آموختن از شهدا
چهارشنبه 23 مرداد 1392 11:43 AM
بسم الله الرحمن الرحيم
قلم بر خامه شهادت فرو مي برم و بر كاغذ مي نگارم كه (افضل الموت الشهاده) كه نه من،زمانه اين خبر را بر صفحات سرنوشت افرادي مي نگارد كه گلها ي خوش عطر و بوي باغ خداوندي اند . و اين باغ خداوندي عطرش بسته به فطرت آدم هاست ، فطرت پاكي كه عطر از بهشت دارد و اين بار خانواده شهدا گلهاي آشنا برون مي آيند تا دست ما را بگيرند .
منزل شهدا باغچه هاي كوچكي از باغ بهشت اند كه تا ابد شكوفا هستند.
رزمندگان واقعا چه غريبانه رفتند . اين راست قامتان عرصه جهاد ، جنگ ، شهادت و عشق ، آنان به راستي عاشق بودند ، عاشق چه چيزي ، عاشق دوست ، عاشق مهرباني ، عاشق خاك ، عاشق ميهن ، ما بايد يادمان باشد چه جواناني از بين ما پر گشودند. ما بايد يادمان باشد چه گوهرهاي درخشان و نوراني از بين ما رفتند. چه شد كه رفتند ، چه شد كه پيام حق را لبيك گفتند و با لباني كه خنده بر آن بوسه مي زد اين دنياي خاكستري را ترك گفتند ، چرا رفتند ؟ چرا كنار گذاشتند و رفتند؟ چرا اين دنيا و زندگي را با تمام پستها و مقامها و جايگاه هايي كه ممكن بود داشته باشد كنار گذاشته و رفتند؟ چرا، چرا هاي ديگر ، آري ياد و خاطره آنان است كه زنده و پايدار است تا ياد آنان است ايران هست ، و هيچ كس نمي تواند ياد و خاطره آنان را از ذهن ايران و ايراني پاك كند.
شهدا ، ايثارگران در روزگاري كه كشور در شرايط دشواري قرار داشت دين خود را به ميهن اسلامي و اسلام و مردم كشور خود ادا كردند و امروز وظيفه ماست كه وظيفه خود را در برابر اين قهرمانان تاريخ به انجام برسانيم .
شهدا كه خزائن اسرار بزرگ الهي اند ... سري شريف در تلاقي عبوديت و تقرب دارند.
شهيد هندسه عالم هستي را شناخت و به مهندسي وجودش ، جامعه و ارزش هاي آن همت گماشت . شهيد يعني تحقق ارزشهاي حقيقي و شهادت يعني قدرت بيكران ، شهيد توانست جامعه عقلاني را تعريف و پي ريزي كند . شهيد حق خود را گرفت ، شهادت حق او بود.
شهادت داستان ماندگاري آناني است كه توانستند دنيا جاي ماندن نيست .
من فقط ياد گرفتم كه زندگي سراسر آزمون است اما كسي نگفت كه مهر قبولي اش شهادت است . و من مانده ام پشت اين درب ها و كارنامه ام حتي يك مهر آفرين هم ندارد . شهادت از من مي گريزد ، چنانكه من از مرگ خويش مي گريزم و هيچ كس به من نگفت تا شهادت هست ، شهيد بايد شد ، زندگي بايد كرد . و من هرگز ندانستم كه شقايق چه گلي است ؟
و فقط راضي شدم به اين زمزمه : چرا بستند راه آسمان را ؟ چرا برداشتند اين نردبان را ؟
نمي دانستم آن روزها كه عده اي بي بال پرواز مي كردند، پروانگان به حال آنان غبطه مي خوردند. و اين شد كه من امروز در گل مانده ام حتي در هزاران فرسخي راه آنان كه رفتند و كار حسيني كردن نيستم ، آنان كه خواستند تا بمانم و كار زينبي كنم .
ما از قافله اي عقب مانديم كه عازم ملكوت بود.
والسلام عليكم ورحمه الله
ناصر ملكي
![reza-shojai[1].gif](http://upload7.ir/images/55134171742613906882.gif)