0

عاشقانه های جنگ :)

 
tahmores
tahmores
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 11998
محل سکونت : همین گوشه کنار

پاسخ به:عاشقانه های جنگ :)
پنج شنبه 26 بهمن 1391  10:45 PM

 

 


 

یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود ته دره برای ما یخ بیاورد.

موقع برگشتن با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند،

 همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت،

 بدون شک شهید شده بود.

 
آماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباسهایش را تکاند،

پرسیدم: حسن چه شد؟


گفت: آشنا در آمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود.

خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم،

 هر طور بوده مرا نگه میداشت !

 

تشکرات از این پست
mehdi0014 javid1000
دسترسی سریع به انجمن ها