0

عشق یعنی....

 
mohammadreza2610
mohammadreza2610
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1392 
تعداد پست ها : 493
محل سکونت : خراسان رضوی

عشق یعنی....
سه شنبه 22 بهمن 1392  8:00 PM

در بیمارستان که بودیم یک جانباز را آوردن که موجی بود و 20 سال با این درد زندگی کرده بود. بستری که شد، همسرش نشست کنارش و شروع کرد به گریه کردن.

پرستار پرسید: چی شده؟

با صورت کبود و تن رنجورش گفت: «نمی‌شه خودم توی خونه مراقبش باشم؟»

پرستار: که باز حالش بد بشه کتکت بزنه؟ اون وقت چکار می‌کنی؟

همون طور که نگاهش به همسرش بود جواب داد: «خب منو بزنه، بهتر از اینه که خودشو بزنه، شوهرمه، عشقمه، دوسش دارم.»

و باز گریه کرد.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. انگار آسمان هم تاب شنیدن نداشت، شروع کرد به باریدن.

عشق یعنی ...

تشکرات از این پست
mehdi0014 papeli
دسترسی سریع به انجمن ها