وضعیت پسامدرن در جهان سوم
سه شنبه 14 آبان 1392 9:16 AM
مقدمه:
پسامدرنیسم یک وضعیت اجتماعی/فرهنگی است یا یک وضعیت معرفتشناختی؟
پاسخ به این پرسش راهی است به سوی فهم پسامدرنیسم و ویژگیهای آن. عادتوارهی رایج اندیشیدن در ایران حول معرفتشناسی و شناختشناسی میگردد و لذا برای فهم هر الگو و موقعیت، به جای تمرکز بر وضعیت برآمدن یک مفهوم و بسترهای تاریخی و اجتماعی آن، در پی یافتن ناسازهها و هماهنگیهای منطقی و دلالتی این مضامین است؛ بدون اینکه ارتباطش با زمینههای عینی و موقعیتی و در یک کلام، وضعیت برآمدن آن مفهوم مشخص شود.
جدال رایج و شناخته شدهی مدافعان پسامدرنیسم و منتقدان این وضعیت در ایران را می توان ذیل این گزاره فهم کرد که این جدال تنها در ساختاری مفهومی و معرفتشناسانه صورت بسته است و هیچ پژوهش متقن و مدونی برای فهم وضعیت فرهنگی اکنون ایران و نسبت آن با پسامدرنیسم، مدرنیسم یا سنت وجود ندارد.
غالب پژوهشها با یک سوگیری ارزشی، تنها بر وجهی از تجربهی سوژگی و فضای فرهنگی ایران تمرکز میکنند و یافتههای یک پژوهش مقطعی را به کلیت جامعهی ایران تعمیم میدهند و یا در رد و اثبات وجود یا عدم وجود سهگانهی سنت، مدرنیسم و پستمدرنیسم، تنها به استدلالهای عقلی و منطقی و معرفتشناختی دست میزنند، بدون اینکه مشخص شود این استدلالهای نخبهگرایانه و معرفتشناختی چگونه با بستر برآمدن این مفاهیم ارتباط میگیرند.
| جدال رایج و شناختهشدهی مدافعان پسامدرنیسم و منتقدان این وضعیت در ایران را میتوان ذیل این گزاره فهم کرد که این جدال تنها در ساختاری مفهومی و معرفتشناسانه صورت بسته است و هیچ پژوهش متقن و مدونی برای فهم وضعیت فرهنگی اکنون ایران و نسبت آن با پسامدرنیسم، مدرنیسم یا سنت وجود ندارد. |
|---|
1. این گزارهی رایج که «ما هنوز مدرنیسم را از سر نگذراندهایم که پستمدرن باشیم» را بارها شنیدهایم و بارها در دفاع از آن سخن گفته شده است.
چگونه میتوان این گزاره را رد کرد و ناسازههای آن را بیرون کشید؟
به نظر میرسد این گزاره محملی معرفتشناختی دارد و همان طور که در مقدمهی بحث اشاره شد، جدی گرفتن معرفتشناسی (و نه جامعهشناسی معرفت) منجر به صدور گزارههایی میشود که بداهت آنها مفروض گرفته میشود. این گزاره وجود عقل و روند خطی در تاریخ را بدیهی میانگارد و آبشخوری هگلی دارد. عقلاندیشی برای تاریخ و اینکه تاریخ روندی خطی را طی میکند و مراحل تاریخ به صورت دقیق هر یک در پی یکدیگر میآیند، سالها بر جامعهشناسی، معرفتشناسی و الهیات سایه داشته است.
مطابق این الگو، نیرویی در بطن تاریخ در حال ضربان است و کنشگران عرصهی تاریخ تنها قابلههایی هستند برای تسریع و یا کند کردن مراحل گریزناپذیر تاریخ. این جبرباوری تاریخی، خود را در بسیاری از اندیشههای اجتماعی، از جمله مارکسیسم ارتدوکس، اندیشههای مبتنی بر روند دوری تاریخ (مانند سوروکین) و اندیشههای مبتنی بر پیشرفت و توسعه (کارکردگرایی آمریکایی) نشان داد. این الگوی اندیشیدن به تاریخ مفروضهای زمینه است که بسیاری از اندیشههای اجتماعی را در خود جای میدهد، بیآنکه این مفروضهی معرفتشناختی چندان مورد بحث و جدل باشد. بدیهی انگاشتن عقل در تاریخ، ریشه در تفکرات و اندیشهها و حکمت ایرانیاسلامی نیز دارد و خود را به صور گوناگون نشان میدهد.
حال مسئله این است که اگر تاریخ واجد عقل نباشد و احتمالات و تصادفات تاریخی موجب برآمدن یک الگو و سبک زندگی در سطوح خرد و کلان باشند، آن وقت وضعیت را چگونه میتوان تفسیر کرد؟
نیچه بر این الگوی عقلباوری هجمهای جدی برد و از این حیث، پدر معنوی پسامدرنیسم محسوب میشود. مسئلهی نیچه این بود که هیچ خرد و عقلی در بطن رویههای تاریخی وجود ندارد و تصادفات و احتمالات و اتفاقات تاریخی در کنار یکدیگر قرار میگیرند و الگو و گونهای زندگی را حقیقت جلوه میدهند. گرفتن رد این الگو و این حقیقت در اعماق تاریخ، به شکلی تبارشناسانه، نشان از اتفاقی بودن و غیراصیل بودن یک رویه و الگو است. نیچه برای اخلاق، چنین روشی را در پیش گرفت و نشان داد باورهای اخلاقی تا چه حد متأثر از روابط قدرت و «ارادهی معطوف به قدرت» بودهاند.
فوکو راه نیچه را ادامه داد و به کل، از عقل تاریخی دست کشید و نشان داد تبار ایدهها و الگوها و سبکها در تاریخ تنها به احتمالات، تصادفات و چفتوبست شدنهای گاهگاهی در بزنگاههایی از تاریخ وابسته است. لذا این الگوی موجود، تنها یکی از بینهایت الگوی موجود زیستن است. برآمدن یک الگو و سبک، محصول رابطهی قدرتـدانش در یک وضعیت تاریخی است. ماکس وبر نیز از پیشقراولان کلاسیک عقلزدایی از تاریخ بود. او نشان داد که برآمدن سرمایهداری و سبک زندگی مبتنی بر منطق سرمایه تا چه حد محصول «قرابت انتخابی» و اتفاقی اخلاق پروتستانی و زمینههای عینی حیات اجتماعی بود.
وبر نشان داد که چرا تنها در یک نقطه و در یک برههی خاص تاریخی، الگوی حیات سرمایهداری شکل گرفت و در نقاط و برهههای دیگر هم ارزی تصادفی بین باورهای فرهنگی و معنایی انسان و بسترهای مادی اتفاق نیفتاد. لذا از منظر وبر، برآمدن سرمایهداری تنها یک اتفاق بود. با این شرح، عقلی در تاریخ وجود ندارد و احتمالات تاریخی یک الگوی خاص را با توجه به روابط قدرت و اقتصاد سیاسی حاکم بر یک وضعیت، غالب میکنند.
همنیرو شدن روابط قدرت در سطوح مختلف خرد و کلان، در برهههای تاریخی خاصی، یک الگو را بر سایر الگوها چیره کرده و حقیقتی تاریخی را برمیسازد و این حقیقت را به عقل تاریخی منتسب میکند تا نشان دهد که گریزناپذیر بوده است. گریزناپذیریِ الگوی خاصی از حیات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در دل تاریخ، تنها توجیهی ایدئولوژیک است برای حقیقتی تاریخی که تلاش دارد خود را غیرتاریخی نشان دهد.
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست