0

عاشقانه های جنگ :)

 
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:عاشقانه های جنگ :)
یک شنبه 6 اسفند 1391  9:08 PM

 

سرداری که نگاه چشمانش برای ما تلنگری هست...

 

 

 

 

 

 

حاج همت بدون این كه از جایش تكان بخورد،بالبخند به بیسیمچی نگاه می‌كند و به صحبت ادامه می‌دهد.

دل را به دریا زده،سؤالی را كه می‌بایست مدت‌ها پیش می‌پرسید،حالا می‌پرسد:«من چرامی‌ترسم؟شما چرا نمی‌ترسی؟راستش خیلی تلاش می‌كنم كه نترسم؛امابه خدا دست خودم نیست. مگر آدم می‌تواند جلوی قلبش رابگیردكه تندتندنزند؟اگرمی‌تواند به رنگ صورتش بگوید زردنشو؟ اصلامن بی‌اختیار روی زمین دراز می‌كشم. كنترلم دست خودم نیست...»پیش از آن كه حرف‌های بیسیمچی تمام شود،حاج همت كه گویی از مدت ها قبل منتظر چنین فرصتی بوده ،دست می‌گذارد روی شانه او و با لبخند. مهربانی می‌گوید:«من هم یك روز مثل تو بودم. ذهن من‌هم یك روزی پر بود از این سؤالها؛اما سرانجام امام جواب همه سؤال هایم را داد. »

-امام،جواب سؤالهای شمارا داد؟!

-بله...امام خمینی!اوایل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. یك روز باچند تا از جوان‌های شهرمان رفتیم جماران و گفتیم كه می‌خواهیم امام را ببینیم . گفتند الان نزدیك ظهر است. امام ملاقات ندارند. خیلی التماس كردیم. گفتیم :از راه دور آمده‌ایم. به هر ترتیب كه بود،ما را راه دادند داخل. تعدادمان كم بود.

 دور تا دور  امام نشسته بودیم و به نصیحتشان گوش می‌دادیم كه یك دفعه ضربه محكمی به پنجره خورد و یكی از شیشه‌های اتاق شكست. از این صدای غیر منتظره،همه از جا پریدند،به جز امام. امام در همان حال كه صحبت می‌كرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه كرد. هنوز صحبت هایش تمام نشده بود كه صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دیر شدن وقت نماز می‌ترسید  و ما از صدای شكستن شیشه . او از خدامی‌ترسید. ما از غیر خدا. آن جا بود كه فهمیدم هركس واقعا از خدا بترسد،دیگر از غیر خدا نمی ترسد...و هركس از غیر خدا بترسد،از خدا نمی‌ترسد.

 

منبع حوزه بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد واحد نور

 

 

 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها