شعر
سه شنبه 16 آذر 1389 12:44 PM
اي نـگاهت نـخـي از مخـمل و از ابريـشم
چند وقتي است كه هر شب به تو ميانديشم
به تو آري به تـو يعني به هـمان منـظر دور
بـه هـمان سـبز صميـمي بـه همان باغ بلور
بـه همان سايه همان وهـم همان تصـويري
كـه سراغـش ز غـزلهـاي دلـم مـيگيري
شَبَحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسـم كـسـي ورد زبـانـم شـده اسـت
در مـن انـگار كـسي در پي انكار مـن است
يك نفر مثل خودم تـشنهي ديدار من است
يك نـفر سبز چـنان سبز كه از سرسبزيش
ميشود پل زد از احساس خدا تـا دل خويش
يك نـفر ساده چنان ساده كه از سادگياش
مـيتوان يك شـبه پـي برد به دلـداگياش
آي بيرنگتـر از آينه يك لـحظـه به ايست
راستي اين شبح هرشـبه تصوير تـو نيست؟
اگر اين حـادثهي هـر شبه تصوير تو نيست
پـس چرا رنگ تو و آيـنه اين قدر يكيست؟
حتـم دارم كه تـواي آن شبح آيـنه پـوش
عاشـقي جـرم قشنگي است به انكار نكوش