0

صحابيان شهيد

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

صحابيان شهيد
دوشنبه 18 دی 1391  11:25 AM

زمين شهادت، صحابى دارد، آسمان نيز سحابى دارد، ولى اين كجا و آن كجا، صحابى زمين و سحابى آسمان، تفاوت از زمين تا آسمان است. سحابى هاى آسمان، ستارگان جهان مرده هستند، صحابى هاى زمين، ستارگان جهان زنده هستند. سحابى هاى آسمان، فاقد حياتند، صحابى هاى زمين بخشنده حيات، و ستارگان روشنى بخش ديده و دل مى باشند.
حسين، خورشيد صحابى هاست و آنان هم چون ستارگان گرداگردش در حركتند. زه بر صحابى و زهازه بر حسين. صحابى، در اسلام، كسى است كه پيامبر را ديده و به حضرتش ايمان آورده است. اين خود، شرفى است عالى و ويژه مردمى است كه واپسين كس آن ها، تا سال هاى آخر نخستين سده هرى زنده بوده است. حسين خود صحابى است، ياران صحابى نيز دارد؛ كه به راهش رفتند و با حضرتش شهادت يافتند.
انس كاهلى
انس كاهى، تازه جوان بود كه به حضور رسول خدا شرفياب گرديد. حسين را بديد كه كودكى است بر زانوى پيغمبر اسلام نشسته و شنيد كه پيامبر درباره حسين چنين مى گويد: ((اين فرزند من، در زمين عراق كشته خواهد شد. هر كس او را ببيند يارى اش كند)).
آيا منظور پيامبر از اين سخن، دعوت انس بود؟ راهنمايى او بود؟ آيا پيامى براى جهان انسانيت بود، كه رهبر انسانيت فرستاد؟ يا هم اين بود و هم آن. هر چه بود، اين حسن اثر خود را كرد؛ انس به يارى حسين شتافت و پيام پيامبر را برسانيد و خود، سعادت شهادت يافت.
در سال شهادت، انس، پيرى سال خورده شده بود. ولى پيرى وى را جلوگير نشد كه از يارى حسين باز ماند و از شتافتن به سوى كوى شهادت محروم گردد.
انس پير، از كوفه بيرون شد و خويش را از ديد ماءموران يزيد نهان داشت. راه پيمود و بيابان در نورديد، تا خود را به حسين رسانيد. شبان گاه به فيض ‍ شرفيابى فايز گرديد و در خدمتش اقامت جست، تا روز شهادت فرا رسيد. شرفياب شد و اجازه خواست و اجازه صادر گرديد.
انس كه در جوانى، در غزوه بدر و جهاد حنين، شركت كرده بود و با كافران اسلام جهاد كرده بود، اكنون مى خواست با منافقان جهاد كند و موى سپيد خود را به رنگ زيباى شهادت رنگين سازد، و محروميت شهادت در ركاب پيغمبر را با شهادت در ركاب پسر پيغمبر جبران كند. نخست ابروان سپيدش را كه به روى ديدگانش افتاده بالا زده بر پيشانى ببست. سپس، كمر خود را مردانه ببست و حسين بر او مى نگريست و اشك از ديده روان داشت و مى گفت:
((اى پيرمرد! خداى تو را پاداش دهد)).
پيرمرد به ميدان آمد و رجز خواند و خود را بشناسانيد و به هم شهريانش  هشدار داد. سپس بر سپاه يزيد زد. گويند چهارده تن از آنان را به دوزخ فرستاد و شهيد گرديد.
حسين، دوستانى گران بها دارد. در تاريخ بشريت، سراغ ندارم رهبرى بزرگ چنين دوستانى داشته باشد؛ جان بدهند، از هر چه دارند بگذرند و انتظار پاداشى از رهبر نداشته باشند.
مسلم بن عوسجه
مسلم بن عوسجه نيز از صحابيان زمين شهادت است، وى نيز، پيرى سال خورده بود كه مويش را، در اسلام،در تقوا، در فضيلت، در نيكوكارى، سپيد كرده بود.
شبان گاه با دوست ديرينش حبيب، از كوفه بيرون شده، به سوى حسين روان گرديد. شب ها راه مى رفتند و روزها در نهان گاه به سر مى بردند و خود را از ديد ماءموران نظامى به دور مى داشتند. جويندگانى بودند كه يابنده گرديدند و به مقصد رسيدند و از ياران حسين شدند.
زندگى مسلم از ديدار رسول خدا آغاز شده بود و به ديدار حسين پايان يافت. از محمد شروع كرد و به محمد ختم كرد. آغازش از حسين بود و انجامش به حسين رسيد.
حسين از محمد بود و محمد از حسين: ((حسين منى و اءنا من حسين)).
مسلم، دليرى يكه تاز بوده در عرصه رزم و جهاد، گذشته اى درخشان و سوابقى تاريخى داشت. براى حسين نامه نوشت و دعوت كرد، تا بيايد و در ركابش جهاد كند. به عهد خود پاى بند بود و به وعده وفا كرد، حسين را تا پاى جان يارى كرد و شهادت يافت. در شب شهادت، هنگامى كه حسين ياران را فراخواند و گفت:
((اين مردم، مرا مى خواهند و بس. اگر بر من دست يافتند، دگران را فراموش ‍ مى كنند. اكنون تاريكى شب همه جا را فرا گرفت. همگى آزاديد، مى توانيد بر آن سوار شويد و برويد و هر كدام، دست كسى از خويشان مرا گرفته، همراه ببرد)).
نخستين كسى كه پاسخ داد، سردار رشيد، عباس بود. وى چنين گفت: چرا برويم، براى آن كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداى چنين روزى را نياورد.
وانگه كه مسلم به سخن آمد، چنين گفت: از تو دست برداريم؟! جواب خدا را، چه بدهيم؟! از تو جدا نخواهم شد، تا نيزه ام را در سينه هاى اين مردم بشكنم و با شمشيرم با آن ها نبرد كنم. اگر سلاحى نداشته باشم، آن ها را با سنگ مى كوبم و آن قدر مى كوشم، تا با تو كشته شوم.
پس از پايان مجلس، نبوغ نظامى حسين به كار افتاد و خطى دفاعى كشيد، فرمود: همگى برخاستند و گرداگرد خيمه ها، خندق كندند و آن را از نى آكندند. البته آن قسمت را كه سوى ميدان جنگ بود، باز گذاردند و خندق نكندند. بامدادان، نى ها را آتش زدند، تا دشمن نتواند از پشت و راست و چپ، بر سپاه حسين بتازد و بر حرم رسول خدا خنجر زند و قدرت بر محاصره نداشته باشد. پيش از شروع جنگ، شمر، سردار يزيدى از آن جا گذر كرد. آتش را كه ديد، در خشم شد و فرياد برآورد: اين فاسق است، دشمن خداست. از سران سپاه يزيد است. در تير رس است.
حسين فرمود: ((من جنگ را آغاز نمى كنم)). ولى يزيديان جنگ را آغاز كردند. جناح راست سپاه يزيد، بر جناح چپ حسين بتاخت و جنگى سخت در گرفت.
مسلم كه در جناح چپ بود، به دفاع پرداز. چنان دفاعى كرد كه همانندش ‍ شنيده نشده بود. حمله را با حمله متقابل پاسخ داد. مى جنگيد و نبرد مى كرد و مى كوشيد و مى خروشيد و زجر مى خواند. سر انجام، بر زمين اتفاق افتاد. ديگر رمقى در اين پيرمرد دلير باقى نمانده بود.
حسين خود را سر بالينش رسانيد. وقتى كه نفس هاى واپسين مى كشيد، حضرتش به مسلم گفت: ((اى مسلم! خداى تو را رحمت كند)) و اين آيه را تلاوت كرد:
((فمنهم من قضى نحبة و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا...؛(1)
از آن ها كسى به وظيفه اش عمل كرد و كسى كه آماده اداى وظيفه است. و تبديلى در دين ندادند)).
حبيب، يار ديرين مسلم و رفيق راه شهادتش نيز، خود را برسانيد و بدو گفت: من، پس از تو زنده نخواهم ماند، ولى دوست مى داشتم اگر پس از تو زنده بمانم، وصيت تو را انجام دهم. اگر وصيتى دارى بگوى.
مسلم، در نفس آخرين اشاره اى به حسين كرده چنين گفت: وصيت من، يارى حسين است و سپس جان داد.
حبيب گفت: از حسين دست بر نمى دارم. حبيب هم به گفته خود عمل كرد و در يارى حسين جان داد و شهادت يافت.
كوفيان، كشتن مسلم عوسجه پيرمرد دلير و رادمرد نيزه و شمشير را به يك ديگر مژده مى دادند.
شبث ربعى، سردار كوفى، به كوفيان گفت: واى بر شما، مرگ بر شما! نيكان خود را، بزرگان خود را، با دست خود مى كشيد و خودتان را خوار و ذليل شاميان مى كنيد! آيا از كشتن مسلم بن عوسجه، شاد و سرافرازيد و بر خود مى باليد؟! به خدا سوگند دليرى هايى از او ديده ام، شجاعت هايى ديده ام كه مانند نداشت! در جنگ ((سلق)) آذربايجان، پيش از آن كه اسبان لشكر اسلام به جنبش آيد، شش تن از سپاه دشمن را بكشت. در كدام مكتب، به جز مكتب محمد (ص) چنين شاگردى پرورش مى يابند؟
جابر غفارى
ديگر، جابر غفارى كه پيرمردى سال خورده و پارسا بود و سوابق درخشانى در اسلام داشت. در غزوات رسول خدا جهاد كرده بود. روز شهادت، ابروانش را بالا كرده، با دستمالى بر پيشانى ببست. آن گاه كمرش را محكم بپيچيد. حسين بر او مى نگريست و آمادگى پيرمرد را مى ديد. در حق او دعا كرده گفت: ((خداى كوشش تو را پاداش دهد.)) پس، جابر به ميدان تاخت و جان بازى كرد تا شهادت يافت.
صحابيان ديگر نيز در شهادت گاه كربلا شركت داشتند و شهيد گرديدند. كه دو تن از ايشان را در گذشته ياد كرديم.
---------------------------------------------
1-احزاب (33) آيه 23.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها