به سوى كوى شهادت (1)
یک شنبه 17 دی 1391 3:28 PM
1- حسين از مكه بيرون شد و راه عراق را پيش گرفت. ياران و همراهان حسين، از زن و مرد، 82 تن بودند. حسين، به هر يك از ياران خود ده دينار خرج سفر داد و شترى نيز عنايت كرد كه بار خود بر آن نهد.
چندان از شهر مكه دور نشده بودند كه سواران امير مكه رسيدند. آنان را امير مكه به فرماندهى برادرش فرستاده بود كه از سفر حسين به سوى عراق جلوگيرى كنند. ياران حسين مقاومت كردند و كار به خشونت كشيد. وقتى ماءموران چنين ديدند، از جلوگيرى دست كشيده برگشتند و كار به خون ريزى نكشيد.
حسين، مى توانست سربازان امير مكه را نابود كند و سپس به سوى مكه برگردد. شهر را تصرف كند، مردم مكه و بيشتر زائران خانه خدا، سرباز وى مى شدند، خبر فتح مكه در جهان اسلام پخش مى شد، نه تنها دوستان حسين، بلكه دنيا پرستان نيز به يارى اش مى شتافتند و سير تاريخ عوض مى شد.
چرا چنين نكرد؟ چون در جست و جوى حكومت نبود، چون در راه پيروزى قدم بر نمى داشت. او پيروزى امروز را نمى خواست، پيروزى فردا و پس فردا و پيروزى جاودانى را طالب بود. پيروزى جاودانى، با شهادت تحقق پذير بود، نه با فتح مكه، حسين، پيروزى هدف را مى خواست نه پيروزى وسيله. حسين، مى توانست راه خود را به سوى مدينه بگرداند و مدينه را فتح كند و ان جا را پايگاه خود قرار دهد و به كوفه و بصره بنويسد، تا به يارى او بشتابند، ولى چنين نكرد.
در اين جا، راه حسين از راه انقلابى جدا مى شود. انقلابى، از كوچكترين فرصت، براى پيروزى استفاده مى كند، ولى حسين فرصت ها را ناديده گرفت. كاروان شهادت به راه خود ادامه داد و به سوى كوى شهادت رهسپار بود.
در منزل ((تنعيم)) به كاروانى برخوردند كه از يمن مى آمد و عازم شام بود و كالاى گياهى و پارچه هاى گران قيمت، براى يزيد مى برد.
حسين، كالاى كاروان را تصرف كرد و مزد ساربانان و كرايه چارپايان را پرداخت. هنوز چندان از مكه دور نشده بودند كه نامه اى، براى حسين رسيد.
نامه از پسر عموى حسين، عبدالله پسر جعفر طيار بود كه با دو پرس عون و محمد فرستاده بود.
در نامه چنين آمده بود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه از تصميم خود برگرد. من از اين سفر، بر جان تو نگرانم و مى ترسم هلاكت تو و نابودى خاندانت در آن باشد. اگر تو كشته شوى، نور خدا در زمين خاموش خواهد شد. تو رهنماى رستگاران و اميد مؤ منان هستى، خواهش من اين است كه در سفر شتاب مكن، كه من خود، در پى نامه ام خواهم رسيد.
تشخيص عبدالله صحيح بود، حسين در اين سفر كشته مى شد، ولى اشتباه عبدالله، در اين بود كه شهادت را هلاكت مى پنداشت.
عبدالله، پس از اين كه نامه را براى حسين فرستاد، نزد امير مكه رفت و با وى سخن گفت و از وى تقاضا كرد براى حسين نامه اى بفرستد و از او بخواهد كه از سفر منصرف شود و به وى اطمينان دهد كه ديگر خطر ترور و دستگيرى وجود ندارد و در برابر، با او خوش رفتارى خواهد شد. عبدالله، از امير مكه خواهش كرد كه نامه را به وسيله برادرش بفرستد كه بيشتر موجب اطمينان حسين شود و بداند كه سخن امير جدى است.
امير گفت: تو هر چه مى خواهى بنويس و نزد من بياور تا امضا كنم. عبدالله نوشت، و آن چه نوشته بود، امير امضا كرد و خودش با برادر امير كه حامل نامه بود، از مكه خارج شدند و خود را به حسين رسانيدند و نامه را تقديم داشتند و با حضرتش به گفت و گو پرداختند؛ شايد از اين سفر منصرفش گردانند.
حسين گفت: ((جدم رسول خدا در خواب، به من فرمانى داده، بايد اطاعت كنم و من در پى انجام دادن آن مى روم)).
پرسيدند: پرسيدند چه خواب ديده اى؟
گفت: ((خواب را براى كسى نگفته ام و نخواهم گفت، تا زمانى كه خدا را ملاقات كنم)).
عبدالله، نا اميد باز گشت، ولى به دو پسرش سفارش كرد كه در خدمت حسين بمانند و در ركابش جهاد كنند. آن ها نيز امر پدر را اطاعت كردند.
حسين، جواب امير مكه را بنوشت و بفرستاد.
قدمى كه پسر جعفر برداشت، نشان مى دهد كه مرد بسيار پخته اى بوده. خير خواهى كرد كه حسين به عراق نرود. خير خواهى كرد كه حسين در مكه بماند و جانش به سلامت باشد. امير مكه را ضامن اجرا قرار داد و سند كتبى از وى گرفت. هنگامى كه از پذيرفته شدن سخنش نا اميد گرديد. به يارى حسين بر خاست، بدين گونه دو پسر خود را همراه حسين فرستاد تا در ركاب حسين كشته شوند. دو پرسى كه يكى از آن دو، خواهر زاده حسين بود و فرزند بانوى بانوان، زينب. پسر جعفر، اگر خود سعادت شهادت را نداشت، فرزندانش را بدان سعادت رسانيد و آنان از پدر، برتر شدند. بسيار ديده شده كه كسانى خودشان سعادتمند نبودند، ولى كارى كردند كه ديگران سعادتمند شدند.
كاروان شهادت به سفر خود ادامه داد، و حسين هم چون پرنده اى سبكبار، به سوى عراق رهسپار بود و هيچ چيز وى را از راه باز نمى داشت. به منزل گاه ((ذات عرق)) رسيدند. آن جا ميقات حاجيانى است كه از عراق، براى حج مى آيند.
در ذات عرق، با بشير اسدى رو به رو گرديد كه از عراق مى آمد.
حسين، حال مردم كوفه را، از وى پرسيد.
وى پاسخ داد: دل هاى آنان با توست، ولى شمشيرهاى آن ها با يزيد.
حسين، سخن وى را تصديق كرد و گفت: ((راضى هستم به رضاى خدا كه هر چه بخواهد انجام مى دهد)).
وقتى كه در مكه عزم سفر كرد، گفت: ((رضاى ما رضاى خداست)).
در اين سفر، اين گونه سخنان، از حسين (ع) بسيار شنيده مى شود و دانسته مى شود كه اين سفر را حسين، سفر رنج مى داند، سفر شهادت مى داند. خدا چنين خواسته است، و خواست حسين همان خواست خداست، و او بدون خواست خدا كارى نمى كند.
حسين،در برابر خواست خدا، تسليم است و از تسليم بالاتر كه مقام رضا باشد. رضاى حسين (ع) راضى خداست و رضاى خدا، رضاى حسين است؛ او چيزى براى خود نمى خواهد، براى خدا مى خواهد.
حسين، با اين كلمات، روح ايمان و فداكارى را در ياران تقويت مى كرد. كسانى كه در ركاب حسين بودند و به سوى شهادت مى رفتند، روزانه، عروج ايمانى داشتند، در جا نمى زدند، پيوسته در حركت به سوى بالا بودند. كربلا، معراج آن ها بود، چنان كه معراج حسين نيز بود.
آيا سير من الحق الى الحق به جز اين است؟! آنان از جانب حق، به سوى حق مى رفتند.
2- به منزل ((حاجر)) كه رسيدند، حسين، نامه اى به اهل كوفه نوشت و با پيك مخصوص خود بفرستاد و ايشان را از آمدن خود خبر داد و آمادگى آن ها را براى قيام بخواست. پيك حسين قيس صيداوى بود.
ديده بان هاى ابن زياد، پيك را گرفتند. او تا وضع را چنين ديد، نامه را پاره پاره كرد. پيك دستگير شده را نزد ابن زياد بردند. امير كوفه به باز جويى اش پرداخت:
- تو كه هستى؟
- مردى از شيعيان على و شيعيان حسن و شيعيان حسين.
- چرا نامه را پاره كردى؟!
- براى آن كه تو نبينى.
- نامه به نام چه كسانى بود؟ نام آن ها ببر.
- نام آن ها را نخواهم گفت.
- تو را مى كشتم.
- هر كارى مى توانى بكن.
سپس به تفصيلى كه خواهد آمد، دستور داد از بالاى كاخ دارالاماره به زيرش انداختند كه استخوان هايش خرد شد، و شهيدش كردند.
تفصيل حالش، در بخش دوم اين كتاب خواهد آمد، انشاءالله.
3- كاروان، در بين راه به سر چشمه اى رسيد، و در آن جا با عبدالله بن مطيع رو به رو گرديد. ابن مطيع، از شجاعان و دلاوران قريش به شمار است و با عمر خطاب خليفه ثانى از يك تيره هستند. ابن مطيع، به حضور امام شرفياب شده، پرسيد: پدر و مادرم فدايت، به كجا مى روى و چه مقصدى دارى؟!
حسين گفت: شنيده اى كه معاويه مرده است. مردم عراق، براى من نوشته اند و دعوت كرده اند كه نزد آن ها بروم.
ابن مطيع گفت: تو را به خدا قسم به عراق مرو، حرمت اسلام را نگه دار، حرمت عرب را نگه دار، حرمت قريش را نگه دار. اگر بخواهى ضد بنى اميه قيام كنى، تو را خواهند كشت. و اگر تو را كشتند، ديگر از كسى نمى ترسند و شرم نمى كنند و هرچه بخواهند، مى كنند. از اين سفر، منصرف شو، به كوفه مرو و جان خود را در خطر قرار مده.
حسين، سخن او را شنيد و چيزى نگفت و به راه خود ادامه داد. در راه كوفه، از عرب هاى بيابانى، پرس و جو مى كرد و از اوضاع و احوال مى پرسيد. پاسخى كه از همه مى شنيد، اين بود: نمى دانم چه خبر است. راه ها را بسته اند و نمى گزارند ما به جايى برويم و از محل خود خارج شويم!
حسين به راه خدا ادامه داد.
4- به منزل گاه ((خُزَيميه)) كه رسيدند شب و روزى در آن جا استراحت كردند و اندكى از خستگى سفر بياسودند و فرسودگى آن را كاستند و براى آينده نزديك آماده شدند. در اين منزل، براى بانوى بانوان، زينب، مكاشفه اى رخ داد و خدمت برادر عرض كرد: ((مى خواهم به تو خبرى بدهم. ديشب چيزى شنيدم!)).
امام پرسيد: ((چه شنيدى؟!)).
زينب گفت: ((پاسى از شب گذشته بود كه از خيمه، براى كارى بيرون شدم، شنيدم هاتفى مى سرود: اى ديدگان من اشك بسيار بريزيد، بر مردانى كه مرگ دارد آن ها را به سوى خود مى كشد!)).
حسين گفت:((خواهرم! سرنوشت، شدنى است! هر چه كه باشد)). امام به راه خود ادامه داد و گفته هاتف را تكذيب نكرد. زينب مى دانست كه برادرش به استقبال مرگ مى رود. گفته هاتف دانسته اش را پا بر جا و دو چندان كرد.
بانوى بانوان ركن دوم آرمان بود نخستين ركن شهادت بود كه بايد حسين انجام دهد و پيشواى شهيدان گردد. دومين ركن، زينب بود كه بايد اسارت را برگزيند، و رهبر اسيران گردد.
5- زُهير، عثمانى بود و از على (ع) دور بود، ولى حسين را دوست مى داشت. در تاريخ نيامده كه حسين (ع)، چه در مكه و چه در مدينه، از فردى دعوت كرده باشد، ولى در بيابان، از زهير دعوت كرد و او را گرامى داشت. حيف است زهير، جوان مرد دلير، نابغه نظامى، سردار بزرگ عرب، يزيدى بماند، بايد حسينى بشود. حسين هم زهير را دوست مى داشت.
در اين سفر، بارها حسين (ع) گفت: هر كس مى خواهد برود و با من نيايد، ولى زهير را گفت كه با وى بيايد. مردمى كه از دور حسين (ع) پراكنده شدند، شايستگى نداشتند كه به شهادت برسند. شهادت، مقام شامخى است؛ هر كسى لياقت آن را ندارد. هرگز پر طاووس به كركس ندهندش. ولى زهير شايستگى دارد و بايد بدين فيض عظيم نايل گردد. زهير هر چند، در ظاهر از حسين دور است، ولى در باطن به حسين نزديك است. جوان مردى حسين (ع) نمى گذارد كه شايستگان محروم شوند و باطن در باطن بماند، بايد روزى ظاهر شود. حسين، زُهير را به بزم شهادت، صلا داد. زُهير لبيك گفت و جام شهادت را تا پايان نوشيد.
چه رازى در اين دعوت نهفته بود؟!
حسين، پسر عمويش را دعوت نكرد! برادرش را دعوت نكرد! ولى زهير را دعوت كرد! از خويش دعوت نكرد!، ولى از بيگانه دعوت كرد! چه رازى در اين دعوت نهفته بود؟! زهير، از ياران بنى اميه بود و از سران نظامى آن ها به شمار مى رفت، ولى بر حسين (ع) با ديده قداست و بزرگوارى مى نگريست.
زهير، ساكن شهر كوفه بود و پس از مرگ معاويه، براى حسين نامه ننوشت، و با فرستاده حسين (ع) يعنى مسلم، بيعت نكرد و با خلافت يزيد موافق بود، ولى حسين را دوست مى داشت. وه كه دوستى چه كارها مى كند! و جاذبه دوستى نيرومندترين جاذبه هاست.
زهير مى دانست كه حسين، در برابر يزيد، قيام كرده و مى دانست كه حسين، در اين قيام كشته خواهد شد، چون او، متخصص نظامى بود. از قواى يزيد، اطلاع داشت، ياران حسين را هم مى شناخت و نمى خواست به حسين نزديك شود، مبادا پس از كشته شدن حسين (ع) در دربار يزيد مسؤ ول به شمار آيد.
اگر اين نابغه نظامى، پيروزى حسين را به چشم مى ديد، از حسين دورى نمى كرد، زيرا هم حسين را دوست مى داشت و هم پيروزى با حسين بود و مسؤ وليتى براى وى، در آينده تصور نمى شد، ولى زهير يقين داشت كه حسين كشته خواهد شد و اگر به حسين نزديك شود، نامش در ليست سياه يزيد، قرار خواهد گرفت.
حسين، زهير را با يك ديدار، دگرگون ساخت و يزيدى، حسينى گرديد و نارى، نورى شد. زهير يك شبه ره صد ساله رفت و به عالى ترين مقام انسانى رسيد و سردار بزرگ حسين گرديد. زهير، نه تنها نابغه نظامى بود، متفكر بود، سخنور بود، بسيار خردمند بود، دانشور بود، اطلاعات جغرافيايى داشت، در عرب به ويژه در قوم خود، بسيار محترم بود.
پس از آن كه حسينى شد، همه امكانات خود را تحت اختيار حسين گذارد و هر چه نيرو داشت، در راه حسين به كار برد، هميشه در برابر حسين، جان بر كف و گوش بر فرمان ايستاده بود. راه زهير، راه حسين شد. آرمان زهير، آرمان حسين شد.
وه كه دوستى چه كارها مى كند! آنان كه دعوى دوستى حسين مى كنند، چرا به راه حسين نمى روند؟ زهير كه از زيارت حج بر مى گشت، نمى خواست با حسين هم منزل گردد و تماسى حاصل، مبادا به يزيد گزارش دهند. ولى حسين با زهير هم منزل گرديد و كاروان شهادت در جايى فرود آمد كه زهير در آن جا فرود آمده بود.
زهير)) با ياران خود ناهار مى خورد كه فرستاده حسين به سراغش آمد و ابلاغ كرد: حسين تو را مى خواهد. زهير، به حضور حسين شرفياب شد و يزيدى رفت و حسينى بازگشت.
دستور داد كه خرگاهش را در زميره خيمه و خرگاه حسين قرار دهند.آرى،
دوستى، قوى ترين جاذبه هاست، زهير را با حسين، در يك منزل فرود مى آورد. زهير را حضار مى كند، به حضور مى رساند. تاريكى اش را مى برد، روشنايى اش مى بخشد، سرانجام، حسينى مى شود و خيمه و خرگاهش را در خيمه و خرگاه حسين قرار مى دهد.(1)
6- باديه پيمايان راه شهادت، به راه خود ادامه دادند و زهير از سران آن ها شده بود و به سوى كوى شهادت قدم برداشت. هنگامى كه به سر منزل ((ثَعلَبيّه)) رسيدند، با دو تن بر خوردند كه به حضور امام شرفياب شده و عرض كردند: خبرى داريم. نهانى بگوييم يا آشكارا؟ حسين، به ياران خود نگاهى انداخته گفت: از اين جوان مردان، چيزى پنهان ندارم. آرى حسين نهان كارى ندارد، با دوستانش يگانه است. سرانى كه از ياران خود، نهانى كار مى كنند، روش خود را درست نمى دانند، وگرنه چرا پنهان مى كنند؟! آن ها مى ترسند ملت از آن آگاه شود و خيانت داند و بدان رضايت ندهد؛ وگرنه كار خوب، نهان كردند ندارد. آن دو گفتند: مردى را ديديم كه از كوفه مى آمد، از وى خبر پرسيديم، گفت: در كوفه بودم و به چشم خويش ديدم كه مسلم و هانى را كشتند و پيكرشان را به روى زمين كشيدند!
حسين، آيه استرجاع را تلاوت كرد و گفت: ((خداوند آن را رحمت كناد)). پس آن دو، به نصيحت گرى پرداختند، به حسين خطاب كرده گفتند: تو را به خدا قسم كه جان خود و جان اهل بيت خود را محفوظ بدار و از همين جا برگرد، تو، در كوفه، نه يارى دارى و نه ياورى، مى ترسيم كه كوفيان، در صف دشمنان تو قرار گيرند و بر تو بتازند.
حسين روى به فرزندان عقيل كرده پرسيد: چه مى كنيد، مسلم كشته شد! پاسخ دادند: ما نخواهيم بر گشت، مگر آن كه انتقام مسلم را بگيريم و خون خواهى كنيم، و يا آن چه مسلم چشيده ما بچشيم.
زادگاه عقيل، يكى از دو راه را برگزيدند: 1. خون خواهى؛ 2. كشته شدن. ولى هر دو به سوى كوفه مى رفت و هر دو به شهادت ختم مى شد. هر دو، راه رفت بود و هيچ يك راه برگشت نبود. آنان با حسين، وحدت نظر داشتند، حسين با آن ها نيز. ياران حسين نيز، عقيليان، مى دانستند، خون خواهى مسلم ممكن نيست. مسلم با هيجده هزار سرباز كشته شد و عقيليان كه از ده تن كمتر بودند، كشته نخواهند شد!؟
زادگان عقيل، از آغاز سفر همراه حسين بودند، پند نصيحت گران را شنيده بودند و از پاسخ هاى حسين آگاه بودند. آنان مى دانستند كه در ركاب حسين، به سوى كوى شهادت مى روند. بارها حسين (ع) در اين سفر از شهادت يحيى پيغمبر ياد كرده و گفته بود: ((سر يحيى را براى ظالمى هديه برند!)). حضرتش به هيچ كس، وعده پيروزى نداد و اين از حساس ترين نقاط حيات حسين است.
دودمان عقيل، اگر از آرمان حسين آگاه نبودند به حسين عرض مى كردند: ما گوش به فرمان تو هستيم، آن چه تو گويى آن كنيم. آن ها كسانى نبودند كه بر خلاف نظر حسين (ع) سخنى گويند و يا كارى انجام دهند. دانستند كه حسين (ع) دوست مى دارد كه به دو مرد نصيحت گر پاسخ دهند. آنان نيز طبق سنت عرب پاسخ دادند و دم از انتقام زدند، كه از پند گويى دم فرو بندند. اگر حقيقتا تصميم به انتقام داشتند، راه ديگرى پيش مى گرفتند و مى توانستند به ترور دست بزنند، به جنگ هاى پارتيزانى بپردازند. ولى چنين نكردند و به سوى كوى شهادت رهسپار شدند. كاروان به راه خود ادامه داد و ياران حسين مى دانستند به كجا مى روند و برا چه مى روند.
7- كاروان، به منزل ((زباله)) رسيد. در اين جا، حسين نامه اى دريافت كرد. نامه از كوفه بود و بر حسين وصيت مسلم نوشته شده بود. مسلم هنگام مرگ از محمد بن اشعث و عمر سعد خواسته بود كه نامه اى براى حسين بنويسند و وضع كوفه را گزارش دهند و حضرتش را از شهادت مسلم آگاه گردانند. آن دو نيز خواسته مسلم را انجام دادند.
مسلم در پيام كتبى خود، خواهش كرده بود كه حسين به سوى كوفه نيايد و بر گردد.
چون كه اهل كوفه را، قابل اعتماد نديده بود و خيانتشان را چشيده بود.
قاصدى كه نامه را آورده بود، كشته شدن ابن يَقطِر(2) را نيز خبر داد. او پيكى بود حامل نامه حسين از بين راه به كوفه اش فرستاده بود و خبر خروج خود را، از مكه و سفرش را به سوى كوفه، در آن نوشته بود. حسين، پس از خواندن نامه و آگاه شدن از پيام مسلم، به ياران چنين گفت:
((خبر جان سوز كشته شدن مسلم و هانى و ابن يقطر رسيد. شيعيان ما، به ما خيانت كردند و از يارى ما دست بر داشتند، هر كدام از شما كه بخواهد برگردد، آزاد است،من بارى بر دوش كسى ندارم)).(3)
ياران حسين، همگى از پيام مسلم آگاه شدند و سخن كوتاه حسين، راه بازگشت را براى همه بگشود و بسيار كسانى كه هنوز اميد پيروزى حسين را داشتند، نوميد شده، پراكنده شدند. فرزندان مسلم و برادران و خويشانش، اگر به قصد گرفتن خون او مى رفتند، دانستند كه انتقام در اين سفر امكان پذير نيست و بايد بازگردند. پيام مسلم و سخن حسين، بهترين سند براى بازگشت آن ها بود. ولى جوان مردان، به راه خود ادامه دادند.
حسين نيز اگر به قصد تشكيل حكومت مى رفت، از همين جا بايد برگردد؛ چون معلوم شد راه كوفه، راه به دست آوردن حكومت نيست و خيانت كوفيان، وظيفه وفا به وعده را از دوش حسين برداشت؛ چون وعده اش مشروط بود. حسين اگر نمى خواست به مكه برگردد- با آن كه امان داشت - مى توانست به بصره برود؛ زيرا بصريان خيانت پيشه نبودند. ولى نرفت و راه خود را به سوى كوى شهادت ادامه داد.
8- سحرگاهى كه كاروان خواست از منزل زباله كوچ كند، فرمانى از حسين صادر شد: ((با خود آب برداريد و فراوان هم برداريد)).
ياران اطاعت كردند. ولى فرمان شگفت انگيزى بود و بسيار تازگى داشت. در منزل هاى گذشته، هنگام كوچ، چنين فرمانى صادر نشده بود. منزل آينده هم، دور نبود كه در راه به آبى فراوان نياز، داشته باشند.
فرمان اجرا گرديد، هرچند براى فرمان بران، قابل درك نبود.اطاعت كردند، ولى سبب نپرسيدند. سربازى كه به فرمانده اعتماد دارد، استيضاح نمى كند. كسى كه براى فردى، ارزش عقلى و فكرى و علمى قايل است، او را در برابر چرا قرار نمى دهد. كاروان، به دره عقبه رسيد. پيرمردى از عشيره عِكرِمه شرفياب شد و پرسيد: كجا مى روى؟
حسين فرمود: ((به كوفه مى روم)).
پيرمرد گفت: تو را به خدا برگرد و به كوفه مرو! در كوفه نيش نيزه و تيزى شمشير، رو به رو خواهى شد. مردمى كه از تو دعوت كرده اند، اگر جنگ كرده و پيروز شدند كه بار جنگ بر دوش تو نيست و زمينه براى حكومت تو آماده است، به كوفه برو، وگرنه، نه....
حسين گفت: ((چيزى بر من پنهان نيست و مى دانم كه سلامتى در چيست، ولى آن چه خدا بخواهد، مى شود)).
پاسخ حسين، به پيرمرد، جالب بود. چون كه نخستين بارى بود كه حسين مى گفت: بر من چيزى مخفى نيست و راه سلامتى را مى دانم. حسين، مردم كوفه را بهتر از دگران مى شناخت، چنان كه از راز پيروزى نيز آگاه بود. ولى پند نصيحت گران را گوش مى داد و به حسين خلق و خوش خوبى، با آنان رو به رو مى شد.
هنگام خروج از مكه، پيش بينى كرد و گفت: مى بينم كه گرگان بيابانى، مرا پاره پاره مى كنند. دشمنان حسين انسان نبودند، سگان هار و درنده بودند. انسان، ياران حسين بودن كه براى نجات انسانيت، از دندان گرگان و سگان، كوشيدند. حسين، از همين جا نيز مى توانست به راهى ديگر برود، ولى نرفت، راه ديگر، آرمان حسين را تاءمين نمى كرد.
9- كاروان، هم چنان به راه خود ادامه مى داد كه ناگهان صداى تكبير بلند گرديد! حسين (ع) نيز تكبير گفته و سبب تكبير را پرسيد.
مرد گفت: درختان خرما را مى بينم! دگران گفتند: ما با اين صحرا آشنايى داريم، درخت خرمايى در آن وجود ندارد. حسين فرمود: ((درست نگاه كنيد، ببينيد چه مى بينيد)). گفتند: گردن هاى اسب است.
حسين (ع) گفت: ((من هم چنين مى بينم)). پس فرمود: ((كوهى را در نظر بياوريد كه پشت سر قرار داده، رو به دشمن داشته باشيم)). گفتند: كوه ذو حُسَم، در چپ قرار دارد؛ اگر تند برويم بدان خواهيم رسيد.
فرمان صادر شد. تند رفتند و به سوى چپ گراييدند. آرايش جنگى به خود گرفتند. نبوغ نظامى حسين (ع) از سخنش آشكار مى گردد. و گرنه حسين دانشگاه جنگ را نديده بود.
سپاه دشمن نزديك شد و نزديك تر، همان كه دانست كاروان شهادت، به سوى چپ مى رود، از راه منحرف گرديد و به سوى كاروان گراييدن گرفت.
كاروان شهادت، خود را به كوه رسانيد و آن جا را پايگاه قرار داد. لشكر دشمن رسيد؛ هزار سوار به سردارى حر بود كه ابن زياد به سوى حسين فرستاده بود. سپاه كوفه آمد، آمد.
تا درست برابر سپاه حسين قرار گرفت.
اين، خطاى نظامى و لغزش جنگى سپاه بود. زيرا سپاه حسين، در بالا قرار داشت، نقطه اتكا داشت، ولى سپاه كوفه، در پايين بود و نقطه اتكايى نداشت. سپاه حجاز، مى توانست سنگر گرفته، سپاه عراق را تير باران كند و نابود گرداند، ولى نكرد. كارى كه كردند، آرايش جنگى به خود گرفتند و آماده گشتند. سپاه حر تشنه بود و به رمق واپسين رسيده بود. حسين نيز مى توانست با يك حمله برق آسا، دشمن را نابود سازد، ولى نكرد. در برابر اين كار، به يارانش فرمود: به اين مردم آب دهيد و سيرابشان كنيد. اسبانشان را نيز آب دهيد و سيراب كنيد. آن ها تشنه بودند و اسبان نيز تشنه بودند.
ياران حسين كه آب فراوانى همراه برداشته بودند، اطاعت كرده به سقايى پرداختند و لشكر حر را به تمامى سيراب كردند. اسبانشان را سيراب كردند، تشت را پر آب كرده، پيش دهان اسب مى گرفتند، حيوان مى نوشيد، تا سر از آب بر مى داشت. اين كار را تا پنج بار، با هر اسبى تكرار كردند. ابن طعان مى گويد: در زمره سپاهيان حر بودم، واپس مانده بودم، وقتى كه رسيدم، همه آب خورده و سيراب شده بودند. اسبان نيز سيراب شده بودند. حسين مرا ديد و از حالم آگاه شد، شتر آب آورى را به من نشان داد و گفت: بخوابانش و آب بخور.
من چنان كردم و دهانه مشكى كه بر روى شتر قرار داشت، باز كرده در دهان نهادم. آب از دو گوشه دهانم مى ريخت و نمى توانستم آب بنوشم. حسين پيش آمد، با دستانش، دهانه مشك را لوله كرد و به دهان گذارد. نوشيدم تا سيراب گرديدم. اسبم هم آب بنوشيد، تا سيراب شد.
اين كار حسين است و روش حسين، به جاى زهر، پادزهر به دشمن مى دهد. از منزل پيش، آب براى دشمن، حمل مى كند. كدام انقلابى را سراغ داريد كه چنين كرده باشد و يا چنين كند؟ تشنگى دشمن را از پيش بداند و خود را سقاى نيروى دشمن كند تا سيرابش سازد؟ انقلابى، به دشمن آب نمى دهد، به اسب دشمن آب نمى دهد، دشمن را سيراب نمى كند. دشمن خسته و كوفته و تشنه را زنده نمى گذارد، يك باره بر آن مى تازد و نابودش مى سازد. ولى حسين چنين نكرد و دانسته چنين نكرد.
لباس رزم بر تن كرد، و آماده دفاع گرديد. وقتى كه ديد، دشمن فكر حمله در سر ندارد، از او دست كشيد. اگر حسين سپاه حر را تار و مار كرده بود، كليد پيروزى را به دست آورده بود، خبر به كوفه و ديگر شهرها مى رسيد، روحيه دنيا پرستان عوض مى شد و اميد به پيروزى حسين (ع) در دل ها تابيدن مى گرفت. رعب بر دل يزيديان چيره مى گرديد، فتنه و آشوب، در كوفه رخ مى داد، موقعيت ابن زياد در خطر مى افتاد، اطاعت مردم كوفه از وى متزلزل مى گرديد و از رفتارشان با مسلم ابراز ندامت مى كردند، بالاءخره تاريخ دگرگون مى شد. ولى حسين چنين نكرد و دانسته چنين نكرد. زيرا حضرتش براى شهادت مى رفت، نه براى پيروزى و حكومت.
كوچكترين نتيجه پيروزى حسين بر حر، آن بود كه سپاه كوفه تشكيل نمى شد و مردم كوفه، از گرد آمدن زير پرچم يزيد دريغ مى كردند و تاريخ عوض مى شد. ولى حسين چنين نكرد و دانسته چنين نكرد. چون راه حسين راه پيروزى نبود، راه حكومت نبود.