0

طوطی و بازرگان جدید

 
farzanehsafdari
farzanehsafdari
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1389 
تعداد پست ها : 25
محل سکونت : خراسان

طوطی و بازرگان جدید
سه شنبه 2 آذر 1389  1:51 PM

كي بود يكي نبود. يك بازرگاني بود يك طوطي داشت. يك روز بازرگان تصميم گرفت برود سفر (صبر كنيد، صبر كنيد. تو را به خدا داستان را كناري نيندازيد، اين طوطي و بازرگان همان طوطي و بازرگان معروف نيستند) بازرگان مي‌خواست برود، كيش، (حالا باور كرديد) اهل خانه دور و برش جمع شدند و هركسي چيزي از بازرگان مي‌خواست. يكي شلوارجين، يكي عطر چارلي، يكي دوربين و ... بازرگان هم فقط سرش را تكان مي‌داد و مي‌گفت «باشد ... چشم ... حتماً ...» هرچه بهش مي‌گفتند «لااقل يك كاغذي بردار و بنويس تا يادت نرود». بازرگان مي‌گفت «لازم نيست، مطمئن باشيد فراموش نمي‌كنم.»



بالاخره همه سفارش‌هايشان را گفتند. بازرگان هم از همه خداحافظي كرد و كيف سامسونتش را برداشت و راه افتاد. هنوز از در راهرو بيرون نرفته بود كه صدايي شنيد.

ـ به سلامت، خوش آمديد!

برگشت و طوطي‌اش را ديد كه در قفس به ديوار راهرو آويزان بود.

ـ اِ، تو اين‌جايي شكرقند! اسم طوطي شكرقند بود. تازه طوطي قصه من از طوطي قصه مولوي خيلي خوشگل‌تر و رنگ‌وارنگ‌تر و قيمتي‌تر بود و چون حوصله پرداخت داستاني ندارم، همه اين‌ها را همين‌جا گفتم.

طوطي گفت: اي بي‌معرفت!

بازرگان سرش را يك‌وري گرفت و گفت: جان تو يادم بود، ولي يك‌دفعه يادم رفت. خودت مي‌داني كه چقدر سرم شلوغ است.

طوطي گفت: خوب، مرحمت عالي!

بازرگان گفت: حالا قهر نكن شكر قندم، بگو چي مي‌خواهي برايت بياورم؟

طوطي گفت: سلامتي، شما سالم برگرديد بهترين سوغاتي براي من است.

بازرگان گفت: تعارف نكن همه يك چيزي خواستند، تو هم بگو چه مي‌خواهي؟



طوطي بازهم تعارف كرد، ولي بالاخره با اصرار زياد بازرگان گفت: من چيزي نمي‌خواهم، آخر من طوطي‌ام، شلوار جين يا عطر چارلي به دردم نمي‌خورد؛ فقط اگر خواستي به جاي سوغات، سلام مرا به طوطي‌هايي كه بالاي درخت‌هاي كيش ديدي برسان و بگو شكرقند گفت: روا باشد شما در آن جنگل‌هاي خرم از اين درخت به آن درخت بپريد و آواز بخوانيد و من در اين‌جا، در كنج قفس، افسرده حال، روزگار بگذرانم؟

(راستي يادم رفت بگويم كه بازرگان آدم باسوادي بود[!] و مدرسه هم رفته بود و قصه طوطي و بازرگان مولوي را هم در كتاب‌هاي درسي، هم در مثنوي معنوي خوانده بود.) به همين خاطر با شنيدن درخواست طوطي، بلافاصله نقشه او را فهميد، اما به روي خود نياورد و گفت: فقط همين؟

اين‌كه چيزي نيست، حتماً مي‌گويم. بعد نگاهي به ساعتش كرد و گفت: آخ! ديرم شد. نيم ساعت ديگر هواپيما پرواز مي‌كند. كيف سامسونتش را برداشت و خداحافظي كرد و رفت. فرداي آن روز بازرگان، توي كيش، داشت مي‌رفت به طرف بازار براي چند معامله نان و آب‌دار. اتفاقاً‌ از خياباني مي‌گذشت كه دوطرفش دو رديف درخت بود. اتفاقاً چند تا طوطي روي درخت‌ها نشسته بودند. بازرگان حواسش به آن‌ها نبود و داشت به راه خودش مي‌رفت كه يكي از طوطي‌ها صدا زد: آهاي بازرگان، پيامي، چيزي براي ما نداري؟ (اين‌كه چطور آن طوطي‌ها فهميده بودند بازرگان يك طوطي در خانه دارد، شايد هنگامي كه بازرگان طوطي را در سفرهاي قبل از مغازه مي‌خريد، اين طوطي‌ها روي درختي كه روبه‌روي آن مغازه بود، نشسته بودند.)

 

بازرگان گفت: نه.

طوطي گفت: هيچي؟



بازرگان كمي فكر كرد و يك‌دفعه يادش آمد و گفت: شكرقند چيز خاصي نگفت، فقط گفت اگر آن‌طرف‌ها طوطي‌هايي ديد بهشان بگو جاي شما خالي!‌

طوطي‌ها همه تعجبي كردند و يكي ديگر از طوطي‌ها پرسيد: واقعاً اين را گفت؟


بازرگان گفت: آره، باور كنيد!


طوطي ديگري گفت: مرده شويش را ببرند. لياقت همان قفس را هم دارد، بهش بگو آن‌قدر توي قفس بمان تا بپوسي... بقيه طوطي‌ها هم بازرگان را چپ چپ نگاه كردند. بازرگان هم خنديد و خداحافظي كرد و به راه افتاد.


چند روز بعد به شهر خودش برگشت. وارد خانه كه شد هركسي را مي‌ديد، دست به پشت دست مي‌كوبيد و مي‌گفت: آخ ديدي چي شد فراموش كردم سفارشت را بخرم! آن‌ها هم زير لب غرغر مي‌كردند كه «مثل هميشه، باز هم فراموش كرد» و برمي‌گشتند. بازرگان تا جلوي در راهرو پشت دستش كوبيد و هي جمله بالا را تكرار كرد. وارد راهرور كه شد، شكرقند گفت: آخر مي‌دانم چي شد، فراموش كردي! بازرگان خنديد و گفت: اتفاقاً نه، فقط سفارش تو را يادم بود كه انجام دادم.

شكرقند با خوشحالي گفت: راست مي‌گويي؟

بازرگان گفت: معلوم است كه راست مي‌گويم. من قولي را كه به شكرقندم بدهم، فراموش نمي‌كنم.

شكرقند گفت: خوب، خوب بگو طوطي‌ها را ديدي؟ پيام مرا به آن‌ها رساندي؟ چه گفتند؟

بازرگان دوباره خنديد: عجله نكن، عجله نكن. طوطي‌ها را ديدم، پيام تو را هم به آن‌ها رساندم.

شكرقند باز گفت: خوب، چه گفتند؟

بازرگان اخم كرد و گفت: راستش چطور بگويم.

شكرقند گفت: بگو ديگر بايد چكار كنم؟

بازرگان با راحتي گفت: راستش دوست‌هايت خيلي بي‌معرفتند، در جواب پيام تو يكي از آن‌ها گفت مرده شويش را ببرند. لياقت همان قفس را دارد. بهش بگو آن‌قدر توي قفس بمان تا بپوسي.

شكرقند پرسيد: واقعاً اين را گفت؟

بازرگان گفت: آره، باور كن.

شكرقند دوباره پرسيد: فقط همين را گفتند؟

بازرگان جواب داد: آره. فقط همين را گفتند.


شكرقند با شنيدن اين جواب به كف قفس افتاد. پاهايش رو به سقف، در هوا ماند و كله‌اش يك‌وري شد. بازرگان چندبار او را صدا زد، اما شكرقند كوچك‌ترين حركتي نكرد. بازرگان كمي فكر كرد. بعد رفت و تمام در و پنجره‌هاي خانه را بست، آن‌وقت شكرقند را از قفس بيرون آورد، ولي باز هرچه صدايش زد، تكانش داد و آب به سر و صورتش زد، فايده‌اي نداشت. شكر قند راستي راستي مرده بود. بازرگان براي اين‌كه خيالش راحت شود و رو دست نخورد، چاله‌اي به عمق نيم‌متر در باغچه حياط كند و شكرقند را در آن‌جا خاك كرد.

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها