0

اعتراف احمقانه

 
borkhar
borkhar
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1392 
تعداد پست ها : 19324
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اعتراف احمقانه
چهارشنبه 13 آذر 1392  11:26 PM

اونروزاکه کوچولوبودم هروقت باخواهرم دعوام میشدمامانم میگفت مثلا هروقت فلان کاروکردبزن توگوشش تاچشاش برق بده یه بارهمین کاروکردم وقتی مامانم گفت چرااین کاروباهاش کردی درجواب گفتم هنوزکه چشاش برق نزده(البته محکمم زدما)

خدایا دلم به سان قبله نماست...وقتی عقربه اش به سمت "تو"می ایستد آرام می شود

"ان الله مع الصابرین ...همانا خداوند با صابرین است"

تشکرات از این پست
takround
دسترسی سریع به انجمن ها