0

نامه‌اي به يك کودک

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

نامه‌اي به يك کودک
سه شنبه 10 بهمن 1391  7:02 PM

 

سارا كلاس پنجم دبستان است و آن روز توي اتاقش مشغول انجام تكاليف مدرسه‌اش بود كه ناگهان از طبقه بالا صداي بلندي آمد و بعد از آن يك چيزي مدام با سقف اتاق برخورد مي‌كرد و صداي عجيب و غريبي مي‌داد.

 

اين سرو صداها به اندازه‌اي بود كه او نمي‌توانست به كارش برسد براي همين دست از نوشتن مشق‌هايش كشيد و به صندلي‌اش تكيه داد و فكر كرد ببيند چه راه‌حلي مي‌تواند پيدا كند.

در طبقه بالايي آنها خانواده‌اي زندگي مي‌كردند كه يك دختر هم​سن و سال سارا و يك پسر پنج ساله داشتند.

هردو بچه‌هاي خوبي بودند، اما مدتي بود پسرك خيلي شلوغ مي‌كرد و دائم در حال سر و صدا‌كردن و دويدن و بالا و پريدن بود. به همين دليل، سارا نه مي‌توانست استراحت كند و نه مي‌توانست موقع درس‌خواندن حواسش را جمع كند. اين موضوع خيلي آزارش مي‌داد و نمي‌دانست چه كاري بايد انجام دهد و مشكلش را چطور حل كند. البته يكي دوباري تصميم گرفته بود ماجرا را به خواهر پسر كوچولو بگويد، اما چون فكر مي‌كرد ممكن است ناراحت بشود حرفي نزده بود، ولي اين طور هم نمي‌شد چون كنار آمدن با اين موضوع كه آرامش را از او گرفته بود سخت بود.

مشكل همين‌طور ادامه داشت تا اين‌كه بالاخره بعد از فكر‌كردن زياد به اين نتيجه رسيد شايد پسرك نمي‌داند شلوغ‌كاري‌هايش اين همه دردسر درست مي‌كند و باعث آزار ديگران مي‌شود؛ براي همين تصميم گرفت در يك نامه تمام ماجرا را برايش بنويسد و خواهش كند ساكت‌تر باشد.

البته در مورد نوشتن نامه هم كمي دودل بود و نمي‌دانست كار خوبي است يا نه؛ به همين دليل موضوع را به پدرش گفت تا اگر او موافق باشد و اجازه بدهد نامه را بنويسد.

بابا بعد از شنيدن حرف‌هاي سارا با اين‌كه تعجب كرده بود، اما با نوشتن نامه موافقت كرد و قرار شد حتي كمك هم بكند.

سارا هم بعد از كلي فكر‌كردن نامه‌اش را اين‌طور نوشت:

«سلام مهران كوچولو؛ تو پسر خيلي خوبي هستي، اما نمي‌دانم چرا تازگي‌ها اينقدر شيطوني و سرو صدا مي‌كني. مي‌خواهم از تو خواهش كنم اين همه شلوغ نكني. آخه مي‌دوني وقتي بالاي سر من اين طرف و آن طرف مي‌دوي و بالا و پايين مي‌پري صداي تاپ‌تاپ آن در اتاق من شنيده مي‌شود و من نه مي‌توانم بخوابم و نه مي‌توانم خوب درسم را بخوانم و اگر خوب درس نخوانم مي‌داني چه مي‌شود؟ نمره بد مي‌گيرم و مامان و بابام و خانم معلم مرا دعوا مي‌كنند. تو دوست داري من نمره بد بگيرم و آنها دعوايم كنند تازه بعضي وقت‌ها هم صدا اينقدر زياد است كه من مي‌ترسم.

اگر قول بدهي بچه خوبي بشوي و ديگر سر و صدا نكني، من هم به تو قول مي‌دهم يك جايزه خوب برايت بخرم مثلا يك شكلات يا يك اسباب‌بازي و حتي اگر دوست داشته باشي يكي از كتاب‌هاي قصه‌ام را به تو مي‌دهم؛ فقط خواهش مي‌كنم كمي آرام‌تر بازي كن؛ من اين نامه را به مهديس خواهرت مي‌دهم تا آن را برايت بخواند. اميدوارم به حرف‌هايم گوش بدهي.»

بعد از نوشتن نامه آن را براي بابا خواند و با اجازه او رفت تا نامه را به بچه كوچولو برساند.

​​رضا بهنام

 

تشکرات از این پست
fatemeh_75
دسترسی سریع به انجمن ها