0

شيطان

 
tondar
tondar
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 42
محل سکونت : آذربایجان شرقی

راهب و دختر
چهارشنبه 28 مرداد 1388  8:52 PM

دو راهب در خيابان گل آلودي در شهر قدم مي زدند که به دختري با جامه ي ابريشمين بر خوردند او به خاطر گل و لاي مي ترسيد از خيابان
بگذرد

اولي گفت: بيا دختر و او را بغل کرد و از خيابان گذراند. دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام در دير،  دومي نتوانست بي تفاوت بماند و گفت: راهبان نمي بايست به دختران نزديک شوند خاصه به دختران زيبايي چون او چرا چنين کردي؟ اولي گفت: دوست عزيز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم اين تويي که او را با خود تا اينجا آوردي
لحظه‌ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه‌ها همان خوشبختی بودند
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها