نصب پرچم عزا
چهارشنبه 20 دی 1391 10:49 PM
حديث 1 (قالت زينب الكبري(س) لعلي بن الحسين(ع) حينما رأته يجود بنفسه): ... لا يجزعنك ما تري، فوالله إن ذلك لعهد من رسول الله(ص) إلي جدك و أبيك و عمك، و لقد أخذ الله ميثاق أناس من هذه الأمة لاتعرفهم فراعنة هذه الأرض[الأمة] و هم معروفون في أهل السماوات، أنهم يجمعون هذه الأعضاء المتفرقه فيوارونها، و هذه الجسوم المضرجة، و ينصبون لهذا الطف علماً لقبر أبيك سيد الشهداء(ع)، لايدرس أثره ولا يعفو رسمه علي كرور الليالي والأيام، و ليجتهدن أئمة الكفروأشياع الضلالة في محوه و تطميسه فلا يزداد أمره إلا ظهورا و و أمره إلا علواً[1]...
(حضرت زينب كبري(س) هنگامي كه ديد امام سجاد(ع) در اثر ديدن منظرهي شهدا نزديك است جانش را از كف دهد، به آن حضرت عرض كرد):
آنچه ميبيني، تو را بيتاب نكند؛ به خدا قسم اين به خاطر عهدي است از طرف رسول خدا(ص) باجد تو و پدر و عمويت. به تحقيق خداوند از گروهي از اين امت ـ كه فرعونهاي اين زمين [و اين امت] آنها را نميشناسند، ولي در نزد اهل آسمانها معروف و شناختهشده ميباشند ـ عهد و ميثاق گرفته است كه اين عضوهاي جدا افتاده از هم را جمع كنند و اين بدنهاي به خون رنگين را دفن نمايند و پرچمي را در اين سرزمين طف [و ساحل فرات] براي قبر پدرت سيدالشهدا(ع) نصب كنند كه هيچگاه [در طول دورانها] و گذشت روزها و شبها اثر آن محو نشود و نشان آن پاك نگردد و سردمداران كفر و پيروان ضلالت هر آينه سعي خواهند كرد كه آن را محو كنند و بپوشانند، اما [هرچه بيشتر تلاش كنند] اثر آن [روز به روز] ظاهرتر و آشكارتر و شأن و منزلت آن بالاتر و عاليتر خواهد شد.
حديث 2 في الدمعة الساكبة عن بعض المقاتل: لما دخل بشربن حذلم المدينة وأخبر الناس بقتل الحسين(ع) و ضجّ الناس بالبكاء و النحيب كان محمد ابن الحنفية مريضا و لم يكن له علم بذلك الخبر الشنيع، فسمع أصواتاً عظيمة و رجة عظيمة... ثم أركبوه جواده و أتت خدامه أمامه حتي خرج من المدينة فلم ير إلا أعلاماً سوداً فقال: ما هذه الأعلام السود والله قتل الحسين(ع) بنوأميه! فصاح صيحة عظيمة و خرّ عن جواده إلي الأرض مغشياً عليه[2]...
در كتاب الدمعـة الساكبـة از بعضي از مقاتل نقل شده است:
هنگامي كه بشر بن حذلم وارد شهر مدينه شد و خبر شهادت امام حسين(ع) را به مردم داد و مردم ضجه كردند و صداي آنان به گريه بلند شد، محمد ابن حنفيه مريض بود و هنوز از اين خبر ناگوار مطلع نشده بود. در اين هنگام صداهاي هولناكي را [در اثر ضجهي مردم مدينه] شنيد و لرزش و حركت شديد [شهر مدينه] را حس كرد...
پس از آن او را سوار بر اسبش كردند و خادمان او در پيش روي او ميرفتند تا از شهر مدينه خارج شد. در آنجا چيزي به چشم او نخورد، مگر پرچمهاي سياه! سؤال كرد: اين پرچمهاي سياه چيست؟ [و قبل از آنكه منتظر جواب شود خودش فرمود:] به خدا قسم بنياميه حسين(ع) را كشتند؛ سپس فرياد بلندي زد و از بالاي اسبش بيهوش بر روي زمين افتاد...
-----------------------------------------
[1] ـ بحارالانوار 45/179 ـ 180.
[2] ـ معالي السبطين 2/195.
--------------------------------
سید علیرضا شاهرودی