0

عاشقان امام رضا

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پاسخ به:عاشقان امام رضا
یک شنبه 29 بهمن 1391  3:50 PM

سلام آقاي من، كه همگان مرا به نام تو مي‌شناسند.
سلام آقاي من كه به انگشت اشاره كه بخواني‌ام، شتابان مسافر مي‌شوم و تا قاف عشق رحلت مي‌كنم!
ديار مرا ببين، اگر حرارت بازدم مسيحايي تو بر سرزمين من نبود، تا حال در اين انجماد نام تو نبردن، خون از رمق دويدن در رگ‌هاي اين جامعه و سرزمين مي‌افتاد.
سلام و ارادت كه نبايد هميشه از نزديك باشد. از راه دور هم مي‌شود، نه؟! از اين راه دور سلامت مي‌كنم كه اگر دستم را نگيري، به كه دل خوش كنم؟ به كدام همراه، دست اعتماد دهم؟ پشت سر كدام رفيق راه بيفتم؟ پس مرا با خودت محشور كن كه اين دنيا، صحراي محشر است! همه كلاه خود را چسبيده‌اند، تا باد نبرد!
دريا زده شده‌ام در اين دريايِ طوفانيِ دنيايِ سخت امروز! ميان همهِ اين تبسم‌هاي دروغين، تبسم تو را مي‌خواهم كه اصالت دارد، آقا!
حمايت تو را مي‌طلبم كه هرگز بي‌پناه را از سر خود وا نمي‌كند، آقا!
مرا به كشتي مهرباني و لطفت ميهمان كن قول مي‌دهم ديگر دريا زده نشوم!
رهايم مكن مولاي من كه اگر بي تو بمانم، بدنم گروگان گور مي‌شود و روحم زنداني برزخ!
بارها و بارها تجربه كرده‌ام، وقتي با رفيقي همنشين مي‌شوم؛ وقتي مُلك محبتم را به نام كسي مي‌زنم، وقتي خيمه دوستي را براي كسي ستون مي‌زنم، هنوز چشم بر هم نزده، رهايم مي‌كنند؛ كه برايشان تكراري شده‌ام! ماهي اميدم را به درياهايشان راه نمي‌دهند!
تو مرا يار باش كه نارفيق نمي‌شوي كه در ميانه راه رهايم كني، يا برايت تكراري شوم و يا ماهي اميدم را به درياي وجودت راه ندهي!
اين صحن گوهرشاد پاي افزار مرا مي‌شناسد از بس كه رفته‌ام و آمده‌ام! شنيده‌ام داستان آن آهوي رميده صحرا را كه ضامن شده‌اي، مرا ضامن نمي‌شوي؟ تو كه از تبار رأفتي؟
تو كه همان صدرنشيني كه سايه‌ات سعيد مي‌سازد، اين ضمير گُر گرفته را ببين، رو به تو كرده تا ابن السبيل دوستي تو باشد.
گيتي سرگردان است در پاي ضريحت، يا ضامن آهو!
«لا تَكِلْني إلي نفسي طَرْفَة عينٍ ابداً؛ مرا چشم بر هم زدني، به خود وامگذار...»، تو همّ و غمّم را از دوشم بردار. مَردُمِ ديده‌ام را آورده‌ام در سراي اين دولت كريمه‌ات. مي‌خواهم تو اجابت دعاي «اللَّهُمَّ... لقِّنْه حجّتَه» من باشي. مي‌خواهم تو بر سر تربتم بيايي و جواب تمام سلام‌هايم را بدهي.
حرمت، حرم عشق است برايم. اگر چه تنم اين‌جاست، اما جانم پيش توست و تو مي‌داني، نيك هم مي‌داني كه تا تن به جانان نرسد، از خمودي خلاصي نمي‌يابد.
اسمت را نسخ گرفته‌ام و همه معشوق‌هاي دروني‌ام را منسوخ كرده‌ام، يا علي‌بن موسي‌الرضا.
مگر نه اين كه گفته بودي به هنگام مرگ مي‌آيي تا دست نوازش بر سرم بكشي. يك روز مرگ ـ اين حتم مقتضي ـ مرا تا قبرستان عدم، كشان كشان مي‌برد؛ آن وقت لب‌هايم را براي ثناي تو باخته‌ام كه من از يادت نروم!
من هستي بي هويت نمي‌خواهم. اين جان را خواسته‌ام تا براي تو خرج كنم و اين زبان را خواسته‌ام تا با تو مناجات كنم. كتاب عمرم اگر شالوده‌اش تو نباشي، بي ارزش است!
تو براي من زنده‌تر از همه‌اي، براي همين است كه در كنف حفظ احدي نمي‌روم مولاي من.
مولاي مهرباني، روز فزع اكبر، فرياد رسي من يادت نرود كه به حقيقت، تو ياري براي آنكه تنهاي تنها تو را دارد، كه تو نصرت مي‌كني آن را كه «ثبّت اقدامنا» بگويد، چون خودت گفته‌اي: «والله أنا أرحم بكم منكم بانفسكم».
هر نفسي كه با ياد تو فرو مي‌رود، تسبيح است و چون با بندگي تو بيرون مي‌آيد، نَفسي پاك بر جاي نهاده؛ زوّار تو بودن، تنها پاداشش اين است كه دل پينه بسته را مي‌سايد و آدمي را آدم مي‌كند، آن سان كه از چشمانش پيداست در دلش چه مي‌گذرد؛ زلال زلال كيوم ولدته امّه.
 السلام عليك يا علي‌بن موسي‌الرضا المرتضي(ع)....

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

تشکرات از این پست
nikbakht88 yasbagheri siryahya
دسترسی سریع به انجمن ها