0

مرد و زن تنها

 
faramarztm
faramarztm
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1391 
تعداد پست ها : 316
محل سکونت : خراسان جنوبی

مرد و زن تنها
دوشنبه 17 تیر 1392  6:52 PM

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد

و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.

خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .

خدا گفت :

شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب

رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان

باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت :

به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت :

به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا

کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .

خدا خوشحال بود .

یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی

آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و

دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به

سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی

کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک

کاشت . خاک خوش بو شد.

پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و

غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره

جانش به بنوشاند .

مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و

پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد

نشست .

خدا گفت :

با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد .

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای

گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .

خدا همه چیز و همه جا را می دید .

خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود

. زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .

خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب

رودخانه به دنبال مهربانی

می گردند و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود

چون دیگر

غیر از او هیچ کس تنها نبود

 

 وبلاگ اسوان مال من است

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها