با آمدنت می شود این عید، خجسته
شنبه 1 تیر 1392 12:04 PM
چندی است که بغضی به دلم سخت نشسته*
آن قاب که تصویر تو را داشت شکسته
هر چند تو رفتی دل من باز کماکان
زانو زده یک گوشه و آرام نشسته
ای کاش بیایی و کنارم بنشینی
امید حیاتم به قدم های تو بسته
چشمان تو صیاد، منم صیدِ پریشان
افتاده به دامت دل بیچاره و خسته
رفتم غزلی باز برایت بسرایم
اما چه کنم رشته ی افکار گسسته
پایان بده دیگر به زمستان سیاهم
با آمدنت می شود این عید، خجسته
آیات غمزه
قوم من ترنج را با پوست می خورند
راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟