0

داستان بهلول

 
hossein75
hossein75
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 408
محل سکونت : مرکزی

داستان بهلول
یک شنبه 22 بهمن 1391  7:01 PM

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به . موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟
گفت:…
صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهی‌ام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و پولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی

السلام علیک یا الله
روزی بهلول بر خلیفه(هارون رشید) وارد شد و دید که خلیفه بر تخت پادشاهی خود نشسته و دیگران ایستاده اند.
فریاد زد و گفت:
السلام علیک یا الله!
خلیفه گفت:
من که خدا نیستم!
بهلول گفت:
السلام علیک یا جبرئیل!
خلیفه گفت:
من جبرئیل نیستم!
بهلول گفت:
الله که نیستی! جبرئیل هم که نیستی! ؛ پس برای چه آن بالا نشسته ای؟! بیا پایین و در میان جمع بنشین!!

روزی مردی در جمعی از بهلول سوال کرد:بهلول چه بخرم که سود زیادی
در ان باشد.بهلول گفت:اهن و پنبه-مرد کمی فکر کرد و بقیه دوستان هم

گفتند نظر خوبی است . مرد مقدار زیادی اهن و پنبه خرید و انبار کرد و
پس از چندی به قیمت خوبی فروخت و سود کرد.پس از چندی بهلول را
در کوچه دید و گفت:بهلول دیوانه به نصیحت تو گوش کردم و سود خوبی
کردم حال بگو چه بخرم که سود بیشتری داشته باشد.بهلول گفت:پیاز و

هندوانه.مرد با خوشحالی رفت و مقدار زیادی پیاز و هندوانه خرید.اما پس
از چندی نتوانست انها را بفروشد و همه ی پیازها و هندوانه ها از بین

رفت.با عصبانیت به سوی بهلول رفت و گفت با نصیحتی که به من کردی
همه ی مالم رو از دست دادم.بهلول گفت:دفعه ی اول منو عاقل فرض کردی

و من هم نصیحت عاقلانه ای به تو کردم.دفعه ی دوم به من گفتی دیوانه و
من هم نصیحت دیوانه ها رو به تو کردم.مرد خجل شد و سرش را پایین

انداخت و رفت.تو روزگار ما هم ادمهایی با این طرز تفکر وجود دارند
خدایا به همه ی انسانها قدرت تعقل بده خدایا ما را به خود وا مگذار
 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها