0

داستان هایی از شهدا

 
ghkharazi
ghkharazi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1391 
تعداد پست ها : 884
محل سکونت : تهران

داستان هایی از شهدا
شنبه 4 آبان 1392  11:40 PM

وارد سنگر این شهید شدم. مشغول خواندن قرآن و گریه بود. به محض اینکه متوجه حضور من شد، صورتش را برگرداند و
 
 
 
سریع اشک هایش را پاک کرد و وانمود کرد که چشم هایش درد می کند تا ریا نشود.
 
 
 
 داستان هایی از شهدا، ج4، ص33، شهید آقایی

فقط لبخند های خاکی زیباست

 

تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها