0

داستان اموزنده

 
faramarztm
faramarztm
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1391 
تعداد پست ها : 316
محل سکونت : خراسان جنوبی

داستان اموزنده
دوشنبه 17 تیر 1392  6:49 PM

هرگز فکر نکنید

 

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌ای

نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید

اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر

آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به

من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه

ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من

بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه

فروخته‌ام. کاسه فروشی نیست.

 

هرگز فکر نکنید دیگران احمقند

 

 وبلاگ اسوان مال من است

تشکرات از این پست
kefa313
دسترسی سریع به انجمن ها