0

به سوى شام

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

به سوى شام
دوشنبه 18 دی 1391  8:42 PM

1- سر مقدس پيشواى شهيدان را، در شهر كوفه بگردانيدند و به عشاير و ايلات، نشان دادند!
سپس امير فرمان داد كه سر مقدس و سرهاى شهيدان را به سوى شام، نزد يزيد، برند و پيروزى را گزارش دهند. از پى كاروان سرها، كاروان اسيران را نيز، روانه شام كرد و على يادگار حسين (ع) را با حال اسارت به سوى ديار يزيد بفرستاد!
كاروان اسيران، در راه به كاروان سرها برسيدند و يك كاروان شدند و همگى با هم به راه افتادند. كاروان شهادت، به گونه اى ديگر، زندگى از سر گرفت. سرهاى شهيدان، سرهاى كاروانيان بودند و اسيران تنهاى كاروانيان. هر چند كاروان شهادت، مرگ ندارد و هميشه زنده است.
گويند: على يگانه يادگار حسين (ع) در طول اين سفر دراز، لب نگشود و سخنى نگفت! چرا سخن بگويد؟! سخن، وقتى است كه گوشى شنوا، در كار باشد. گوش شنوا كه نبود، سخن، جا ندارد. كاروان، در هر زمينى كه فرود مى آمد، نگهبان، سر مقدس را، از صندوقى كه در آن نهاده شده بود، بيرون آورده، بر سر نيزه مى كردند، و درازى شب را گرداگرد سر پاس مى دادند. هنگام حركت، سر را از سر نى برداشته، دوباره در صندوق مى نهادند و به راه مى افتادند.
در ميان راه شام، كنار ديرى پياده شدند، و سرا را بر نى كردند! راهبى، سر از دير بيرون كرد و پرسيد:
شما چه كسانى هستيد؟
گفتند: سپاهيان ابن زياد، امير كوفه.
پرسيد: اين سر، از كيست؟!
پاسخ دادند: سر حسين، پسر على و فرزند زهرا، دخت محمد رسول خدا.
پرسيد: همان محمد كه پيامبر شماست؟!
گفتند: آرى.
راهب گفت: شما چه بد مردمى هستيد! اگر مسيح فرزندى داشت، ما مسيحيان، او را در ميان چشم هامان جا مى داديم. اكنون من از شما خواهشى دارم.
گفتند: بگو.
گفت: من ده هزار دينار زر دارم. به شما مى دهم، در عوض، اين سر را به من بدهيد، شب نزد من بماند. بامداد به شما، پس خواهم داد.
تقاضاى راهب، پذيرفته شد و سر مقدس به وى سپرده شد و دينارهاى زر، گرفته شد. راهب سر را ببرد و شست و شو داد و به بوى خوش بيالود. پس ‍ آن را بر سر زانو نهاد و نگريستن گرفت و گريستن آغاز كرد و تا صبح بگريست. گاه گاه، با سر سخن مى گفت و راز دل مى كرد.كس ندانست كه راهب، با سر چه گفت و از سر چه ديد!
بامدادان، سر را پس داد و مسلمان شد و كيش ترسا را كنار گذارد و به آيين اسلام در آمد و دير را ترك كرد و به كوه رفت!
كاروان به راه افتاد.
2- كاروان به دير ديگرى رسيد. ديدند به ديوار دير شعرى بدين مضمون نوشته شده است:
آيا ملتى كه حسين را كشتند، اميد شفاعت جدش را در روز حساب دارند؟!
هرگز! به خدا شفيعى نخواهند داشت و آن ها روز رستخيز در عذاب خواهند بود.
از راهب دير پرسيدند: چه كسى اين شعر را نوشته است؟
پاسخ داد: پيش از آن كه، پيغمبر شما مبعوث شود، اين شعر، بر اين ديوار نوشته شده بود.
3- كاروان كه به شهر موصل نزديك شد. به امير آن جا پيغام دادند كه توشه راه، براى كاروان فراهم سازد و براى چار پايان كاروان، آماده كند و شهر را آذين بندد!
مردم شهر موصل به مخالفت برخاستند؛ كاروان را به شهر راه ندادند و كمك را جلو گرفتند.
4- كاروان به شهر نصِيبَن رسيد. شهر را آراسته و آذين كرده بودند و پيروزى را جشن گرفته بودند!
سوارى كه، سر را بر نيزه داشت، تا خواست به درون شهر آيد اسبش ‍ سركشى كرد، سر از نى به روى زمين افتاد. مردى سر را برداشت و نگريستن گرفت و سر را بشناخت و سرزنش آغاز كرد! پاسخ سرزنش هاى وى، كشتن وى بود!
5- كاروان، از شهر حما گذر كرد. فرودگاه كاروان را مسجدى بنا كردند و مقامى ساختند. به شهر حمص، رسيدند و از آن جا به عسقلان رفتند. پس، گذارشان به شهر حلب افتاد. در كنار شهر فرود آمدند.
بانويى از بانوان اسير، باردار بود، در آن جا بار خود بينداخت و سقط كرد. بر فراز كودك سقط شده، قبه بر پا شد و آن را ((مشهد سقط)) نام نهادند.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

تشکرات از این پست
siasport23
دسترسی سریع به انجمن ها