میخ های روی دیوار
سه شنبه 16 آذر 1389 10:22 AM
میخ های روی دیوار
پسر بچه ای بود كه اخلاق چندان خوبی نداشت و خیلی زیاد عصبانی می شد خودش هم از این قضیه ناراحت بود ولی نمی تونست کاری بکنه . موضوع رو که با پدرش درمیون گذاشت پدرش پس از مدتی فکر کردن ، جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی.
روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخهای كوبیده شده به دیوار كمتر می شد . حداقل او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسانتر از از كوبیدن میخها بر دیوار است .....
به پدرش گفت و پدرش نیز پیشنهاد داد هر روز كه میتواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخها را از دیوار بیرون آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است . پدرش دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت : پسرم !!! تو كار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه كن . دیوار هرگز مثل گذشته نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت ، حرفهایی می زنی ، آن حرفها هم چنین آثاری به جای میگذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو كنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی فایده ندارد ، آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.