پاسخ به:هنر در اسلام
شنبه 2 فروردین 1393 2:31 PM

قصیده ای از شهید شیخ فضل الله نوری(ره)
| ای آن که کسی سرو چو قد تو ندیده |
| چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچیده |
| چون نرگس مستت به همه گلشن عالم |
|
نه دیده چنین دیده و نه گوش شنیده
|
| خضر ار لب لعل تو نمی کرد تمنا |
|
تا حشر به سرچشمه حیوان نرسیده
|
| نشناخته گفتند گروهی که خدایی |
|
پس مدشناسای تو را چیست عقیده
|
| واقف نشد از سر توی ای مخزن اسرار |
|
جز عارف چل ساله که در خرقه خزیده
|
| می کرد تجلی اگر این یوسف ثانی |
|
دلباختگان دل عوض دست بریده
|
| دانم به یقین گر به رخت پرده نبودی |
|
کس یوسف کنعان به کلافی نخریده
|
| در مردمک دیده و از دیده نهانی |
|
پیدا و نهان ،غیر خداوند که دیده
|
| دانی زچه در پای گل سرخ بود خار |
|
از بس که به گلزار زشوق تو دویده
|
| فاخته سان بهر تو با نغمه ی کوکو |
|
هر لحظه از این شاخ بدان شاخ پریده
|
| از چیست که بلبل شده دلباخته ی گل |
|
زین رو که یکی روز گلی دست تو دیده
|
| زان روز که من باخته ام نرد محبت |
|
دانسته ام آخر به کجا کار کشیده
|
| دیری است زند زلف تو اندر دل مانیش |
|
افسون ،نکند چاره ی این مار گزیده
|
| پنهان زعدویی ،زمحبان زچه ای دور |
|
جان ها به لب از ،هجر تو ماه رسیده
|
| جز شربت لطف تو نداریم تمنا |
| حلوا به کسی ده که محبت نچشیده |