پاسخ به:داستانهاي كوتاه انگليسي
چهارشنبه 10 آذر 1389 5:17 PM
خانمی سه دختر داشت.
یک روز او تصمیم گرفت دامادهایش را تست کند.
او داماد اولش را به کنار دریاچه دعوت کرد و عمدا تو آب افتاد و وانمود به غرق شدن کرد.
بدون هیچ تاخیری داماد تو آب پرید و مادرزنش را نجات داد.
صبح روز بعد او یک ماشین نو "براند "را در پارکینگش پیدا کرد با این پیام در شیشهءجلویی.
متشکرم !از طرف مادر زنت کسی که تورا دوست دارد!
بعد از چند روز خانم همین کار را با داماد دومش کرد.
او هم به آب پرید و مادرزنش را نجات داد.
او یک ماشین نو" براند "با این پیام بهش تقدیم کرد.
متشکرم!مادرزنت کسی که تو را دوست دارد!
بعد از چند روز او همین کار را با داماد سومش کرد.
زمانیکه او غرق می شد دامادش او را نگاه می کرد بدون اینکه حتی یک اینچ تکان بخورد و به این فکر می کرد که:
بالاخره وقتش ر سیده که این پیرزن عجوزه بمیرد!
صبح روز بعد او یک ماشین نو" براند" با این پیام دریافت کرد.
متشکرم! پدر زنت!!