0

وضعیت پسامدرن در جهان سوم

 
arseyfi
arseyfi
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1392 
تعداد پست ها : 6672
محل سکونت : مرکزی

پاسخ به:وضعیت پسامدرن در جهان سوم
سه شنبه 14 آبان 1392  9:18 AM

بسط اینترنت، شبکه‌های تلویزیونی، گسترش صنعت و چفت شدن بقای صنعت به مصرف، طبعاً سوژهی مصرفی به بار می‌آورد. بسط و گسترش پزشکی مدرن، دغدغه‌ی بدن را نیز در پی دارد و در ساحت فرهنگ تجلی می‌کند. پزشکی مدرن با تمرکز بر بدن و شناختش، تنها بر بیماری متمرکز نمی شود، بلکه با چفت کردن بیماری به زشتی و سلامت به زیبایی، منطق امر زیبا‌ـ‌غیرزیبا را در ساحت بدن نیز دست‌کاری می کند.

پزشکی با تأکید بر تناسب اندام، زیبایی پوست، مو و... سوژه را نسبت به بدنش حساس می‌کند. زیبا شدن بدن منطقی است که بیش از هر چیز از پزشکی به فرهنگ سرریز می کند و زیبایی با عرضه کردن و نمایاندن گره خورده است.

حجم انبوه تبلیغات حول بدن، پوست، مو و... در عمل ساحت خیال سوژه را در هر نقطه از جهان تسخیر کرده و حساسیت به بدن را به الگو و سبک زندگی بدل می‌کند و رفتارهای فرهنگی بر محور بدن را نیز در پی دارد. تمرکز بر فراغت کودکان و کنترل و مهار جرم و بزهکاری، الگوها و سبک‌های آموزش پنهان و فوق‌برنامه را برای کودکان در پی دارد که در عمل، برآمدن سوژه‌ی پسامدرن را نیز با خود خواهد آورد.

اندکی به کودک یا نوجوان سیزده‌ساله‌ای بیندیشیم که کلاس ژیمناستیک می‌رود، کلاس زبان می‌رود، درس‌هایش را می‌خواند، با بمباران تبلیغات کالایی مواجه است، درگیر مسئله‌‌ی سلامت پزشکی است و... این کودک در عمل آماج سامانه‌های متعدد قدرت‌ـ‌دانش در زندگی روزمره است و سبک زندگی و ساحت خیالی را می‌پرورد که فرسنگ‌ها با ساحت خیال و سبک زندگی نوجوانی در بیست سال قبل ایران متفاوت است.

این یک تفاوت است یا یک بحران؟ پرداختن بدین پرسش، خواه‌ناخواه موضع ما را در قبال وضعیت پسامدرن در ایران مشخص می کند. اگر محوری اصیل و سبکی اصیل برای حیات روزمره تعریف کنیم و در صدد بازگرداندن امور به حالت اصیل و ثابتش باشیم، در پارادایم بحران به وضعیت می‌اندیشیم و عملِ ما در سطح نهادهای آموزشی به تنهایی کفایت نمی‌کند.

در صورتی که قرار باشد بر این وضعیت بشوریم و آن را اصلاح کنیم، نه تنها نهادهای مبتنی بر عمل سخت قدرت کافی نیست، بلکه نهادهای پنهان و مبتنی بر عمل نرم قدرت، از پزشکی گرفته تا رسانه و فراغت و... را نیز باید وادار به تغییر رویه کنیم. آیا وادار کردن این نهادها به تغییر رویه با توسعه و پیشرفت، که دال مرکزی گفتمان‌های حاکم بر جهان سوم، خاصه‌ ایران است می‌خواند؟

عمل مبتنی بر توسعه‌ی نهادهای تولید دانش و به تبع آن قدرت نرم، تا چه حد می‌تواند خلاف منطق مناسبات جهانی باشد که هم آرمان هویت یک‌دست حفظ شود و هم توسعه حاصل شود؟ به نظر نویسنده‌ی این سطور، تا زمانی که منطق مناسبات فرهنگی به درستی درک نشود، هر عملی برای بازگشتن به اصالت محکوم به شکست است.

رویه‌ی دوم این است که دست از پارادایم بحران بشوییم و منطق حاکم بر مناسبات فرهنگی و سبک زندگی را آن‌چنان که هست درک کنیم. در این حالت، بومی‌سازی سبک زندگی تنها با ارجاع به واقعیت موجود صورت می‌بندد و نه معرفت‌شناسی در برج عاج. این بومی‌سازی نه در قالب مفهوم متناقض «مهندسی فرهنگی»، که تنها در نسبت با زیست جهان و نیازهای سوژه‌ی پسامدرن جهان در حال پیشرفت صورت می‌بندد، چه بسا امکان و پتانسیلی نهفته باشد برای انقلابی فرهنگی بر محور تجارب ناشناخته‌ی سوژه‌ی ایرانی که توان مواجهه‌ی بین فرهنگی بالایی نیز در سطح جهانی داشته باشد.

در ادامه الگویی از مشاهدات مبتنی بر وجود وضعیت پسامدرن در تجربه‌ی سوژگی در هران به عنوان نمونه ارائه می‌شود.

میدان انقلاب، کولاژی از تصاویر و تجارب متفاوت و به لحاظ منطقی متناقض، اما در عرصه‌ی عمل ممکن. بازار کتاب‌فروشی‌ها، کتاب‌های ثقیل و سنگین فلسفی در کنار کتب عامیانه، تفسیر رؤیای فروید در کنار تعبیر خواب ابن‌سیرین، فوکو در کنار موفقیت در 10 روز، دیالکتیک روشنگری در کنار آموزش حفظ شادابی و سلامت پوست. آن طرف‌تر کافی‌شاپی مجلل پر از آدم‌هایی با تیپ‌های مختلف، دویست متر که جلوتر بیایی در یک زیرزمین، سفره‌خانه‌ای سنتی که فقط املت و قلیان سرو می‌کند.

تیپ‌هایی که اینجا هستند لزوماً تفاوت ظاهری بنیادینی با کسانی ندارند که در کافی‌شاپ نشسته‌اند. چه بسا اینجا را به مقصد کافی‌شاپ ترک کنند. می‌شود ناهار را املت سنتی خورد و یک قهوه‌ی فرانسه را در آن کافی‌شاپ مجلل.

الگوهای رفتار ظاهری حاکم بر محیط این قهوه‌خانه با تخت‌های سنتی و بالش‌های گِردش وادارت می‌کند که کفش‌هایت را دربیاوری و راحت لم بدهی، مهم نیست متعلق به چه طبقه و جایگاه اجتماعی هستی، اینجا باید لم داد. یک گسست مکانی، انگار طی‌الارض کرده باشی، وقتی وارد کافی‌شاپ کناری می شوی، صندلی هایی که شیوه ی نشستن خاصی را به تو تحمیل می کند، حتی چای خوردنت هم تغییر می کند.

از نعلبکی نباید استفاده کنی، قلپ‌قلپ و با طمأنینه باید چایت را بخوری و فاصله ی دیداری و صدایت را باید جوری تنظیم کنی که مزاحم میز بغلی نشوی. تقابل رفتار سنتی/مدرن در اندک زمانی محو می شود. سوژه ای که کاملاً ناخودآگاه خلاقیت‌های عرصه‌ی کنش را آموخته و به اجرا درمی‌آورد.

اگر محوری اصیل و سبکی اصیل برای حیات روزمره تعریف کنیم و در صدد بازگرداندن امور به حالت اصیل و ثابتش باشیم، در پارادایم بحران به وضعیت می اندیشیم و عملِ ما در سطح نهادهای آموزشی به تنهایی کفایت نمی کند.

کافی است از اینجا وارد ایستگاه مترو شوی، همهمه و سروصدا. جوانی یک گوشه با موبایلش ور می رود، هدفونش را پیدا نمی کند، گوشی‌اش را دم گوشش می گذارد، صدای آهنگش آن قدر هست که بفهمی چه چیز گوش می کند، راک تند غربی. می شود سریع موضع گرفت، آدورنو را پیش گرفت و فریاد زد: «آت‌وآشغال، فرهنگ توده‌ای عرصه‌ی هنر را ویران کرده، سوژه رو به اضمحلال زیبایی‌شناختی می‌رود.»

دو دقیقه که می‌گذرد، آهنگ را عوض می کند، سه‌تار احمد عبادی!!! با حسی آن را گوش می‌کند انگار سال‌هاست با این موسیقی اخت گرفته است، دو دقیقه دیگر، پاپ لوس‌آنجلسی!!! هاله‌زدایی اثر هنری، تجاربی ناموزون و منفک از هم، عبادی در کنار راک و پاپ. ظاهرش را که محک می‌زنی، طبقه‌‌بالایی نمی‌زند. دست‌هایش نشان می‌دهد احتمالاً کارگر باشد. چند ایستگاه که بگذری، می‌شود در چهارراه ولیعصر پیاده شد.

 

وارد خیابان ولیعصر که می‌شوی، با آن خنکی و سایه‌ی سنگین چنارهایش و آب جوی کنار خیابان، وسوسه می‌شوی بگویی وسط کوه‌و‌کمری، زاویه‌ی دیدت را که تغییر بدهی، کلی پاساژ می‌بینی که انگار زمان و مکان را قاچ‌قاچ می‌کنند. وارد یک پاساژ می‌شوی. همه چیز هست، از یک مداد تراش قدیمی که کودکی‌ات را تداعی می‌کند تا آخرین مد روز لباس ها. اینجا سوژگی‌ات دیگرگون می‌شود. بمباران می‌شوی، کودکی را می‌بینی که یک کیف خطابش کرده است. کیف و کودک خیره در هم می‌نگرند.

دختری 26-27ساله که عاشق یک خرس کوچولو شده است. هیچ کس به او نمی‌گوید: «زشت است، تو دیگر بزرگ شده‌ای، عروسک میخای چه کار.» تجربه‌ی توأمان بلوغ و کودکی. به سرت می‌زند، برمی گردی سوار مترو می‌شوی و یک خط عوض می‌کنی و تا خود شوش می‌روی. تجربه‌ای دیگرگون، پیکان گوجه‌ای هنوز هم هست. دیزی‌سرا، پیرمردی که ذغال می‌فروشد، یک لامبورگینی قرمز رد می‌شود، انگار از آینده آمده است...

گزارش مبتنی بر مشاهده که پیش‌تر ارائه شد، قصد نقد یا تبیین چنین شرایطی را ندارد. تنها هدف، هدفی توصیفی بود که به وجهی از تجربه‌ی سوژگی در شهر و در کنش هر روزه‌ی مردمان توجه شود. این تجربه را اگر در چارچوب ادبیات پسامدرن قرار دهیم، بی‌شک تجربه‌ای است که سوژه‌ی ایرانی در حال تجربه کردن آن است.

اگرچه ایران به لحاظ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی لزوماً در جایگاهی نیست که بتوان آن را شرایط مدرن و یا پسامدرن نامید؛ اما عرصه‌ی فرهنگ و زندگی روزمره گویی استقلالی نسبی دارد و تجارب گونه‌گون آن مسئله‌ی مدرنیته و حتی پسامدرن را در عرصه‌ی زندگی هر روزه پیش می‌کشد. آنچه در ادبیات جامعه‌شناسی در مورد چنین شرایطی گفته می‌شود به صورت فهرست‌وار می‌توان چنین بیان کرد:

1. تأکید بر سبک به بهای فدا کردن جوهر (موسیقی راک، پاپ و سنتی در کنار هم).

2. از میان رفتن تمایز بین هنر و فرهنگ عامه (تجربه‌ی زیبایی‌شناختی پاساژ)

3. اختلال و آشفتگی در مورد فضا و زمان (کولاژ میدان انقلاب).

4. بنای زندگی بر مصرف نمادین و سبک زندگی و نه بر تولید کالای صنعتی (خریدن عروسک برای یک دختر 27-26ساله).

5. رواج جنبه‌های سبکی مانند هزل و کنایه و شوخی و نقیضه (اس‌ام‌اس‌‌بازی و به بازی گرفتن امور جدی در کلیپ‌ها و فضای مجازی).

6. اختلاط شدید جایگزین طبقه‌بندی‌های صلب می‌شود (تجربه‌ی میدان شوش) (اسمیت، 1383؛ استریناتی، 1380).

با این حال، در بررسی چنین تجاربی باید جانب احتیاط را رعایت کرد؛ چرا که هر تجربه وجهی منحصربه‌فرد داشته و لزوماً در قالب دسته‌بندی‌های صلب قرار نمی‌گیرد.

آنچه باید مورد تأکید قرار گیرد این است که این تحلیل در صدد سرپوش گذاشتن بر شکاف‌های طبقاتی نیست. آنچه ادعای نوشتار حاضر است تسطیح در سطح میل و آرزومندی است، نه در امکانات. در این معنا، نابرابری همچنان به جای خود باقی است، اما دیگر مرزبندی دقیق و صلبی بین آرزومندی طبقه‌‌بالایی و طبقه‌‌پایینی (حداقل در کلان‌شهر تهران) نمی‌توان ترسیم کرد.

این تسطیح میل باعث می‌شود که یک جوان طبقه‌پایینی همان قدر میل به خرید کالای لوکس داشته باشد که یک نوجوان طبقه‌بالایی، اما مسئله برای اولی احساس محرومیت است و ناکامی و برای دومی نشئگی و سرمستی حاصل از مصرف. در اینجا می‌توان به نوع نگاه بک (1992/1388) اشاره کرد.

از نظر بک، تمایزات و نابرابری‌ها از بین نرفته‌اند، بلکه به صورت بنیادین تغییر کرده و حول ادراک فرد از مخاطره شکل گرفته‌اند. او بر جامعه‌ی به شدت فردی‌شده سخن می‌گوید. در این فضا، تمایزات حاصل عضویت در گروه‌های اجتماعی در معنای سنتی نیستند، چرا که فرآیند ذره ای شدن مانع چنین عضویت سفت و سختی است.

نخست اینکه فرآیند تفرد، تمایزات طبقاتی و نسبت آن با هویت، فرد را از میان می‌برد. به عبارت دیگر، گروه‌های اجتماعی صفات تمایزگذار خود را از دست می‌دهند. دوم اینکه نابرابری‌ها به هیچ وجه از میان نمی‌روند، بلکه صرفاً بر حسب فردیت یافتن در جامعه‌ی در مخاطره بازتعریف می‌شوند (بک، 1388).

آرش حیدری؛ دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی فرهنگی

منبع:  برهان

 
 
 
 

دی شیخ با چراغ همی‌‌گشت گرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها