0

عاشقان امام رضا

 
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:عاشقان امام رضا
یک شنبه 21 دی 1393  1:48 PM

عنايت حضرت رضا(ع) به پهلوان مشهدي
زوج جواني به زيارت حضرت رضا عليه السلام مشرف شده بودند. وقتي از حرم بر مي گشتند در يكي از خيابانهاي نزديك حرم مطهر فردي به همسر جوان آن مرد جسارتي مي كند و در جمعيت گم مي شود. مرد جوان وقتي صورتش را بر مي گرداند يك پهلوان مشهدي را كه سر كوچه ايستاده بود مي بيند و گمان مي كند كه او به زن جوانش اهانت كرده است. جلو مي رود و بدون مقدمه دو سيلي محكم به گوش آن پهلوان مي زند. دوستان پهلوان حمله مي كنند كه او را بزنند اما پهلوان مانع مي شود.
مرد جوان با همسرش مي رود. همسرش مي گويد: اشتباه كردي ؛ فرد ديگري به من توهين كرد و سريع در لابلاي جمعيت گم شد. ولي اين پهلوان خيلي مرد بود. با اينكه قدرت داشت تو را نزد. پهلوان مشهدي آرام آرام گريه كنان به حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام مشرف مي شود و به حضرت عرض مي كند: يا علي ابن موسي الرضا من مي توانستم او را بزنم ولي احساس كردم او مهمان شماست ؛ زائر شماست ؛ تحمل كردم. دو تا سيلي به خاطر شما خوردم از من قبول كنيد.
مرد جوان به همسرش مي گويد برويم هديه اي بخريم و به منزل پهلوان برويم و از او عذر خواهي كنيم. هديه اي مي خرند و به آن محل مي آيند و سراغ منزل پهلوان را مي گيرند و به منزلش مي روند و عذر خواهي مي كنند. پهلوان مي گويد: من از شما ناراحت نيستم و نياز به عذر خواهي نيست چون من با مولايم علي ابن موسي الرضا عليه السلام معامله كردم.
سالها از ان ماجرا مي گذرد. پهلوان مشهدي به تهران مي آيد و به اداره گذرنامه مي رود كه گذرنامه براي سفر به كربلا را بگيرد. در اداره گذرنامه با سرهنگي كه خوي زشت رضا پهلوي در او بود دعوايش مي شود و مجبور مي شود دو تا سيلي محكم به گوش سرهنگ بزند. او را بازداشت مي كنند و براي او يك پرونده سنگين درست كرده و راهي زندانش مي كنند.
يك روز پهلوان مشهدي در زندان غمگين و ناراحت نشسته بود كه مردي از مسئولين زندان عبور مي كند و به او نگاه خيره اي مي اندازد و سپس او را به دفتر خود مي خواند. او را به دفتر مي برند. مي گويد: مرا ميشناسي ؟ مي گويد: نه. مي گويد: من همان مردي هستم كه چند سال پيش در مشهد دو تا سيلي به صورتت زدم و تو به خاطر امام رضا عليه السلام دست رويم دراز نكردي. در زندان چه مي كني ؟
پهلوان قضيه را تعريف مي كند. آن مسئول دستور مي دهد پرونده اش را مي آورند و پرونده پهلوان را پاره مي كند و به او مي گويد: خودم به تو گذرنامه مي دهم و شش ماه تو را به كربلا مي فرستم و تمام مخارج سفرت را خواهم داد. ( لازم به ذكر است كه اين جريان مربوط به قبل از انقلاب است )
پهلوان مي گويد: پس اجازه بده به مشهد بروم و برگردم. آن مرد مسئول مي گويد: مي خواهي بروي مشهد چه كني ؟ از همين جا مشرف شو كربلا. پهلوان مي گويد: مي خواهم خدمت حضرت رضا عليه السلام مشرف شوم و از حضرت سپاسگزاري كنم و بگويم: شما چقدر آقا هستيد كه دو سيلي را اين گونه جبران مي فرمائيد

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

تشکرات از این پست
moradi92 nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها