ماهترین
جمعه 13 اردیبهشت 1392 8:27 AM

شب از نیمه گذشته، اما خواب همچنان از چشمانم گریزان است. نسیم سحری هر از گاهی میوزد و اشكهایم را از مژه میتكاند و بر صورتم جاری میكند. باز هم جمعهای گذشت و باید روزها را شماره كنم تا جمعهای دیگر از راه برسد. تاریكی، سكوت و سینهای پر از سوز. همصحبتی میخواهم تا اندوهم را با او واگویه كنم... غلتی میزنم و چشم در چشم ماه میدوزم. خسته به نظر میرسد. با زبان دل، سلامش میكنم و با گوش جان میشنوم كه غمناكتر از من جواب میگوید.
با خود فكر میكنم، شاید از اینكه طلوع كرده بیآنكه از فرج خبری باشد، اندوهناك است. شاید از فراق و دوری خسته شده، و مگر ماه، تفاوت بین روزهای هفته را میفهمد؟... پلكها را بر هم می نهم و خسته از روزهای بیمولا، پرنده افكارم را تا فراسوی افقها پرواز میدهم...
... واقعاً شگفتآور است. هرگز فكر نمیكردم راه به آن تاریكی و وحشتانگیزی، سرانجام به چنین منبع نور و روشنایی ختم شود، بیآنكه خود بفهمم در هالهای از نور قرار میگیرم. فضای كهكشان نیز مثل نیمه شبهای زمین بار سنگین سكوت را به دوش میكشد. ماه با تمام وجد پیش رویم است. تكهای ابر زیر پایم میلغزد. ماه را میگیرم تا نیفتم. اگر چه از لمس آن هیچ احساسی ندارم. نه خوشم میآید، نه تنفر پیدا میكنم. هیچ بویی هم نمیدهد. ماه چرخ میخورد و من در حالی كه بر تكه ابری سوارم، به دنبال بهانهای برای آغاز صحبت، شانه به شانهاش چرخ میخورم. خیلی طول نمی كشد كه سكوت ممتد میان ما با ناله او كوتاه میشود: «باز هم نیامد... ناگزیر باید صبر كرد...» معنی حرفهایش را نمیفهمم، میپرسم: «ببخشید! از كه حرف میزنی؟» و او بی آنكه نگاهم كند میرود و تنها صدایش به گوش میرسد: «ماه همیشگی آسمانها و زمین، بهانه برقراری جهان... افسوس كه باز هم باید بروم تا او را بیابم...» مات و مبهوت ماندهام. چقدر حرفهایش شبیه منتظران است. میخواهم از انتظار بپرسم، اما شاید اهل این حرفها نباشد. تشنهای پیاده در بیابان و از قافله جا مانده را میمانم كه از سیرابی سواره رد قافله را میپرسد. صدای ماه تكانم داد:
ـ ... ای ماه! مبادا از پای بنشینی، ... چرخ ... تندتر... تندتر...، بگذار روزها طی شود و جمعه فرا رسد...
... آیا فكر نمیكنی، شمشیر عدالتش از رگهای گردن تو نیز بگذرد... مسلمانی خود را با چه چیز به اثبات میرسانی؟... و فرضیه منتظر بودنت را با كدام واژه به اثبات میرسانی؟... نكند سر جاده ایستاده باشی تا مسافر بیاید، اما سنگلاخ از سر راه برنداشته به سویش كلوخ پرتاب كنی. اگر خون خویش را مقابل قدمهای مباركش نمیریزی، به آب و جاروكنهای جاده هم خنده تمسخر نزن...
میگویم: ـ تو هم به جمعه موعود میاندیشی؟ با تعجب نگاهم میكند:
ـ مگر تو هم منتظری؟
ـ آری
ـ از كجا معلوم؟
ـ خب... خب، من او را دوست دارم.
ـ همین؟
ـ دعا میكنم زودتر بیاید...
زهرخندی میزند و بار دیگر بغضآلود به نالههایش ادامه میدهد:
ـ كی طلوع میكنی، ای ماهترین؟ ای غروب نكردنی! تا به كی فضا را هروله كنم و زمین را در پی تو چرخ بزنم؟
گفتم: «ای ماه زیبا! من هم مثل تو، حتی شبها خواب ندارم. مانند امشب كه اشكها همدم تنهاییام هستند...
خط نورانی و بلندی كه به سرعت به طرفم میآمد، رشته حرفم را پاره كرد. سرم را پایین آوردم و وقتی نگاه كردم از كنار ماه عبور كرد. ترس تا مغز استخوانم را میلرزاند. به اطراف نگریستم. فضا پر بود از موجهای عظیم هوا و خطوط گداختهای كه پس از لحظهای محو میشدند. ماه كه وحشتم را دیده بود گفت:

آن خط روشن، تیر شهاب بود. آمده بود از فرج خبر بگیرد و به بقیه اطلاع دهد... آن موجها نیز مأمور بارانند كه به صورت باد بر ابرها میوزند. آنها نیز ناراحتند و دچار التهاب شدهاند...
گفتم: مگر در دنیای شما هم انتظار معنا دارد؟...
ـ من و همه ستارگان شاید بهتر از تو مفهوم آن را درك كنیم.
با خنده گفتم: مثلاً تو برای فرج چه میكنی؟
سۆالم را با سۆال دیگری جواب داد: تو خود چه میكنی؟
ـ برای سلامتی و تعجیل در فرجش دعا میكنم.
ـ آیا بر قلبی مرهم میگذاری، در حالی كه بر آن تیغ كشیدهای؟ بعضی، شما زمینیها هم خوب ادعا میكنید. در حرف زدن اول و در عمل آخرید.
خشم سراسر وجودم را به آتش كشیده بود. از طرفی راست میگفت و از سویی دیگر نمیخواستم به این آسانی مقابل او، كوچك شوم.
گفتم: اصلاً تو از انتظار چه میدانی؟ مگر كسی به تو ظلم كرده. آیا خورشید جای تو را گرفته؟ درد تو چیست كه مولا را میجویی؟
ماه كمی صدایش را بلند كرد و گفت: مگر همه باید بد باشند تا خوبترین جایی داشته باشد؟ آیا انتظار دیدن چنین كسی به خودی خود كافی نیست؟
و در حالی كه به ستارگانی كه در اطرافش پراكنده بودند مینگریست، ادامه داد:
ـ من با آنكه پارههای تنم را در اطرافم میبینم و از سلامتی آنها مطمئنم، باز هم از فاصله موجود میسوزم، با خود فكر میكنم، چطور شیعیان زمینی، پیشوایشان گاه در كنارشان هست. اما به او بیتوجهاند و شاید در طول شبانهروز، تنها در حد دعای بعد از نماز او را یاد میكنند. تو راست میگویی، نه كسی بر صورتم سیلی زده و نه حقم را غصب كردهاند، اما فراموش نكن، من و زمین نسبتاً هم سن و سالیم. او از زمان پیدایش خود تا به امروز و از این به بعد، هیچگاه خالی از حجت خداوند نبوده، و تنها درباره این آخرین امام، كه آمدنش به تأخیر افتاده، انتظار او را سخت بیتاب كرده.حرفش را قطع كرده و پرسیدم: زمین به خاطر حجت خداوند، استوار است و كل آفرینش متصل به ریسمان معصوم زمان هستند، پس زمین انتظار چه چیزی را میكشد؟
ماه نالید و گفت: سراسر بدنش را زخمهای عفونی فرا گرفته. مگر نمیدانی وقتی زمین از ظلم و ستم پر شود، او میآید و آن را پر از عدل و داد میكند. زمین بارها به من گفته، از زمانی كه نخستین خنجر ظلم بر پیكر هابیل فرود آمد، او به امید تحقق وعده الهی میچرخد... آیا بدن دردمند و رنجور طبیب نمیخواهد؟
ماه لحظاتی سكوت كرد و پس از ناله جانسوزی به من خیره شد و افزود: من گذشته از آنكه آمدن مهربانترین كس را انتظار میكشم؛ او كه حتی حیوانات زیر بال لطفش با هم مأنوس میشوند، دلیل دومی هم دارم و آن اینكه همواره شاهد همه بیعدالتیها بودهام، و ناله سرزمین كربلا كه تشنه انتقام است، صدای خونخواهی شهیدان از پس تاریخ و نوای استغاثه ستمدیدگان در گوش جانم طنینانداز است. گنبد قدس كه صورتش را به من كرده و بر سرانگشت هلال مرا در دست گرفته و با دیدههای خونین ناله سر میدهد: «ای ماه! سلام مرا به مهدی(ع) برسان و بگو صبر میكنم، اگرچه فرزندانم در جای جای آغوشم پرپر میشوند، اما من تا وقت معلوم صبر میكنم...»
گویا كوهی از بغض درگلوی ماه تلمبار شده بود، برای آنكه بحث را عوض كنم پرسیدم:
ـ مگر تو جمال مولا را زیارت میكنی؟

ـ مگر میشود او را ندیده باشم و آرام بگیرم. هر نیمهشب منتظر عبادتهای او و نالههایش میمانم تا سیمای اشكآلودش را رو به آسمان بلند كند و من از ماه وجودش نور بگیرم. ببینم، تو چطور؟ چند بار او را دیدهای؟ و وقتی سكوتم را دید ادامه داد:
واقعاً عجیب است، چرا كه او در زمین و كنارتان است، راه میرود، زندگی میكند و بینتان حضور دارد. ولی نه، باید حدس میزدم. میدانی، من از این بالا بر همه چیز احاطه دارم. هیچ چیز از نگاه نافذ و كاوشگرم مخفی نمیماند. بارها برخی از شما آدمهای عاشق را دیدهام كه شبها وقت درآمدنم، به من چشم میدوزند و خطاب به مولای خویش میگویند: «الآن كجایی، كاش میشد روی ماه تو را ببینم.» میدانی، آنها را كه میبینم میفهمم، افراد كمی موفق به دیدار میشوند. چرا كه اگر او را دیده بودند، حتی یك بار، هیچگاه مرا كه پرتویی از منبع نور جمال او هستم، به پای مقایسه نمیكشاندند.
ـ راستی، آیا برای تو فرقی میكند كه چندم ماه طلوع كنی؟
ـ من نیمه اول را خیلی دوست دارم و هر بار سعی میكنم نقاط ضعف خود را اصلاح كنم تا چهاردهم ماه كه قرص كامل میشوم، اما هرچه زمان میگذرد، از فراقش آب میشوم، آنقدر كه از من هلال باریكی باقی میماند. قدس هم مثل من، البته هنوز نمیدانم بر سر انگشت خود هلال روی مرا در دست گرفته یا هلالی كه شب یازدهم محرم سال 61 ق. پیشاپیش كاروان غریبی طلوع كرده بود... هنوز از او نپرسیدهام و نمیخواهم بپرسم... چرا كه هلال هر كدام باشد، هر دو به ظهور ماه كامل همیشگی، منتهی میشود، راستی نگفتی تو كه ادعای عاشقی میكنی چه اندازه خود را اصلاح كردهای؟
هنوز جوابی نداده بودم كه ادامه داد: چقدر بیعیبی كه اگر مولا بیاید از نگاه محبتش بهرهمند شوی؟
... آیا فكر نمیكنی، شمشیر عدالتش از رگهای گردن تو نیز بگذرد... مسلمانی خود را با چه چیز به اثبات میرسانی؟... و فرضیه منتظر بودنت را با كدام واژه به اثبات میرسانی؟... نكند سر جاده ایستاده باشی تا مسافر بیاید، اما سنگلاخ از سر راه برنداشته به سویش كلوخ پرتاب كنی. اگر خون خویش را مقابل قدمهای مباركش نمیریزی، به آب و جاروكنهای جاده هم خنده تمسخر نزن...
كی طلوع میكنی، ای ماهترین؟ ای غروب نكردنی! تا به كی فضا را هروله كنم و زمین را در پی تو چرخ بزنم؟ گفتم: «ای ماه زیبا! من هم مثل تو، حتی شبها خواب ندارم. مانند امشب كه اشكها همدم تنهاییام هستند...
ماه میرود و میگوید و مرا با سخنانش به شك مینشاند... میگویم: «چه باید كرد؟» ماه كه معلوم است حالش دگرگون شده و در زمین دنبال گمشدهای میگردد، گفت:
ـ آماده باش و دیگران را آماده كن. از ناپاكیها فاصله بگیر و بیش از پیش خود را به مولا، شبیه كن. نگو كو تا بیاید، او در حركت است، راه پر از سختی و دستانداز است... و رفته رفته صدایش در فضا گم میشود... ماه خم شد و به نقطهای چشم دوخت.گفتم: چه شده؟ آنجا چه خبر است؟ پاسخم را نداد، نالهام بلند شد: با تو هستم، كمی بیشتر بگو، آن لحظهای كه رویش را زیارت میكنی چه حالی داری؟ ماه كه از پرتوافكنی دست كشیده بود و چشم از زمین برنمیداشت، آهسته گفت:
صحنهای كه انتظارش را میكشیدم، مقابلم قرار گرفته... وقتی برای تماشا سرك كشیدم، گفت: «تلاش بیفایده است، تو در زمین و كنار او هستی اما بینصیب، آیا میخواهی از این فاصله...؟ برگرد... دیگر بس است، آنچه گفتنی بود بیان شد... برو و بدان تمام خوشی و راحتی من، زمانی است كه او بیاید و من و خورشید و همه كهكشانها و تیرهای شهاب به امر خداوند در خدمت او باشیم. تكههای ابر از هر طرف گرد ماه جمع شدند. چون دختركانی كه دور عروس را گرفته و از روزنهای به بهترین داماد خیره شدهاند... و من از فراز آسمانها سقوط میكنم... تاریكی... و ماه بزرگ هر لحظه در نظرم كوچك، كوچك و كوچكتر میشود... از این پهلو به آن پهلو میشوم. چشمانم را باز میكنم و چشم در چشم ماه میدوزم و میگویم:
«أین الأقمار المنیره...»