0

اتاق چت راسخون

 
09303495228
09303495228
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 8721
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:((¯`»._.«¦¤¦ اتاق چت كاربران راسخون ¦¤¦»._.«´¯))
شنبه 21 اردیبهشت 1392  11:57 PM


نقل قول tahmores

نقل قول salma57

نقل قول tahmores

 نمیدونم  اجی

من ادم  احساسی هستم تمام زندگیم رو پایه احساسات بنا شده  با این که خیلی ها معتقد هستند نوشته ها  احساس ندارند  اما من معتقدم نوشته ها هم  با احساسند  نوشته هایتان مثل همیشه نیست  

اول گفتم شاید خدای ناکرده بچه  کسالت دارند  اما بعد احساسم  تغییر کرد  احساس میکنم چیزی ناراحتتون کرده
آجی منم احساسی هستم 

من به عشق خیلی معتقدم

وقتی داستان لیلی و مجنون رو میخوندم به آخرش که رسید نزدیک بود گریه کنم
 حالا از شما چه پنهون که بارون نم نم مانندی از وجودم بیرون ریخت.

«پس از اینکه مجنون از پدر لیلی جواب رد شنید»

  پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این دختر صرف‌‌نظر کن
زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله‌ی بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند
همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود .

            پدر مجنون به توصیه‌ی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می‌برد

و از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد .

اما مجنون حلقه‌ی خانه‌ی خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار می‌خواهد که لحظه به لحظه ،

عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده

نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌کند ؛ که پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد .

 



تشکرات از این پست
a_sadri zaahra aminq10
دسترسی سریع به انجمن ها