با رزمنده ها
دوشنبه 21 مرداد 1392 4:07 PM

بارزمنده ها که بود گل از گلش می شکفت . با همه گرم می گرفت و زود صمیمی می شد بچه های رزمنده هم هر وقت در کنار ایشان قرار می گرفتند سر از پا نمی شناختند ....
سخنرانی ایشان در پادگان دوکوهه گرم شده بود که یکی احساس کرد باید تکبیر بگوید آقا تذکر داد که نابجا رشته کلام را از دست سخنران خارج می کند .
یکی از بچه ها شیطنتش گل کرد و بلافاصله داد زد تکبیر آقا لبخندی زد٬ سر به سر من پیر مرد می گذارید ؟!
صدای تکبیر دوباره بلند شد ! آقا خنده اش گرفت دو لشکر نیرو آنجا به صف ایستاده بودند همه زدند زیر خنده . آقا صلواتی فرستاد کنترل جمع راکه به دست گرفت سخنرانی اش را ادامه داد .
برادر کبیری کتاب خاطرات سبز
![reza-shojai[1].gif](http://upload7.ir/images/55134171742613906882.gif)