میگوید: "پسرم! ازدواج چیز خوبی است. هر آدمی بالاخره یک روزی ازدواج میکند و برای خودش خانه و زندگی تشکیل میدهد." اما عمویمان نظر دیگری دارد. او میگوید:" درست است که هر آدمی یک روزی ازدواج میکند، اما همهی آدمها یک روزی خانه و زندگی تشکیل نمیدهند. چون خانه و زندگی خیلی گران است... پس نتیجه میگیریم که ازدواج چیز مزخرفی است!" عمویم حق دارد. آخر او آنقدر دنبال خانه و زندگی با کلاس گشت و گشت تا بالاخره یک روز خانمی که قرار بود زنعمویم شود از دست عمویم عصبانی شد و گفت: "تو عرضه نداری و هر خانهای که پیدا میکنی زاغارت است و به کلاس خانوادگی ما نمیخورد. اصلا نخواستم. جانم حلال، مهرم آزاد."یا برعکسش. نمیدانم. یک چیزی گفت دیگر.
البته ما برای نوشتن این مطلب از چند نفر دیگر هم پرسیدیم ازدواج خوب است یا بد. مثلا از داداش بزرگمان. اما او به جای جواب، محکم پس کلهی ما زد و گفت:" برای تو خیلی زود است از این چیزها حرف بزنی. چون دهانت بوی شیر میدهد" اما آقای معلم میگوید اصلا هم زود نیست. چون هرکسی باید یک روزی ازدواج کند. پس چه بهترکه از همین حالا به ازدواج فکر کنید تا هروقت موقعش شد مثل چهارپایان در گِل گیر نکنید و بتوانید گلیم خودتان را از آب در بیاورید. برای همین ما تصمیم گرفتیم هرجور هست بفهمیم بالاخره ازدواج خوب هست یا نه و اگر خوب هست با چه کسی باید ازدواج کنیم.
خواهر بزرگتر ما میگوید تا وقتی او شوهر نکرده و از این خانه نرفته ما خیلی بیجا میکنیم حرف زن گرفتن بزنیم. البته ما روی حرف بزرگترمان حرفی نمیزنیم اما نمیدانیم اگر او حالاحالاها بخواهد توی این خانه بماند آنوقت تکلیف ما و خواهر کوچکترمان چه میشود؟ خواهر بزرگمان میگوید:" ازدواج خیلی خوب است به شرط اینکه یک کیس مناسب پیدا بشود ولی این روزها کو کیس مناسب؟" او میگوید کیس مناسب کسی است که بسیار پول داشته باشد و خوشتیپ و خفنمو باشد و کفش و لباسهای مارکدار بپوشد و عطرهای مارکدار بزند و پورشهی قرمز جگری سوار شود تا چشم و چار همه دخترهای فامیل با دیدن او در بیاید و همه از حسودی بترکند." البته خواهرم راست میگوید اما من نمیدانم چرا یک همچین کیسی باید بیاید و خواهر ترشیدهی ما را بگیرد! مامان ما هم مثل خواهر بزرگمان میگوید:" بهتر است آدم صبر کند تا کیس مناسب پیدا شود نه اینکه یکهو از هول حلیم توی دیگ بیفتد". البته بابای ما خیلی مرد خوبی است و به نظر نمیرسد مامانمان توی دیگ افتاده باشد. اما نمیدانم چرا مامانمان همیشه به او میگوید: "حیف از جوونی و خوشگلیام که به پای تو هدر دادم." حالا درست که بابای ما قدبلند و موخفن نیست و لباسهای مارکدار نمیپوشد. یک کمی هم کچل میباشد. ولی خوب و مهربان است.
کمکم دارم به آخر انشایم نزدیک میشوم. در پایان میخواهم نظر خواهر کوچکترم را هم بگویم. چون او تنها عضو خانواده است که دربارهی ازدواج به صورت جدی فکر میکند! او میگوید برای اینکه یک ازدواج موفق داشته باشیم فقط باید عاشق بشویم. آن هم عاشق یک آدم مهربان و خوب که مثل قهرمان قصهها بیاید و آدم را با خود به کلبهی فقیرانه و حقیرانه ولی باصفایش ببرد و در آنجا سالهای سال به خوبی و خوشی با آدم زندگی کند. به نظر میرسد خواهر کوچکترم نظر مثبتی درباره ازدواج دارد. اگرچه داداش و خواهر بزرگترم همیشه او را دست میاندازند و میگویند زیادی کمتوقع است و بهتر است کمی واقعبینتر باشد!
خلاصه با همه این حرفها باز هم ما نتوانستیم بفهمیم آیا ازدواج خوب است یا بد.
و در پایان این بود انشای من. زنده باد معلم من.
تکتم حسینپور