خاطرات شهدا
جمعه 23 فروردین 1392 4:03 PM
|
غافلگیری به روش حاج همت |
|
![]() |
تمام راه حاج همت حرفی نزد. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانهای مقصد را از او بپرسند، ولی حتی در لابهلای شوخیهایی که میکردند نتوانستند حرفی از همت بشنوند. او تنها میگفتم: «بعداً خواهید فهمید.» |
|
وصیتی که باید مسئولین بخوانند |
|
![]() |
از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند، ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمام تر جلو این فسادها را بگیرید. |
|
سرداری که در آینده هم او را نخواهیم شناخت |
|
![]() |
از روز آشناییم با او در آسایشگاه عملیات سپاه سردشت که برای اولین بار در مورخه 21/1/64 با همدیگر و بسیاری از یاران سفرکرده و بازمانده از سفر نان و سیب زمینی خوردیم تا امروز که او ما را به جای گذاشت و رفت یک ذره از ارزشهای اصولی و اعتقادی و ولایتی و اخلاص و تمامی فضایل اخلاقیش فاصله نگرفته بود. |
|
فرهاد RPG / مسافر کربلا |
|
![]() |
مادرش می گوید:پس از شهادت فرهاد، چیزی حدود ۶ ماه حضورش را در خانه احساس می کردم. برای رفع دلتنگی، لباس هایش را مرتب می کردم. در حال اتو کردن بودم که صدایی از آشپزخانه شنیدم. کسی خانه نبود و تعجب کردم. از پشت در نگاه کردم.پرده تکان خورد و سایه ای دیدم. همان شب به خواب خواهرش آمد... |
|
بگذار بچهها شب بروند حمید را بیاورند.هنوز دیر نشده |
|
![]() |
اصرار کردم«بگذار بچهها شب بروند حمید را بیاورند.هنوز دیر نشده.» |
|
گفتم نرو، خندید و رفت ... |
|
![]() |
دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت باشی و بروی زیر رگبار گلوله عجیب نیست؟ آدم باید خیلی کله شق باشد که همه چیز را ول کند و بزند به بیابان، میان بسیجی های خاکی. حاج احمد متوسلیان را می گویم. فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله. |
|
تانک ها روی بدن شهدا رژه رفتند! +فیلم |
|
![]() |
شهر هویزه را به سهام خیام هم می شناسند، دختری که ۸ مهر ۵۹ با عراقی ها درگیر شد. سهام به عراقی هایی که موقع برداشتن آب مزاحمش شدند، گفت مگر شمر هستید که نمی گذارید آب برداریم؟ آن ها هم گلوله ای به پیشانیش زدند و شهیدش کردند. مردم خشمگین شدند، راه پیمایی کردند، به عراقی ها حمله کردند و شهر را آزاد کردند. هویزه از آن روز تا دی ماه ۵۹ آزاد بود و دی ماه دوباره اشغال شد. |
|
فرمانده بی سرِ لشکر25 درآخرین لحظه شهادت پشت بی سیم چه گفت |
|
![]() |
آخرین كلمه شهید كه پشت بی سیم می گفت این بود: حسین حسین شعار ماست... هیچگاه یادم نمی رود همین كه گفت: حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار و ناگهان تركش خمپاره حنجره مباركش را پاره كرد و سرشان را از بدن جدا نمود. |
|
قولی که فرمانده شب قبل از شهادتش گرفت |
|
![]() |
در منطقه نوسود پاوه در سنگر جا نبود که جمشید بخوابد، وقتی برای نماز صبح از خواب بیدار شدم، از سنگر بیرون آمدم دیدم که جمشید بیرون سنگر خوابیده و از سرما به خود میلرزد، او را بیدار کردم، من را به خداوند قسم داد که تا زندهام، این موضوع را بازگو نکن. |
|
شهيدي كه در بوسني بنياد شهيد راه انداخت |
|
![]() |
واقعاً سراپا مطیع امام(ره) و مقام معظّم رهبري بود؛ آنچه را كه مي شنيد، سعي ميكرد به نوعي عمل كند و بر زمین نماند. بعضي ها دنبال اداي تكليف نيستند؛ به دنبال اين هستند كه باري به هر جهت، يك كاري كرده باشند. ولي ايشان به دنبال اين بود كه حتماً وظيفه اي را انجام بدهد و كاري را دنبال كند که تکلیفش است. |
|
چند خاطره متفاوت از شهید زین الدین |
|
![]() |
با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تأدیب نفس. با تشر به خود می گفت: مهـــدی! خیال نکن کسی شده ای که این ها این قدر به تو اهمیت می دهند. تو هیـــچ نیستی، تو خــاک پــای بسیجیانی... |
www.aviny.com
قوم من ترنج را با پوست می خورند
راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟