مرا به سردخانه بردند
دوشنبه 10 تیر 1392 1:14 AM

علی اکبر که از ناحیه گردن قطع نخاع شده است و حتی توان خوردن یک لیوان آب را هم ندارد از شجاعت و ایمانی برخوردار است که برای همه مثال زدنی است.
وی با تمام شجاعت، همسر و 5 فرزند خود را تنها گذاشت تا دلیر مردانه برای حفظ خاک این کشور بجنگد. روزهای سختی را خود گذرانده است و اکنون که غبار خستگی بر چهرهاش نشسته است همچنان با صبر و حوصله از گذشته میگوید و خاطراتش را مرور میکند.
زحمات همسر و فرزندانش میگوید که او را در این راه سخت همراهی میکنند، آن هم بدون هیچ چشمداشتی. پدر مهربانی که در زمان جنگ مانند یک شیر مرد جنگید و اکنون هم با هوای نفس خود مبارزه میکند تا در این سختیها شکر خدا را به جای آورد.
علی اکبر در تاکستان به دنیا آمده و اکنون در شهر صنعتی البرز ساکن است، با این جانباز ضایع نخاعی که سال گذشته با رهبر معظم انقلاب دیدار داشتند، همراه با خانواده ایشان به گفتگو مینشینیم:
33 سال بیشتر نداشتم که جانباز شدم. آن زمان در مسجد ابوطالب در گردان محمد رسول الله (ص) حضور داشتم. شب عید سال 1362 بود که بچهها میخواستند برای مرخصی بروند، به من هم گفتند، اما گفتم سال گذشته که شب عید برای مرخصی رفتم، هنوز هم بسیار پشیمان هستم و امسال میخواهم در جبهه بمانم آن روزها من در پاسگاه زید، پدافند بودم و دشمن در مقابل ما مستقر بود. خیلی دقت میکردیم که از سر از اقدامات دشمن درآوریم. ساعت چهار و نیم بعدازظهر بود و ما آماده باش بودیم. دشمن در آن زمان، هم ما را میزد و هم توپخانه را.
در آن لحظات من ایستاده بودم که گلولهی خمپارهای به طرفم آمد. بلافاصله شیرجه رفتم داخل یک گودال و خوابیدم زمین، صدای خمپاره در گوشم پیچید. یک دفعه دیدم دست راست و کمر و سرم بی حس شده، یکی از بچهها با دیدن من فریاد زد سلیمانی مجروح شده. بچهها به کمکم آمدند، احساس میکردم که خمپاره خورده به سرم و خون سردی از سرم بیرون زده و صدای بیرون آمدن خونم را احساس میکردم. صورتم را گذاشتم زمین و دیگر نتوانستم بلند کنم و همچنین نمیتوانستم حرف بزنم. به دلیل خونریزی شدید مدتی متوجه چیزی نشدم و بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و از رضایی یکی همرزمانم پرسیدم: دست من قطع شده؟ او هم گفت: نه. فقط امام زمان (عج) را صدا بزن و من هم متوسل شدم به آقا امام زمان (عج) .
از آنجایی که فکر میکردند من شهید شدهام، مرا به سردخانه بردند که من چشمم را باز کردم و یک خانمی که آنجا بوده متوجه شد و فریاد زد که من زنده ا م و بعد از آن مرا به بیمارستان گلستان اهواز بردند و پس از 8 بار جراحی به تهران انتقالم دادند.
از قسمت جمجمه و همچنین ترکشی از زیر نخاعم عبور کرده و از معدهام خارج شده بود.
در آن زمان بدنم بی حس بود و صحبت میکردم، اما بعد از درآوردن ترکش دیگر نتوانستم صریح صحبت کنم و در آن زمان نیز توانستند لختهی عفونی داخل جمجمهام را پاک کنند که اگر این اتفاق نمیافتاد، من دیگر زنده نبودم.
وقتی خمپاره به کمرم خورد، مثل یک نوار، دوران بچگی، روز ازدواج، پدر و مادرم و بچههایم از جلوی چشمانم عبور کرد و دیگر چیزی از بدنم را حس نمیکردم. فقط صدای بچهها را میشنیدم. دست و پاهایم بی حس بود و پرستارها هم نمیتوانستند بفهمند من چه میگویم، نمیتوانستم درست حرف بزنم.
در آن زمان شنواییام خوب بود ولی تکلمم نه یک روز بعد از عمل رفتم کنار پنجره و بعد از چند دقیقه صدای اذان را شنیدم و خودم شروع کردم به اذان گفتن، زمانی که توانستم الله اکبر بگوییم اشک از چشمانم سرازیر شد. مادرم هم که در بیمارستان، کنار تختم خوابیده بود وقتی صدای مرا شنید، بلند شد و در کمال ناباوری پرسید: اکبر تو حرف میزنی؟
بعد از آن ماجرا رفتم گفتار درمانی و صحبت کردن را مثل بچهها از صفر شروع کردم و آنقدر تکرار و تمرین میکردم تا کلمهها را بهتر ادا و با آنها جمله سازی کنم بالاخره هم با معجزهی اذان، تکلمم را به دست آوردم. همین طور لثههایم هم بی حس بود و همسرم هر روز با دستمال زبان مرا میگرفت و پیچ میداد تا زبانم کار کند و تقویت و محکم شود. 3 سال طول کشید تا تکلمم به دست آورم.
آن موقع جوان بودم و به خاطر همین هم سعی کردم از کار افتاده نباشم و بیرون بروم و در مساجد حضور پیدا کنم.
در ابتدا جانبازیام 9 سال با عصا راه میرفتم، اما به سختی. به طوری که پاهایم بیشتر از یک وجب باز نمیشد و نمازم را همیشه سرپا میخواندم، چون اگر مینشستم دیگر نمیتوانستم بلند شوم. در سال 68 یک روز داشتم به دستشویی میرفتم که زلزله آمد و من زمین خوردم و دیگر نتوانستم بلند شوم و به همین خاطر پس از 9 سال تلاش برای تقویت راه رفتنم شرایطم عوض شد و برای همیشه ویلچر نشین شدم.