0

پاي عليجاني هم پريد

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پاي عليجاني هم پريد
شنبه 9 شهریور 1392  7:27 PM

مكان : والفجر مقدماتي
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
در ميدان مين اطراف ارتفاع 112 منطقه والفجر مقدماتي، شروع كرده بوديم به كار. از حدود 12 شهيدي كه آن روز پيدا كرده بوديم، اكثرشان وسط ميدان مين افتاده بودند. ميان سيم هاي خاردار، و وسط راه كار. از جلمه آنان، همان شهيدي بود كه اول ميدان مين، خودش را انداخته بود روي مين منور و بدنش كاملا سوخته بود.

شش نفر بوديم كه داشتيم برمي گشتيم عقب. ديگر ظهر شده بود و وقت نماز و ناهار. مثل اداره هايي كه در شهر هستند، مي رفتيم كه استراحتي كوتاه داشته باشيم و برگرديم. از سراشيبي تپه اي داشتيم مي رفتيم پائين. من سرستون بودم، حميد اشرفي پشت سرم و «مرتضي عليجاني» كه از بچه هاي ورامين بود، به دنبال او و سيد و ديگر بچه ها پشت سرشان. رفتيم كه از ميدان مين عبور كنيم. استدلالم اين بود كه من يك مقداري از بقيه فاصله بگيرم و جلوتر بروم كه اگر اتفاقي افتاد، به ديگران آسيب نرسد;چرا كه عليجاني و اشرفي هم تخريبچي بودند و مي توانستند بچه ها را از ميدان رد كنند.

شيب تندي بود. در اطرافمان، مين هاي والمري و گوجه اي پراكنده بودند. در سرازيري، سريع دويدم پائين و به دنبال من اشرفي هم دويد. به پائين كه رسيدم، برگشتم تا بچه ها را كه در حال آمدن بودند ببينم. درست در لحظه اي كه چشمم به گامهايشان بود تا سُر نخورند، ناگهان نوري شديد و انفجاري وحشت انگيز را ديدم كه به دنبال آن، عليجاني به هوا پرتاب شد. در جا افتاد زمين. به محض افتادن، شروع كرد به «يا حسين» گفتن.

دويدم بالا. جا خوردم. خون از رگ هاي آويزان پايش بيرون مي زد. از چاله انفجار، دودي سياه و خاكستري بر مي خاست. تكه هاي پايش كه موقع انفجار به بخشي از قطعات مين چسبيده بود، مي سوختند و كم كم بوي گوشت سوخته اطرافمان را گرفت.

زل زده بود به پاي قطع شده اش كه رگ هاي آن سياه و سرخ شده بودند و خون فوران مي كرد. درد مي كشيد. با دست ها، ران پايش را فشار مي داد و زير لب يا حسين مي گفت. ناله نمي كرد. سريع نگاهي به اطراف و مسيري كه رفته بوديم انداختم تا مبادا مين ديگري هم وجود داشته باشند. آنجا راه كاري بود كه چندي پيش از آن باز شده بود; ظاهراًبر اثر بارندگي روزهاي قبل، يكي از مين ها سرخورده و به وسط راه كار آمده بود. سريع پايش را بستيم و او را به كول گرفتيم و برديم به مقر. پايش رفته بود روي مين گوجه اي و از مچ قطع شده بود.

عليجاني را بردند به تهران. چندي بعد كه او را در بيمارستان ديديم، شوخي مي كرد و مي خنديد. انگار نه انگار سال ها از پايان جنگ مي گذرد و حالا او يك پا ندارد.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها