قلم میرهادی
پنج شنبه 28 دی 1391 12:56 AM

دوران راهنمائی را در مدرسه بابل گذراند. دوران دبیرستان را در بابلسر، دبیرستان عصرپهلوی، «عاشورای» فعلی پشت سرگذاشت.
میرهادی در رشته ریاضی فیزیك ممتاز بود.
از طرف دبیرستان ما را خواستند و گفتند: میرهادی پسر باهوش و زرنگی است، قابلیت های زیادی دارد. بگذارید در شیراز مركز دانش آموزان استثنائی«تیزهوشان» شركت كند. بهترین دانشگاه ها می تواند ادامه تحصیل بدهد. میرهادی بسیار باهوش و استثنائی است. فرصت های بزرگی هست كه باید استفاده كند.
گفتم: دیگر نگو نه، بهانه نیار، داری به اقبال و پشیرفت خودت پشت پا می زنی پسرم.
گفت: مادرجان آنجا مراكز علمی و دانشگاهی شان در دست آمریكائی هاست. من از آنها متنفرم، آنها می خواهند كه ما را برای خودشان تربیت كنند.
گفتم: خوب برو هندوستان، آنجا كه دیگر دست آمریكائی ها نیست. قبول نكرد. علاقه خاصی به امام خمینی داشت، همراه چند تن از دوستانش اعلامیه و عكس امام خمینی را در شهر پخش می كردند. انقلاب كه پیروز شد. هر چه اصرار كردیم كه بیا درس بخوان، رفت كردستان، گفت: آنجا ضد انقلاب دارد علیه نظام توطئه می كند. مدتی گذشت، عراق كه به ایران حمله كرد. میرهادی هم رفت جبهه.
سال«1362» وقتی میرهادی از جبهه به مرخصی آمد. خواهرش از او خواست كه بیا از فرصت خوبی كه برایت پیش آمده، تو كه به تكلیف خودت عمل كردی، رفتی كردستان آنجا جنگیدی، رفتی جبهه، الان بیا با استفاده از سهمیه رزمندگان، برو دانشگاه،میر هادی قبول نكرد. بدون استفاده از سهمیه رزمندگان رفت دانشگاه«رشته مهندسی الكترونیك» دانشگاه فنی بابل و رشته «دبیری فیزیك» مشهد قبول شد.
بخاطر ارادتی كه به امام رضا(ع) داشت، مشهد را قبول كرد. چند ماهی كه از این ماجرا گذشت، من و آقا سید محسن؛ پدر آقاسید میرهادی، خیال مان راحت شد كه دیگر رفته دانشگاه مشهد درس بخواند.
هر چند وقت یك بار تلفن می زد،كه دارد آنجا درس می خواند. به زیارت حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می رود.
هر چه می گفتیم: آقامیرهادی، یك شماره تلفنی بده، یك آدرسی كه ما بیائیم آنجا پیشت، هم به پابوسی آقا امام رضا(ع) برویم.
می گفت: برای شما زحمت می شود. خودم یك روز می آیم و شما را می برم.
چند ماهی گذشت، مدتی هم بود كه دیگر زنگ نمی زد. خیلی دلواپس و نگران شدیم. یك روز صبح با دست و صورت زخمی آمد. هر چه گفتیم: میرهادی جان، مادر به فدایت، تصادف كردی، زمین خوردی؟
فقط می گفت مهم نیست، اتفاق خاصی نیفتاده. نگران نباشید، الان كه زنده و صحیح و سالم پیش شما هستم. چند وقتی گذشت، تا اینكه از دوستانش فهمیدم، آقا میرهادی ما اصلا دانشگاه نرفته، رفته مشهد چند روزی آنجا مانده، رفته زیارت، بعد از آنجا رفته جبهه. حالش كه بهتر شد، باز رفت مشهد، گفت: دیگر می خواهم درس بخوانم. ما هم خیال مان راحت شد.
در حالی كه ما فكر می كردیم دارد در دانشگاه مشهد درس می خواند.
وقتی آمد خندیدم و گفتم: پسرم از كی آدم توی دانشگاه تیر و تركش می خورد.
فقط می خندید و می گفت، ما باید به تكلیف خودمان عمل كنیم. جبهه هم دانشگاست. این بار دیگر از خانه یك راست به جبهه رفت. طولی نكشید كه در عملیات «والفجر هشت» زخمی شد، باز فرستادنش به بیمارستان مشهد. از بیمارستان كه مرخص شد، به زیارت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) رفت و برگشت خانه.
جبهه بود، زخمی می شد، می رفت مشهد. خودش می گفت. مادر اصلا دست خودم نیست. چشم باز كه می كنم، یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضایم
مدتی گذشت، از بیمارستان مشهد زنگ زدند كه میرهادی توی جبهه زخمی شده در بیمارستان مشهد بستری است. در حالی كه ما فكر می كردیم دارد در دانشگاه مشهد درس می خواند.
وقتی آمد خندیدم و گفتم: پسرم از كی آدم توی دانشگاه تیر و تركش می خورد.
فقط می خندید و می گفت، ما باید به تكلیف خودمان عمل كنیم. جبهه هم دانشگاست. این بار دیگر از خانه یك راست به جبهه رفت. طولی نكشید كه در عملیات «والفجر هشت» زخمی شد، باز فرستادنش به بیمارستان مشهد. از بیمارستان كه مرخص شد، به زیارت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) رفت و برگشت خانه.
جبهه بود، زخمی می شد، می رفت مشهد. خودش می گفت. مادر اصلا دست خودم نیست. چشم باز كه می كنم، یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضایم.
تا اینكه پائیز سال 64 با اصرار پدرش به حج رفت. امام جمعه بابلسر می گفت: در مكه یك روز به میرهادی گفتم، بیا برویم بازار قدری خرید كنیم. قدری تفریح كنیم، تماشا كنیم.
میرهادی گفت: چه چیزی را تماشا كنیم، كالاهای آمریكائی را؟ ارز كشورمان را بدهیم، این آمریكائی های جنایتكار بروند موشك بخرن، بدهند صدام و آن نامرد هم بزند فرق سر ملت خودمان، من برای زیارت آمدم.
میرهادی وقتی از حج برگشت، ارزی كه در اختیار حجاج قرار می دهند، به جبهه داد.
«تنها سوغاتی كه خریده بود – «یك تانك بود» – برای فرزند دوست شهیدش آورده بود.
آقا میرهادی خط خوشی هم داشت، علاوه بر اینكه فرمانده بود، توی جبهه برای رزمندگان نامه می نوشت، كلاس ریاضی هم برای رزمندگان می گذاشت و آنها را درس می داد.
زندگی نامه آنها را می نوشت. زندگی نامه شهید محسن اسحاقی به قلم میرهادی معروف است.
قبل از عملیات «كربلای 5» خواهرش نامه ائی به او نوشت كه تو وظیفه ات را انجام دادی، سال های زبادی در جبهه بودی، چندین مرحله زخمی شدی، الان یك جانباز هستی. بهتر نیست به خانه و نزد ما برگردی، پدر و مادر به شما نیاز داند. ما دلتنگت هستیم. برادر جان بیا ازدواج كن، زندگی كن، به تحصیلات عالیه خود فكر كنید. به ما فكر كن. بیا دادش من. بیا....
آقاسید میرهادی در پاسخ به نامه خواهرش، یك نامه عرفانی نوشت كه بیان دیدگاه ها و باورهای او نسبت به جهان هستی و جایگاه انسان است.
نوشت: خواهر جان انسان در درون خویش دارای فكر و عقیده ای است و مدام در زندگی با خود در حال صحبت كرزدن كردن و تصمیم گیری می باشد. حال این ندای درونی چگونه و چیست، و این گفتگو چگونه است، نمی توان در این گفتار به گفتگو پرداخت. اما در این حیات ارزش ها به این است كه در تصمیم گیری ها، درست ترین مقصد و تصمیم به مورد اجرا گذاشته شود. همان طور كه یك مادر به فرزند خود تجارب می آموزد ما باید تحت توجه عالمی مطلق قرار گرفته باشیم كه علیم باشد. یعنی به تمام نهان و آشكار ما آگاه باشد و او كسی نیست جز آن كه ما را خلق كرده و خالق بی نظیر است . . .
اكنون در مقابل این حقیقت قرار گرفته ام و لطف او را درك نمودم كه از كجا آمدیم و باید به كجا برویم.
خواهر گرامی! آن چیز كه ما همواره مظلوم كرده و آنچه كه موجب شده طناب به گردن امام اول شیعیان حضرت علی ابن ابی طالب(ع) بیندازند و آنچه كه موجب شد پهلوی مادرمان فاطمه زهرا (س) را بشكنند و آنچه كه موجب شد امام حسن(ع9 را به صلحی تحمیلی وادارند و آنچه كه باعث شد امام حسین (ع) با اصحابش در سرزمین كربلا شهید شوند و اهل بیت او را به اسارت برند و همه اینها دلیل بر این است كه مردم در اطاعت از امامشان استوار نبودند و اساساً برتری را به پاكی و تقوا ندانند و تكبر كردند و حسد ورزیدند و حرص و طمع به دنیا آنها را كور و كر نمود . . .
میرهادی در طول تمام سال های جنگ، مسئولیت های زیادی را تجربه كرد، از جمله، فرمانده ستاد تیپ سوم از لشكر 25 كربلا و در عملیات های چون: كربلای یك، والفجر هشت، كربلای 5، كه در مرحله دوم عملیات كربلای 5 از طرف فرمانده لشكر به كردستان فراخوانده شد، مدتی بعد آنجا با مسئولیت فرماندهی گردان؛ در عملیات كربلای 10 شركت كرد، و عاقبت بر اثر تیر مستقیم به فیض عظمی شهادت نائل و رستگار شد و در مزار شهدای بابلسر در جوار امام زاده ابراهیم. به یادگادر سپرده شد. یادش گرامی..