سنگر بگیر سنگک
جمعه 21 تیر 1392 8:19 PM

هميشه خدا، تو راه تداركات بود، يا ميرفت چيزي بگيره يا چيزي گرفته بود، داشت ميآورد. بچههاي دسته هم كه او را اين همه راغب اموري از اين قبيل ميديدند، ريش و قيچي را داده بودند دست خودش. او از صبح تا شب گوش به زنگ بود كه ببيند تداركات، چي و چقدر ميدهد، تا مثل باد و برق خود را برساند آنجا. بعد هم كه سهميه را ميگرفت، تا برساند به چادر، دندان گيرهاش جاي سالم در بدن نداشتند، قيمه و قرمه ميكرد تو راه. يك روز عصر بود كه داشتيم از بنه تداركات ميآمديم كه بعثيها شروع كردند به ريختن آتش يوميهشان رو سر ما. من سريع خودم را انداختم روي زمين و بعد به هر جان كندني بود رفتم تو چاله خمپارهاي كه آن طرف بود. حالا هي داد ميزدم: "حاجي سنگر بگير، حاجي سنگر بگير." و حاجي راست ايستاده و دست چپش را پشت گوشش كه قدري هم سنگين بود گرفته بود كه: "چي؟ سنگك." و من دوباره داد زدم: "سنگك چيه حاجي، سنگر، سنگر بگير. الان اين بيپدر و مادر ..." سوت خمپاره حرفم را قطع كرد، سرم را دزديدم و بعد ديدم هنوزم ميگويد: "سنگك." مرده بودم از خنده. حاجي هميشه همينطور بود. از همه كلمات و جملات فقط خوردنيهايش را ميفهميد

