پاسخ به:شعر
سه شنبه 16 آذر 1389 11:09 AM
نان را از من بگیر،اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر،اما
خنده ات را نه.
...
عشق من، خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری است،
بخند، زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
...
بخند برشب
برروز،برماه،
بخند بر پیچاپیچ ِ
خیابان های جزیره،بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز میگردند،
نان را ،هوا را،
روشنی را ، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
گویی این روزها آدم ها
به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...