پاسخ به:حکایت های گلستان
سه شنبه 9 آذر 1389 4:43 AM
آشتى سعدى با دوست قديم خود
دوستى داشتم كه سالها با او همسفر و هم خوان و هم غذا بودم و حق دوستى بين ما بى اندازه استوار گشته بود، سرانجام براى اندكى سود، خاطر مرا آزرد و دوستى ما به پايان رسيد، در عين حال از دو طرف نسبت به همديگر دلبستگى داشتيم ، شنيدم يك روز در مجلسى دو بيت از اشعار ما خوانده بود و آن دو بيت اين بود.
|
نگار من چو در آيد به خنده نمكين |
|
نمك زياده كند بر جراحت ريشان |
|
چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى |
|
چو آستين كريمان به دست درويشان |
گروهى از پارسايان - نه بخاطر زيبايى اين اشعار، بلكه به خاطر خوى نيك خود - اشعار مار ستودند، و آن دوست قديم من كه در ميان آن گروه بود، نيز، بسيار آفرين گفته بود، و به خاطر از دست رفتن دوستى ديرينه اش با من ، بسيار افسوس خورده و به گمان خود اقرار كرده بود، دانستم كه از اطراف او نيز اشتياق و ميلى به من هست ، اين اشعار را براى او فرستادم و آشتى كرديم .
|
نه ما را در ميان عهد و وفا بود |
|
جفا كردى و بد عهدى نمودى ؟ |
|
به يك بار از جهان دل در تو بستم |
|
ندانستم كه برگردى به زودى |
|
هنوز گر سر صلح است بازآى |
|
كز آن مقبولتر باشى كه بودى |