0

غذاي حضرت

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

غذاي حضرت
شنبه 23 دی 1391  2:36 PM

آن قدر به دنبال کار اين طرف و آن طرف را دويده بود که کم کم داشت نااميد مي شد اما درست در همان لحظاتي که نزديک بود ديوار نااميدي بر سرش آوار شود، دوباره چراغ کوچکي از اميد قلبش را روشن مي کرد و او دوباره به راه مي افتاد. مي خواست کاري پيدا بکند تا بتواند کمک پدر و مادري باشد که حالا به پيري رسيده بودند و حال و احوال خوبي نداشتند، مادرش هميشه مي گفت: «پيريه و هزار درد و مرض» و او مي توانست اين را درک کند، آن هم در لحظات سخت دکتر بردن مادر مريض يا پدر از کار افتاده اش. براي خودش هم سخت بود با سختي درس خوانده بود و مدرکي گرفته بود و براي پيدا کردن کار فرمهاي زيادي را پر کرده بود امتحان هاي زيادي داده بود و حتي شرکتهاي خصوصي زيادي را رفته بود، سرانجام صبح آن سه شنبه شيرين از راه رسيد. اولين روز بود که سر کار مي رفت قراردادي با او بسته بودند و شروع به کار کرده بود. حالا حال و روز او و پدر و مادرش بهتر شده بود. او خوشحال تر از هميشه بود. دنبال فرصتي بود تا نذرش را ادا کند. سرانجام هم اولين تعطيلي بعد از استخدامش رسيد. راهي شدند تا به مسافرت بروند، به زيارت، به مشهد. قطار مي رفت و او نگاهش به دوردستها بود، شايد به همه روزهاي سختي فکر مي کرد که از سر گذرانده بود. به مشهد که رسيدند، خوشحال تر از هميشه بودند، هم او و هم مادر و پدر پيرش.
قرار بود سه روز را در مشهد بمانند. روز دوم بود که در اتاق مهمان پذير مشغول استراحت بودند، در اتاقشان زده شد ناهار دعوت شدند به مهمان پذير حضرت. بيش از هر وقت ديگري خوشحال بود، کاري پيدا کرده بود و نذرش را ادا نموده بود و پدر و مادرش را به مشهد آورده بود و حالا هم دعوت شده بود به مهماني حضرت.
حالا رو به روي حرم ايستاده بود و زير لب با امام حرف مي زد؛ قطره اشکي گوشه چشمش ديده مي شد.

www.qudsdaily.com
عباسعلي سپاهي يونسي

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها