0

بهار

 
shokoofeh
shokoofeh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 952
محل سکونت : البرز

بهار
پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392  11:28 PM

 

دخترک به زحمت از روی تخت پایین اومد و پشت پنجره ایستاد خیلی دلش می خواست مثل بهار هر سال بره توی حیاط و با پروانه ها دنبال بازی کنه اما تن رنجورش دیگر حتی توان ایستادن روی پاهاشو نداشت . پنجره را باز کردعطر شکوفه های درخت گیلاس تو فضای کوچیک حیاط پیچیده بود باغچه پر بود از گلهای بنفشه و رز . بارون دیشب حیاط آب پاشی کرده بود مثل اون وقت ها که مهمون داشتن و مامان حیاط و آب و جارو می کرد.
بهارو خیلی دوست داشت به قول مامانش از عجله اش موقع تولد این علاقه اش معلوم بود درست روز اول فروردین با اومدن بهار اونم چشم بدنیا باز کرده بود. چشماشو بست نفس عمیقی کشید انگار می خواست همه ی هوا رو بکشه توی ریه هاش عطر شکوفه های گیلاس درد رو از یادش برد . یه دفعه خودشو توی حیاط دید که دمپایی صورتی اش بپاش کرده بودو دنبال پروانه ها از اینور حیاط به اونور می دوید ، پرنده ها هم با دیدن اون شادی می کردند . دستشو دراز کرد تا یکی از پروانه ها رو بگیره ، همیشه دلش می خواست باهاشون حرف بزنه یهو پروانه انگار فهمید اومد نشست روی دستش . دخترک لبخندی از روی رضایت زد رو به پروانه گفت: صدامو شنیدی؟پس حالا که باهام دوست شدی میشه منم با خودت ببری تا آسمونا ! پروانه گفت : باشه دوست من!دنبال من بیا و دست دختر و گرفت ودوتایی پریدن . خونه شون کوچیک و کوچیک تر میشد و اونا دور و دورتر. مادر نمازش و تموم کرد احساس کرد نسیم خنکی از اتاق دخترش می وزه هراسان خودشو رسوند به اتاق ،پنجره باز بود و ویه پروانه زیبا نشسته روی دست دخترش .صورت دخترش از همیشه زیباتر شده بودلبخند رو لبهاش بود و خیلی آروم خوابیده بود .مادر احساس کرد دخترش دیگه درد نمی کشه.
 
 
داستانک

 

قوم من ترنج را با پوست می خورند

 راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها