پاسخ به:شعر
سه شنبه 16 آذر 1389 11:14 AM
تو نمی دونستی میمیرم بی تو، بدون چشات،
رفتی از برم، تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات،
آرزوم که می دونستی، که من میمیرم برات،
عاشقم مکن، نمیخواستی بمونی و بسوزی به ساز دلم،
گفتی من میرم ، نمیخواستی بری تا فرداها، یار خوشگلم،
برو راهی نیست تا فرداها، از آب و گلم،
سفرت بخیر، اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهردور،
برو که رفتن، برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا دور،
سفرت بخیر،برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز،
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز هم برون،
نمی خوام بیای، نمیخوام میون تاریکی های من،
تو حروم بشی، نمی خوام ازم،
نمی خوام مثل یک شمع بسوزی برام تا خاموش بشی،
برو تا بزرگی میخوامت که فقط آرزوم بشی، آرزوم بشی؛
گویی این روزها آدم ها
به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...